دوباره نقطه اول!
حالا آقای ح به سلامت به خانه رسیدهاست. باز باید دور شویم.
دیروز تا رسیدناش به خانه استرس کشیدم. خیلی دیر حرکت کرد و به راستی زیر موشک بود که داشت به سمت خانه میرفت.
امروز صبح هنگامی که به خانه رسید، اطلاع داد. نفس عمیقی کشیدم و با خودم فکر کردم: دوست داشتن چقدر عجیب است. من از چند کیلومتر آن ورتر استرس کسی را میکشم که جدا شده بودیم. دلم برایش تنگ شده بود.
اولین باری که در بحبوبه جنگ پیام دادم، آخر شباش بحثمان شد. البته من کاملاً بهانهگیر بودم و خلاش کردم.
به نظرم ورژن بهانهگیرم بامزه است. این ورژن را کسی نمیبیند جز آن که واقعا احساس راحتی میکنم کنارش.
میدانستم با بهانهگیریام قرار نیست اتفاقی بیفتد. این که مطمئن بودم در افتضاحترین ورژن خودم هم باشم و دعوای الکی بکنم باز هم قرار نیست رها بشوم را دوست دارم.
آینده انگار برای من نیست. یا شاید جمله بهتر این باشد: اکنون آینده برای ما نیست.
حیف است. گاهی فکر میکنم کاشکی بیشتر حرف میزدم. خواستههایم را میگفتم و سکوت نمیکردم. اخلاق بدی است که در شرایط حساس یکهو سکوت میکنم، یکهو چیزی نمیگویم. انگار که زبانم به سقف دهانم میچسبد و هیچ کلمهای را یارای آن نیست که بیرون بیاید.
نمیدانم شاید هم حرف میزنم و انتظارم زیاد است.
به هر حال، من حالا نشستهام و دارم خط تحریری تمرین میکنم. کار عجیبی است، نه؟
به طرز عجیبی در استرسدارترین موقعیتهای زندگیام به این کار پناه میبرم. درگیر کشیدن درست حروف میشوم. تلاش پشت تلاش میکنم تا به طرز درست نوشتن دست پیدا کنم.
زندگی را در میانه جنگ پیدا کردن، جالب است. باید از زیر موشکها در حالی که به زنده ماندن خودت و عزیزانت فکر میکنی، به آینده فکر میکنی، زندگی را بیرون بکشی و نگهش داری. مراقبت کنی و حواست باشد به موقع آبش بدهی و نازش کنی.
زندگی ارزشنمد است.