موشکهای نزدیک!
دیشب من زود خوابم برد. صبح دوستم تماس گرفت از دیشب نیستی؟ گفتم: قرص خوردم خوابم برد.
گفت: تهران رو بیشتر زدن.
پیام دادم آقای ح، گفتم برنامهت چیه؟ گفت: دراز کشیدم.
همین موقع من میخواستم بزنم تو سر خودم. دراززززز کشیدم آخهههه.
نفس عمیق کشیدم، یه تایم مشخص کردم که زنگ بزنم بهش و قانعش کنم زودتر بزنه بیرون از تهران.
همون تایمی که من مشخص کردم، سر کوچهشون بمب زدن. وای وای من داشتم میمردم.
پیام داد خوبم و دارم حرکت میکنم پیش دوستم که با هم بریم سمت شهرمون.
توی همین حین هم مشت سر هم انفجار رخ میداد. مردم، مرددددم واقعاً.
اونم هی اطلاع رسانی میکرد، من اینجام خوبم، من اونجا رسیدم.
برای اولین بار توی عمرم، دو تا قرص ضد اضطراب خوردم و با این وجود پیام دادم که شماره دوستت و خانوادهت رو بده.
قشنگ مووان رو قورت دادم و یک آبم روش.
مووان کشکه؟ الان من تنها چیزی که برام مهمه سالم برسه.
باید برسه، تصویری زنگ بزنم و واقعا فحشش بدم.
پر از اضطرابم. فلج شدم از نگرانی
+ جنگ چه زهرماری بود آخه؟ جنگ آخه؟ کلمات رو نمیتونم کنار هم بچینم. لعنت، لعنت و لعنت...