من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

آخر شب‌ها، اوج.

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴، 0:54

اوج دلتنگی من همین ساعت است، یعنی نزدیک یک شب.

در جنگی نابرابر و ناعادلانه با خودم به سر میبرم که دلتنگی ولی نباید پیام بدهی.

نباید برویی و بگویی: حالت خوب است؟ چرا تو دلتنگ نمی‌شویی؟

باید حرف‌ها را بخورم، قورت بدهم و هضم؟ نه، هضم نمی‌شوند.

دوباره فردا همین حرف‌ها را بالا می‌آورم و دوباره و دوباره.

دلم‌تنگ است.

دلتنگی یک طرفه هم بد چیزی است. چرا من این قدر دلتنگم که دستم روی اسمش می‌لغزد ولی او نه؟

من عاشق تر بودم؟ بودم. بودم احتمالاً. هستم.

من در ستیز و پیکاری نابرابرم.

چقدر دلتنگ سخت است. چقدر دوری تلخ است و چقدر من. من؟ نمیدانم.

من میروم به ادامه جنگ. کاش حداقل وسط جنگ بیهوش شوم و نروم یکهو بگویم:

سلام.

که البته سلام و درد.

: )
© من نوشت