نارضایتی
یکی از چیزهایی که من هیچوقت از خودم درش راضی نیستم درسه.
برای این چند سال اخیر هم نیست از وقتی یادمه همیشه درس خوندنم با عدم رضایت درونی و اطمینان همراه بوده.
جز امتحانات نهایی که با حس اطمینان بیرون میاومدم از سر جلسه، هیچ امتحان دیگهای رو من اطمینان نداشتم و همیشه حس میکردم دارم کم میذارم و کم میخونم و هیچی بلد نیستم.
الان هم باز رسیدم به اون مرحله.
برام جالبه با تمام این که بارها بهم ثابت شده که اون حس غلط بوده و پایه و اساسی نداشته اما هیچ وقت حل نشده.
فعلا دارم این حس رو عقب میزنم و با لذت میخونم فقط گاهی صدای اون ممدحسن احمق توی سرم میپچه که میگه چقدر آروم و ریلکسی، این درس خوندن آدم ریلکس نمیخواد.
مرتیکه سمی.
یه درس خوندنه که لذت میبردم اونم صدای نحست میاد پس زمینهش و زهرمارش میکنه. مرض گرفته
+ یکم حس خسران دارم. این که سرکار نمیرم هم حس عجیبیه اونم برای منی که این بازه سال حتی اگر سرکار نمیرفتم هزارتا کلاس میرفتم. از درس خوندن پشیمون نیستم و واقعا از هر لحظهش لذت میبرم.
جدی خودمم باورم نمیشه ولی از همچین مباحثی حتی لذت میبرم.
آه
دلم یکم تنگ شده برای خودم، برای حرف زدنم، برای نظر دادنم، کتاب خوندنم یا چه میدونم حتی کلکلهای مسخره.
با این که پدر عزیزم از دستم راحت نیستن و تمام کلکلها رو روی ایشون پیاده میکنم ولی من دل تنگم امشب
دیگه ssri هم مصرف نمیکنم و نورون آینهای که عرض نکنم مغزم آب زلال شده و برگشتم به تنظیمات قبلیم.
راحت اشکم در میاد. من گول خورده بودم و فکر کردم دیگه قرار نیست اشکم در بیاد ولی خیر. کنترل شده ست ولی این که حس میکنم میتونم در هر لحظه بازم گریه کنم فراموشم شده بود.
گریه ناراحتی هم نیست لزوماً و اصلا از این که گریهم از سر ناتوانی باشه متنفرم، بیشتر اوقات گریه ناشی از احساساته.
هوف
دیر شد، بخوابم