من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

راهروی اداره، آری یا نه!

شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳، 12:12

توی راهروی اداره نشسته‌ام. نمیدونم آخر میتونم مرخصی رو بگیرم یا نه. شاید تا یک ساعت دیگه مشخص شده باشه که موفق شدم یا نشدم.

کمی استرس دارم. موقعیت‌های ناآشنا بهم استرس میدن. هیچ وقت توی زندگیم نیاز نبوده به چیزی وانمود کنم. حالا باید وانمود کنم و این وانمود کردن برام سخته.

البته آدم مجبور میشه یه موقع‌هایی، مگه نه؟ منم مجبورم. برای خودم و آینده‌م مجبورم.

بیاید مرور کنیم چی میخوام بگم معاون اداره:

اول باید ازش تعریف کنم. بگم که این مدت خیلی لطف کردی ( حالا دارم فکر می‌کنم واقعا لطف کرده یه جاهایی بهم)

دوم باید عنوان کنم که نمیخواستم مرخصی بگیرم ولی مجبورم :( ( جدا هم مجبورم! شک دارید؟ خیر. کدوم ادم عاقلی همچین راهی رو انتخاب میکنه؟ )

سوم باید بزنم به در تمارض. این قسمت رو خیلی بدم میاد. یعنی خدا هیچ‌کس رو مجبور نکنه : ((( البته ۳۰ درصد تمارضه و ۷۰ درصد واقعیه ولی همون ۳۰ درصدم واقعا رو اعصابهههه )

چهارم این جا یا موفق شدم یا نشدم.

_ جدی جدی برا یه مرخصی که حقمه دارم فیلمنامه مینویسم. خدایا شکرت . چه چیزا که ندیدیم.

: )

یکهو

جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳، 19:20

دیشب ح پیامک داد: به یادت هستم.

چون تلگرام رو پاک کردم بهم پیامک زد : ))) خیلی گله جدی. حیف دوره، خیلی دور.

دلم خواست بهش زنگ بزنم و طولانی صحبت کنیم. از اون مکالمه‌های خوبی که چندباری با هم داشتیم باز هم داشته باشیم.

برم شیمی بخونم. حرف زدن کافیه.

بعدا نوشت:

یکم دیگه ح ادامه بده عاشقش میشم، جدی جدی. رفتارای نرم و خوبی داره

امشب گفت که فردا اگر دوست داشته باشی میتونیم تماس داشته باشیم. دقیقا همون لحظاتی که داشتم به تماس باهاش فکر میکردم: ))

یکشنبه ارائه داره توی همایشی. سختم بود بهش بگم فیلم از خودت جور کن. در نهایت به سختی و هزار دردسر گفتم بهش که بگو ازت فیلم بگیرن. دلم میخواست ببینمش.

حالا من اگر درس نمیخوندم هیچ آدمی دورم پیدا نمیشداد. اینا همه‌ش از برکات درسه. درسسسس

: )

نوشتن داروی این روزها

جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳، 10:13

دلم برای نوشتن تنگ شده. اومدم که بنویسم.

زندگی این‌ روزها پر از اتفاقات گوناگون شده و مهم‌ترینشون خودمم.

از کجا باید شروع کنم؟ خب مرخصی شاید جور شده‌باشه. واقعا نیاز دارم بهش. امیدوارم باهام همکاری بشه. هر چند زمانش کم هست و ۲۱ روزه ولی خب باز خوبه.

دوم، درس خوندن. اه درس خوندن. هیچ دوره‌ای از زندگیم این قدر در درس خوندن کاهلی نمی‌کردم. خسته میشم خیلی زیاد و دلم میخواد فقط فرار کنم نه از درس بلکه از خودم. اما اون قدر هدفم برام مهم هست که ول نکنم. ول نمی‌کنم از طرفی اون جور که باید نیست.

سوم. پسرخاله‌ی دوستم پیام داد. همون چیزایی که باید میگفت رو گفت. یعنی تعریف کردن از آدم : ))) من خیلی به این آدم دل نبستم. با این که نزدیکم و اخلاقیاتمون شبیه هم هست ولی اون برای کنکور خیلی خوب می‌خونه و من دارم در جا میزنم. آینده به نظرم پیچیده‌تر از اون چیزیه که من بخوام دل بدم.

دیشب گفت: خوشحالم که باهات آشنا شدم و... . از حضورت توی زندگیم خوشحالم.

در ادامه چی میشه؟ خدابزرگه.

چهارم. این روزها از خودم خسته‌م. کاشکی می‌تونستم برای یه مدت خودم را خاموش کنم و سرحال و پر‌انرژی دوباره پا شم.

پنجم. دوباره تلگرام رو پاک کردم. تلگرام یعنی اتلاف وقت برای من. امیدوارم موفق باشم.

ششم. دلم میخواد یکی بغلم کنه. بغل محکم. توی وجودش حل بشم. اخ اخ

هفتم. زندگی چطور پیش خواهد رفت؟

: )

واژه‌های کنار هم، بی‌دلیل

یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳، 10:22

روی تختم دراز کشیدم و نمی‌دونم دلم چی می‌خواد‌. فکر کنم اضطرابم برگشته. به طور جدی دنبال مرخصی‌م و دارم خودمو به در و دیوار میزنم. کاشکی جور بشه. این جور درس خوندن خیلی برام سخته. انگار می‌دوام و نمی‌رسم. از نرسیدن خسته‌ شدم. این جا دیگه بحث ادامه دادن نیست، بحث کار بیهوده کردنه. نمیدونم شایدم باید ادامه بدم.

الان دلم چی می‌خواد؟ الان دقیقا دلم می‌خواد مدیر قبلی که قراره برای مرخصی‌م اطلاعات جمع کنه، باهام تماس بگیره و بگه اینجور بری جلو، حله. دلم میخواد جور بشه‌.

+

من اينجا بس دلم تنگ‌ست
و هر سازی که می‌بينم بدآهنگ‌ست.
بيا ره‌توشه برداريم،
قدم در راه بی‌برگشت بگذاريم،
ببينيم آسمانِ "هر کجا" آيا همين رنگ‌ست؟

+

دلم می‌خواد حرف بزنم. طولانی و بدون مکث


: )

اینبار احساس و آدم‌ها

شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳، 9:59

دیشب دو تا عقد رو رفتم، خوب بودن. عقد دوستم به نظرم بهتر و بامزه‌تر بود. پسرخاله‌ی دوستم رو هم دیدم. از کنارم رد شد که ببینمش. هر دو همدیگه رو دیدیم. باید بعدش پیام میداد نه؟ نداد. منم پیامی ندادم. جالبه در چنین موقعیت‌هایی آدم احساس ناکافی بودن می‌کنه. مثلا این که نکنه من زشت بودم؟ لباسم بد بود؟ فلان و بهمان. هر چند سعی می‌کنم به این فکر کنم که من خوب بودم و خوب هستم‌ و وابسته به نظر دیگران نیستم. ( آیا موثره؟ خیر!. به هر حال حس بدش همراهم هست).

حالا بعد از عقد، من باید پاشم برم دنبال مرخصی و راستش انرژی ندارم. دلم می‌خواد زیر پتو باشم و با انسان‌ها در ارتباط نباشم. متاسفانه زندگی همچین آپشنی رو نداره و من مجبورم برم دنبال مرخصی‌م. کارهای اداری به شدت حالم رو بد می‌کنن. کار اداری تروما شده برام. تپش قلب می‌گیرم و حالت تهوع حتی اگر کار مهمی نباشه. اخ اخ‌.

خب همین دیگه. زندگی در جریانه و نمیشه نشست.

: )

آخرین وضعیت من:

پنجشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۳، 11:0

خب بذار بگم به این نتیجه رسیدم این من نیستم که دارم کم میذارم و باید حلش کنم.

خب اول چند راه رو امتحان کردم. اول از همه آزمایش خون دادم و گفتم شاید کم خونی دارم، یا ویتامین دی چیزی نامیزون باشه که خسته هستم ولی خوب بود همه چی ، خداروشکر.

راه دوم این بود که پنج صبح بیدار میشدم. اما بازم نمیشد.

راه حل آخر چی شد؟ خب تصمیم گرفتم برای مرخصی بدون حقوق اقدام کنم و مثل آدم شروع کنم درس خوندن.

مرخصی بدون حقوق رو چطور پیش بردم؟ از اون تصادف چند سال پیش من هنوز با یکسری از آسیب‌هاش درگیر هستم. رفتم دکتر و نامه استراحت گرفتم. نامه رو تحویل اداره دادم. احتمالا برای موافقت کردن مجبور بشم خیلی پافشاری کنم. من میخوام درس بخونم و مصمم هستم. دارم تمام راه‌ها رو امتحان می‌کنم.

خیلی سختمه این جور درس خوندن. من همه‌ی خودم رو میذاشتم ولی نمیشد. مدرسه و اتفاقاتش یک طرف و خستگی فراوان بعد مدرسه یک طرف دیگه.

به شدت نیاز دارم دعا کنید که مرخصی‌م جور بشه. خیلی بهش نیاز دارم.

کاشکی خواهرم شنبه بیاد باهام اداره، من تنهایی توی مقاومت کردن خوب نیستم. یعنی واقعا نمیدونم چی بگم. دیروز از هر دری که تونستم وارد شدم و راستش اصلا پروسه جالبی نیست.

قسمت دوم:

پسرخاله‌ی دوستم که تابستون با هم صحبت میکردیم و یک جا دوتامون تصمیم گرفتیم کمتر صحبت کنیم هنوز هستش. و هر چند روز یکبار پیام میده و حال و احوالی میکنه و میره.

چند هفته قبل هم فهمیدم از یکی از همسایه‌ها راجع به من و خانواده‌ن پرس و جو کردن. یک طور نامحسوس مثلا.

حالا نکته کجاست؟ دوستم داره عقد میکنه. و پسرخاله‌ی دوستم گفت دعوتت کرده که ببینیمت؟ گفتم نه هنوز. حالا جمعه عقده و من رو دعوت کردن عقد.

حس کردم دوستم خبر داره از این رابطه. خیلی ویرده ولی.

من دیدم که خب نمبدونم چکار کنم. اگر برم حس میکنم تو چشمم یه جور بازیگر نقش اول میشم و نرم هم خب عقد ددستم رو از دست دادم.

چکار کردم؟ با مامانم مطرح کردم. گفتم همچین ادمی هست‌. شاید هیچ اتفاقی هم نیفته ولی به نظرم بدونی بهتره. در نهایت با مشورت مامانم قرار شد برم. لباس هم خریدم. راستی عقد پسرخاله خودم و دوستم دقیقا توی یک روزه با اختلاف یک ساعت. گفتم اول میرم عقد پسرخاله خودم بعد میرم عقد دوستم.

لباس هم خریدم. کفتان مراکشی خریدم. امیدوارم توی تنم خوب باشه. متفاوت با تمام لباس‌هامه. آخه من همیشه لباس کم کار و ساده میپوشم، این یکهویی تغییر کمی برام سخت بود. اما تصمیم گرفتم که انجامش بدم.

_ اگر ببینمش بامزه میشه، نه؟

قسمت سوم:

برای دو دوست مجازی که بهم کتاب هدیه داده بودن. کتاب خریدم. امیدوارم خوششون بیاد.

: )
© من نوشت