من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

گاهی فراز، گاهی نشیب

پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴، 0:56

امروز آرام‌تر از روز قبل هستم. نه دلم گریه کردن می خواهد و نه غر زدن.

به پدر هم سپردم برایم اشک مصنوعی گرفت و بالاخره شیشه عینکم را هم دادم عوض کنند.

قیمت طلا و دلار را همچنان دیدم و سوختن رویاها را هم حس کردم اما چه کنم؟ چه کنیم؟

رویاها را رها کنیم، سوختن پیر و جوان را دیدم و هیچ نتوانستیم بکنیم.

با خانواده کمی درگیرم و بحث می‌کنم. تحریک پذیر شده‌ام و از این که درکم نمی‌کنند ناراحتم. امروز با مادر و بعد هم غیرمستقیم با پدرم بحثم شد. البته بحث و دعوای انچنانی نبود ولی همین هم برای من که آرامم زیادی بود.

بین الدرسین به هال می‌روم و تا حرفی میزنم جوابم این می‌شود که : درس‌ت را بخوان تو. به این اخبار کاری نداشته باش.

مثلا فکر می‌کنند من ربات هستم یا این که خوشی زیر دلم را زده نشسته‌ام یک مشت چرندیات را برای بار شش هزارم می‌خوانم.

امروز سیم‌هایم قاطی کردند و گفتم: تابستان ابلاغم را می‌گیرم، سر کار سابقم می‌روم. درس خواندن و نخواندن من به شما هیچ ربط ندارد. بماند که در این شش ماه، هزار تومان هم از شما نگرفته‌ام‌ پس دست از سر من بردارید.

نقطه‌ی حساس خانواده ما بحث مالی است، آن هم بحث مالی که یک طرفش من باشم.

به خانواده برخورد که ما کی حرف پول زدیم؟ این چه حرفی بود زدی!

من هم همچنان سیم‌های قاطی کرده بود و گفتم حقیقت را گفتمممم.

سعی می‌کنم کمتر به هال بروم و کمتر ناراحت بشوم. اما این روزها به آدم‌ها نیاز دارم و به بودنشان.

از صبح تا شب در اتاقم هستم و فقط کاغذ‌ها را می‌بینم.

این چند روز به خاطر این که فیلم یک درسم در گوشی بود به جای لپ‌تاپ استفاده ام از گوشی هم بالا رفته بود. حالا از فردا باز میگردم به راه قبل.

اگر لطف کنند و اینترنت را دستکاری نکنند.

حس می‌کنم بیش از پیش به بودن آدم‌ها نیاز دارم احساسات این روزهایم قر و قاطی‌اند. اندوهگینم، آینده را نمی‌بینم و نیاز دارم مطمئن شوم تنها نیستم.

زندگی. حالا دورتر از هر وقت دیگر است. وقتی می‌نویسم زندگی دیگر شور و شوق از آن نمی‌ریزد. وقتی می‌نویسم زندگی لبخند و آینده را یادم نمی‌آورد.

زندگی این روزها شده است: ترامپ می‌زند یا نمیزند؟

بازی دو سر باختی که گیر آن افتادیم. بازنده‌های تاریخ ماییم.

اه چقدر تلخ شد نوشته.

بگذریم. نخ‌های زندگی را باید پیدا کرد و دو دستی چسبید. هر چند سخت باشد و هر چند دور و یا نازک.

زندگی را باید حفظ کرد. تنها چیزی که به آن مطمئنم حفظ زندگی است. حفظ کردنی که که هر چند شل باشد ولی اتفاق بیفتد مثلا من امشب آهنگی را گوش دادم، بارها و با موسیقی به زندگی برگشتم [ هر چند موسیقی شاد نبود]

همین.

: )
© من نوشت