من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

ذهن بیدار باش

سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴، 8:8

ساعت ۷ و نیم است و من در پارک نشسته‌ام. علیرضا قربانی می‌خواند: خنده‌های تو مرا باز این فاصله کشت ...

این آهنگش را بسیار دوست دارم. تنها در پارک نشسته‌ام پس با خیال راحت آهنگ را روی تکرار می‌گذارم و بلند بلند همراهش می‌خوانم.

محاسباتم برای رسیدن به مطب دکتر اشتباه در آمده است. زودتر از موعد رسیده‌ام، بسیار زودتر.

چشم‌هایم از خواب باز نمی‌شوند. دیشب ساعت سه خوابیدم و پنج بیدار شدم اما سرحال هستم. در عین این که پر از خوابم ولی سرحالم.

زودتر رسیدن، زمانی را برای فکر کردن به من هدیه داده‌است. این چند روز که مشغول تغییر دکوراسیون بودم، دوستم گفت: نکنه داری فرار میکنی؟

خودم هم شک کردم. حالا در آرامش نشسته‌ام روی سبزه‌ها و بالای سرم چتری از برگ درختان قرار دارد. فکر می‌کنم: به خودم، به آقای ح، رابطه، دلگیری و اتمام.

می‌توانم بدون مشغله تامل کنم. پرده‌ها را کنار بزنم و ببینم چه چیزی را پنهان کرده‌‌ام.

هر چه میگردم چیزی را پیدا نمی‌کنم. طبق شواهد و قرائن فرار نکرده‌ام.

پذیرفته‌ام که اگر کسی با من آینده نمی‌بیند، هر چقدر برایم سخت باشد، هر چقدر دوستش داشته باشم، از او دور شوم.

برایم آسان نیست این دور شدن. راهی ندارم. من دلم نمی‌خواهد خودم را به زور در زندگی کسی وارد کنم. فرار کردن ندارد.

دوست داشتنش را هنوز هم حس می‌کنم. هنوز هم اسمش را که می‌بینم دلم می‌لرزد. هنوز هم برای من جلوه‌ی دوست داشتن است.

خوددارتر شده‌ام.

خواستن در عین نخواستن. کاش خواستن بود و خواستن. یا کاش کنار کلماتم نبود.

حیف است در میان این سبز‌ها و درختان از کاش‌ها بگویم. بگذار به صدای آب که سبزه‌ها را آبیاری می‌کند گوش بدهم.

کاش‌ها را رها کنم. ببینم زندگی این بار برایم چه چیزی را به ارمغان خواهد آورد. من به اتفاق افتادن بهترین‌ها اعتقاد دارم.

پ.ن: در نهایت: دلم برایت تنگ است عزیزِ من

نبودنت را تمرین کردن، کار من نیست. دارم تلاش می‌کنم و هر بار هم زمین می‌خورم. تلاش می‌کنم فقط تلاش.

همین.

: )
© من نوشت