زندگی نمیچرخه، چرخش پنچره یا در رفته.
تولدم بود و خوشحال نبودم. انگار ته دلم گرم نیست
هر چی سعی میکنم نمیشه.
به زمان دلبسته م. فکر میکنم گذشت زمان کمکم میکنه.
---
چند روز بعد از تولدم، پست در خونه رو زد. در حالی که هیچی سفارش
نداده بودیم. گفتم یه کتاب با تخفیف سفارش دادم و کنسل کردم
شاید همونه.
کتاب از طرف کسی بود که اصلا فکر نمی کردم.
راستش اینه که ا از یک هفته قبل هی میگفت تولدته و
سر ساعتم تبریک گفت. فکر میکردم شاید بخواد چیزی بفرسته
که این قدر پیگیره و هر لحظه یادم میاره تولدمه
ولی کتاب از طرف اون نبود
از طرف یکی از دوستام بود که اصلا فکر نمیکردم
یعنی هیچ ارتباط خاصی نداشتیم که بخوام یه درصد فکر کنم
قراره برام کتاب بفرسته.
اونقدر برام عجیب بود و ذوق کردم که هر بار یادآوریش هم لبخند روی لبم میاره
نامه ای هم گذاشته بود توی کتاب که خیلی خوب بود. صادقانه و دوستانه.
یادم رفته بود محبت کردن چه شکلیه و شاید کسی بتونه خوشحالت کنه.
حوشحال شدن رو فراموش کرده بودم.
خود این دوستم نمیدونه ولی توی سیاه ترین روزهای زندگیم باعث شد دوباره
فکر کنم دنیا شاید کمی سفید باشه یا آدمی هر چند دور، خیلی دور و نادیده. نمیدونم.
---
امروز رفتم دادگاه. اتفاقی نیفتاد و پرونده ما هنوز بازه.
به قدری خسته شدم و انرژی گرفت ازم این دادگاه که هیچ اتفاق خاصی نداشت
فکر میکردی دادگستری روی اورست بوده و من رفتم فتحش کردم
----
نمیدونم آدما روزای سختشونو چطور دووم میارن
اما جدی سخته. اونقدر همه چیز
به طرز عجیبی بهم ریخته که ..
---
امروز خاله م میگفت
حواست به خواهرت باشه خیلی استرس داره.
مامانتم حالش خوب نیست.
همه فکر میکنن من خوبم. من همیشه خوبم
و باید حواسم به بقیه باشه ولی من خیلی خسته م.
بیشتر از هر وقت دیکه توی زندگی م خسته م.
شایدم چون هی دنبال خودمم و به نظر میاد حواسم به خودم هست.
نمیدونم ولی اونروز داشتم فکر میکردم
استراحت مطلق چقدر سخت و طاقت فرسا بود.
از یه جایی به بعد من جز وسایل خونه شده بودم. سر جای همیشگی
بی حرکت و بی استفاده.
و این به قدری عذاب میداد که هنوز یادآوریش ناراحتم میکنه.
چرا دارم اینا رو میگم؟ شاید چون نمیگم.
هیچ وقت نمیگم.
---
الان تابستونه و خشک
ولی پاییز میرسه. من به پاییز امیدوارم.
پاییز زیبا.