راهروی اداره، آری یا نه!
توی راهروی اداره نشستهام. نمیدونم آخر میتونم مرخصی رو بگیرم یا نه. شاید تا یک ساعت دیگه مشخص شده باشه که موفق شدم یا نشدم.
کمی استرس دارم. موقعیتهای ناآشنا بهم استرس میدن. هیچ وقت توی زندگیم نیاز نبوده به چیزی وانمود کنم. حالا باید وانمود کنم و این وانمود کردن برام سخته.
البته آدم مجبور میشه یه موقعهایی، مگه نه؟ منم مجبورم. برای خودم و آیندهم مجبورم.
بیاید مرور کنیم چی میخوام بگم معاون اداره:
اول باید ازش تعریف کنم. بگم که این مدت خیلی لطف کردی ( حالا دارم فکر میکنم واقعا لطف کرده یه جاهایی بهم)
دوم باید عنوان کنم که نمیخواستم مرخصی بگیرم ولی مجبورم :( ( جدا هم مجبورم! شک دارید؟ خیر. کدوم ادم عاقلی همچین راهی رو انتخاب میکنه؟ )
سوم باید بزنم به در تمارض. این قسمت رو خیلی بدم میاد. یعنی خدا هیچکس رو مجبور نکنه : ((( البته ۳۰ درصد تمارضه و ۷۰ درصد واقعیه ولی همون ۳۰ درصدم واقعا رو اعصابهههه )
چهارم این جا یا موفق شدم یا نشدم.
_ جدی جدی برا یه مرخصی که حقمه دارم فیلمنامه مینویسم. خدایا شکرت . چه چیزا که ندیدیم.