من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

جمعه، روز آزادی

جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴، 14:29

برخلاف این که دیشب نتونستم کل برنامه رو اجرا کنم و امروز هم درگیر درس خواهم بود، اما باز هم جمعه روز آزادی محسوب می‌شود.

امروز دیرتر بیدار شدم و کمی در تخت خواب ماندم. کاری که این چند وقت نمی‌توانستم انجام بدهم.

کمد لباس‌هایم یک لباس تکانی اساسی می‌خواهد. امروز را به کمد لباس‌هایم اختصاص دادم.

راستش از لباس‌هایم جدیدا خیلی خوشم می‌آید و البته دوستانم هم موافقند.

با دوست‌هایم که صحبت می‌کنم اکثر اوقات ویدیو یا ویدیو مسیج میفرستم و کوتاه چیزی را تعریف می‌کنم و خب مقداری از لباس هم مشخص است و آن‌ها هم میپرسند لباست را ببینیم؟

آخر از تی‌شرت و شلوار کم‌کم دارم فاصله میگیرم. پیراهن‌های کوتاه، شلوارک و هر چه که کوتاه‌تر و راحت‌تر باشم را می‌پوشم.

دو روز زنده‌ام حداقل زیبا و راحت باشم.

حالا کمد لباس‌هایم تجلی از من است. قبل‌ترها کمتر اهمیت میدادم چه لباسی در کمدم است اما حالا اگر از بیرون بیایید و بخواهید حدس بزنید که کدام کمد لباس من است، به راحتی می‌تواند تشخیص بدهد.

از این که یک چیزی شخصی شده است لذت میبرم.

عطرم شخصی است، لباس‌هایم نشانه‌ای از من دارند یا شاید حتی کتاب‌هایم.

همیشه فکر می‌کردم اگر روزی نباشم می‌شود ردپایی از من وجود دارد؟

ردپاها را دوست دارم. ردپای زنده بودن و زندگی.

ردپایی که حس کنم، مثلا روحی باشم از دور نگاه کنم، و بگویم روزی این جا سوسن وجود داشته است.

حالا کم‌کم خود را در اشیا می‌بینم.

باز هم بخواهم بگویم، باز هم کلمات را ببافم از چه می‌توانم بگویم؟

پلن بی زندگی‌ام را می‌خواهم بگویم. یک پلن بی عجیب ولی

مدتی است که کلیپ‌های رقص را از یوتیوب دانلود کردم، روی فلش تلویزیون گذاشتم و تمرین می‌‌کنم.

پلن بی زندگی‌ام این شده اگر که هیچی نشد حداقل یک رقاص خوب شوم. البته خب از صبح چون یک جا نشسته‌ام و تحرک خاصی ندارم این برنامه مفرح را در خانه چیده‌ام.

خیلی هم جالب و قشنگ است. اگر ۱۵۰ روز یک ساعت تمرین کنم، می‌شود ۱۵۰ ساعت تمرین رقص. یک مربی رقص شاید ازم دربیاید.

هر بار پدرم از جلوی تلویزیون رد می‌شود و می‌بیند من جدی دارم قر می‌دهم یک سر با تعجب و تاسف تکان میدهد می‌رود.

در چشمانش این است که خدایا این دختر من سالم بود! صبح با کوله باری از کتاب به کتابخانه فرستادمش، پس چه شد؟

دیگر بافتن را تمام می‌کنم. لباس‌هایم را جمع می‌کنم. برنامه عقب افتاده‌ام را پیش میبرم و امیدم را حفظ می‌کنم

حتی حالا که کشور در التهاب است، آینده نامعین است و همه چیز خاکستری است.

همین.

: )
© من نوشت