دوستِ خوب، هدیه خوب
دیشب بعد از مدتها بالاخره کتاب خواندم. تصمیم گیری برای خواندن کتاب سخت بود و تا دقیقه آخر هم قصد داشتم کتابی نخوانم و بگیرم بخوابم.
آخرین لحظه پشیمان شدم و رفتم توی اتاق کتابخانه. به کتابها نگاه کردم و دوست داشتم چیزی قلقلکم بدهد، خودم را، احساساتم را و یا حتی ذهنم را. فکر کردم شعر گزینه خوبی است. دستم را تا برداشتن کتاب شعر جلو بردم و دیدم نه، نه.
یک نه بزرگ و واضح.
هیچ حسی به کلمات پشت شعرها ندارم. شعر زمانی دارد و احساسی دارد. شعر را نباید حرام کرد.
مثل این چند وقت اخیر باز هم انتخابم کتاب دوبلینیهای جویس شد. فکر کنم تا الان کاربردیترین هدیه امسالم همین کتابی باشد که حسن به من هدیه داد.
اول کتاب را باز کردم و دستخط حسن را دیدم که نوشته بود:
امیدوارم کتاب را بپسندی.
دستخطهای اول کتاب را دوست دارم. هویت یک کتاب شاید همین نوشتههای کوتاهیاند که جز هویت، روح هم به کتاب میدهند.
کتاب را باز کردم و داستان پانسیون را خواندم. چه داستانی هم بود!
داستان یک زن که پانسیون داشت و دخترش با یک پسر توی پانسیون ارتباط داشت. حالا باید جلوی آبروریزی گرفته میشد.
به نظرم این داستان سانسور شده بود. باور نمیکنم جویس در همین حد که دختر بعد از حمام شمع اتاق پسر را روشن کرده و پسر بوی خوشی را احساس کرده است و تمام، پیش رفته باشد.
اگر هم تا همینجا باشد که درود بر آقای جویس مقدس!
دیگر این که
بالاخره شیشه عینکم را تعویض کردم و توی مغازه که عینک جدید را به چشمانم زدم همه چیز صاف و زیبا شد.
حس آن پسرک توی کتاب ادبیات را داشتم که عینک مادربزرگش را زده بود و یکهو میفهمید دنیا را تاکنون درست نمیدیدهاست.
میخواستم فریاد شادی بکشم.
اما جلوی خودم را گرفتم و سعی کردم به آقای عینک فروش نگویم: وایییی چقدر همه چیز صاف و واضح شده است.
البته این اولین عینک من نیست اما نمیدانم چرا همه چیز با این یکی واضحتر است.
امیدوارم همین طور وضعیت باقی بماند چون دکتر کمی تردید داشت که ممکن باشد حالت تهوع و سرگیجه بگیرم. ( نه که حالت تهوع دوست قدیمی من نیست)
یک چیز دیگر هم کشف کردم.
یادم نیست این جا تعریف کردم یا نه ولی دکتر چشم پزشک بابت ندیدن درست علائم غر ریزی به من میزد. میگفت یعنی چی نمیبینی؟
من هم به خودم شک کردم. دو بار از آن دستگاه تعیین نمره چشم استفاده کرد.
و دفعه آخر با بیحوصلگی ولی انگار چیزی در مغزش روشن شده باشد گفت: چشمت نمره نزدیک به واقعی را پس میزند.
حالا من امروز خودم دقیق جستجو کردم و فهمیدم به دلیل تنبلی چشم دید من کامل نمیشود. مشکل از عدسی و قرنیهام نیست، نورون های حسی تکامل نیافته اند و حتی عمل هم کنم باز چشمم احتمالا دید ۱۰/۱۰ نشود.
شرح حال کامل به دکتر داده بودم و به جای غر زدن ریز باید دقت میکرد که هزارتا شیشه دیگر هم بگذارد مننمیبینم. اصلا مشکل شبشه نیست!
اه. چقدر حس ناکافی بودن و چرا این جور است کرده بودم.
به نظرم دکتر عزیز این مبحث را در دوران کرونا و مجازی پاس کرده بود.
از عینک که بگذریم، باید بگویم خدا روشکر در این روزها دوست پسری ندارم. به قدری احساس زشتی میکنم که ممنونم لازم نیست عکس بفرستم یا کسی را ببینم.
استرس که دارم احساس زشت بودن هم میکنم. هر چند قبولش نداشته باشم اما هست.
البته کمی هم گاردم را دارم باز میکنم و از مریم مقدس دور میشوم. کمکم باید به میادین برگردم.
وقت ندارم ولی کسی را هم گاز نمیگیرم. این همه گاز گرفتم چه شد؟ ( درس خواندی مثل آدم: )))) ).
بدم نمیآید وقتی کل روز دهنم سرویس شده ، آخر شب یک پیام ساده در حد حالت چطور است را ببینیم. سادهترینش.
همین دیگر، همین.