من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

نوشتن: راه زنده ماندن-

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵، 15:19

۸ تا داروخانه را گشتم تا داروهایم را پیدا کردم.

این یک تکه ساده از ایران این روزهاست.

داروهای من داروهای خاصی هم نبودند، نرمال‌ترین دارویی که ممکن است هر کسی برای اضطراب بخورد.

دلم برای تمام آدم‌هایی که در این اوضاع بیمار دارند، خون شد.

اگر بپرسید چکار می‌کنی این روزها؟

تقریباً می‌شود گفت: هیچ کار خاصی نمی‌کنم. جز این که بیدار می‌شوم. ناهار می‌گذارم؛ آن هم ساده‌ترین چیزها.

امروز مثلاً دلمه گذاشتم. مادرم دلمه آماده داده بود و من در اصل فقط آن‌ها را در قابلمه گذاشتم.

به اردک‌های خواهرزاده‌ام می‌رسم. غذا می‌دهم و تشت را پر از آب می‌کنم که بازی کنند.

عجیب است ولی انگار جوجه اردک‌ها سرمایی‌اند.

این دو تایی که من می‌بینم نمیدانم چرا در این گرما فقط می‌خواستند از آب بیرون بیایند و گوشه‌ای بنشینند.

فکر کنم جوجه اردک‌ها هم شبیه من بودند، می‌خواستند هیچ کاری نکنند.

آرامم و این را دوست دارم. انگار هر روز تکه جدیدی از خودم را پیدا می‌کنم.

نه، در اصل تکه قدیمی از خودم را دوباره پیدا می‌کنم و کنار هم می‌گذارم.

خستگی در تک‌تک سلول‌هایم است.

امروز که مسیر طولانی را راه رفتم فکر کردم درست است در تصادف دخترخاله کنار من بود ولی تصادف به هیچ عنوان خود خواسته نبود. من هم ابداً با کسی بدرفتاری نمی‌کردم و تنها خودم اذیت بودم.

اما کار دخترخاله‌م خودخواهی بود. برای رسیدن به خواسته خودش آن کار را کرد.

دارد حدود یک هفته می‌شود و ذهنم گاهی برگشت میزند.

پسر ۱۶ ساله‌ای که در پست‌های قبل راجع به آن صحبت کردم هم فهمیدم فردای آن روز حالش بدتر شده و cpr شده.

همه‌ی این‌ها، همه‌ای این اتفاقات کوچک کوچک از من کسی را ساختند که زانوانش خم شده.

البته الان بهترم و زانوهایم دارند صاف می‌شوند.

صبح در یخچال خواهرم را باز کردم و با تعدادی غذای آنچه گذشت روبرو شدم. غذاها را انداختم و کلی ظرف روی دستم ماند.

خنده‌م گرفته بود. من از ظرف شستن متنفرم.

یک ویدیو برای آقای ح گرفتم و شرح دادم در حال انجام چه کار دل‌انگیزی هستم.

انگار بند این روزهایم پیدا کردن کارهای ساده و لذت بردن از آن‌ها شده.

این که ویدیوی ساده از ظرف شستن بگیرم، ساده باشم و بی‌هیچ روتوشی و در آن با آقای ح صحبت کنم.

این که دراز بکشم و فکر کنم مدتی زندگی ایستاده‌است تا من دوباره پا شوم.

عجیب است با تمام این خستگی‌ها ولی زور زندگی را خوب حس می‌‌کنم.

همچنان زندگی برایم بو دارد و می‌توانم از اتفاقات سادهِ کوچک لذت ببرم. اتفاقاتی که در پیچیدگی روزها گم شده‌ بودند.

می‌خواهم این روزها بیشتر هم بنویسم. بیشتر واژه به واژه همراه خودم باشم.

همین

: )

بودن نامرئی

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵، 9:50

دیروز با روانپزشکم صحبت کردم و گفتم حالم خیلی خوب نیست. نه که بد باشم و فروپاشیده اما خوب هم نیستم و این جدا وضعیت بلاتکلیف کشوره.

گفت: این واکنش طبیعیه. حس کردن مرگ نزدیک یک آشنا همچین واکنشی رو میده و اگر این چنین نبود یعنی سالم نیستی‌.

برای پیدا کردن سلامت روانم توی خونه‌ی خواهرم تنهایی مستقر شدم‌. همه چیز آرومه و همچنان که حضور دارم اما انگار تونستم نامرئی بشم.

حتی تماس‌های ساده احوال پرسی فامیل نزدیک هم برام سنگین بود.

شبیه اون لیوان پر از آبی شده بودم که یک قطره باعث سرریز شدنش میشه.

خونه ساکته و دراز کشیدم هنوز.

دارم فکر می‌کنم مامانم، بابام، خواهرم و حتی شوهر خواهرم چقدر به من اعتماد داشتن که خونه رو در اختیارم قرار دادند.

خونه خالی حس خونه خالی بودن میده دیگه.

اتفاقاً دیشب کسی تماس گرفت و گفت جمعه بیام پیشت فساد؟

گفتم: درد بگیری. این جا هیچ فسادی ندارم، فقط دارم نفس می‌‌کشم.

فساد؟ الان دورترین چیز از من فساده. دوست دارم فقط نفس بکشم و یادم بره انسانم.

میخوام بودنمو با مسئولیت‌های همیشگی فراموش کنم.

بماند که اعتمادی که بهم کردن هم برام بسیار باارزشه.

یادمه چند هفته پیش یکی از آشناها گفت: بچه‌م رو نمی‌تونم بذارم توی واحد بالایی خونمون. بهش اعتماد ندارم.

من در شهر غریب تنها سکنی گزیدم و حتی برخلاف عادت همیشگی خانواده که تماس زیاد میگیرن، زیاد هم باهام تماس نمیگیرن.

توی این نامرئی بودن این رو دوست دارم، این پذیرفتن من که کاری نمی‌کنم آنچنان بی‌عقلانه و خطرناک.

امروز زنگ میزنم استخر و آب رو پیدا می‌کنم.

همیشه آب حالم رو خوب می‌کنه.

همین فعلاً

: )

نصف روز، کل روز.

چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۵، 14:44

الان ساعت دوئه ظهره و کلی اتفاق دارم که تعریف کنم. انگار نه انگار تازه نصف روز گذشته.

اول از همه وسط راه فهمیدم که شارژر و تبلت رو جا گذاشتم.

با خودم گفتم: خب مشکلی نیست. اتفاقی نیفتاده. توی خونه خواهرم حتما شارژر پیدا میشه.

وقتی رسیدم به مقصد اول، در کمال ناباوری مرغ مرینیت کرده‌ای که توی سه تا پلاستیک بود، یکی از پلاستیکاش ترکید. من و چمدون با هم مرغی شدیم.

این جا هم به نظرم تنها یک اتفاق ساده بود.

بعد رسیدممم به خونه خواهرم و فهمیدم از صبح آسانسور خراب شده.

خونه خواهرم طبقه چنده؟ ۵.

من چی بردم با خودم؟ کلی کتاب!

با یک نفس عمیق پله‌ها رو بالا رفتم و سعی کردم به این که چقدر خوش اقبال بودم امروز فکر نکنم.

۵ طبقه رو به سختی اومدم بالا.

چمدون هم واقعاً سنگین بود و هم بو میداد.

رسیدم داخل خونه و زنگ زدم خواهرم؛ گفت: شارژر نداریم و باید بری بخری!

جدیدا این که کسی بهم بگه چیزی باید بخرم، سکته می‌کنم.

حالا بهتر از هر وقت دیگه دارم متوجه می‌شم مرخصی بدون حقوق یعنی چی.

بدجور دلم حقوقم رو می‌خواد. ( این قسمت رو دوباره میگم)

جدی فکر کردم شارژر بخوام بخرم چقدر میشه؟ شارژر بیخود هم به باطری آسیب میزنه.

با خودم گفتم مگه میشه شارژر نداشته باشن؟ بذار یکم بگردم.

در کمال بی‌تربیتی یکی دو تا کشو رو باز کردم و دیدم که آداپتور پیدا شد.

یکم بیشتر این ور اونور رو نگاه کردم و سیم رو هم پیدا کردم.

بعد رفتم سراغ اسکاج برای شستن چمدون.

در آخر هم لباسامو شستم و حالا نشستم.

نشستم دارم دقیق‌تر به همه چیز فکر میکنم.

تنهام توی خونه. فکر می‌کردم دوست خواهرم میاد پیشم و فهمیدم نه انگار قرار نیست بیاد.

خیلی نیاز داشتم به این تنهایی و فکر کردن.

الان دیدم سازمان سنجش گفته که یک هفته قبل از آزمون اعلام میکنیم که تاریخش کیه.

این کشور جک و طنزه. هیچ چیزش استاندارد نیست.

راستش اصلاً حس نمی‌کنم حتی ذره‌ای برای این آزمون آماده باشم.

به شدت سال پرتنشی بود برای درس خوندن. از جنگ این موقع پارسال گرفته، تا اعتراضات و الان هم که جنگ و پسا جنگ.

نمیدونم بقیه چه حالی دارن ولی من تقریباً با بدبختی و فلاکت می‌تونم چند صفحه بخونم.

احساس خسران هم می‌کنم. یک سال از زندگی‌م رو گذاشتم پای چیزی که مسیرش این جور طی شد.

از خودم نمیخوام ایراد بگیرم. هر چند جای ایراد گرفتن زیاد دارم.

آه غمگین شدم، غمگین.

این ده روز رو حداقل می‌تونم آروم باشم( شاید) آروم باشم و فکر کنم که زندگی میگذره.

ما تلاش می‌کنیم و خب گاهی هم نمیشه.

اَه

: )

تلاشی برای روشن بودن.

چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۵، 11:11

دیروز برای درس خوندن به کتابخونه رفتم. خونه و اتاقم برام سنگین شده.

تمرکزم به شدت پایینه‌. مباحثی که باقی موندن آسونه ولی نمی‌تونم تمومشون کنم. گیر کردم توی یک دور باطل.

کتابخونه محیطش خوب بود و دیدن آدم‌هایی که مثل تو تلاش می‌کنن حس خوبی بود.

دیروز خواهرم تماس گرفت که من دارم میرم مسافرت، میتونی این یک هفته رو بیای خونه من.

اولش مخالفت کردم. گفتم این جا میرم کتابخونه و محیط خوبه.

اما تا شب بحث‌ها حول موضوع دخترخاله زیاد بود و دیدم دارم اذیت میشم.

توانایی شنیدن صحبت ندارم. مسخره‌ست ولی واقعا کم حوصله شدم و شنیدن قضاوت‌ها هم اذیتم می‌کنه‌.

هر بار هم میگم ما توی زندگی دو نفر نیستیم و بهتره که خودشون راجع به خودشون قضاوت کنن ولی فایده نداره.

دخترخاله هم متوجه شد از دستش ناراحتم. تماس گرفت و معذرت خواهی کرد ازم. هر چند من امیدوارم راه زندگی‌شو پیدا کنه. راهی که این قدر ابلهیت در اون جریان نداشته باشه.

دیگه آخر شب خسته شدم. دیدم کتابخونه هم برم باز دور و برم پر از حرف و بحثه.

با خواهرم تماس گرفتم که میام خونه‌ت.

یک چمدون پر از کتاب کردم و مایو.

مایو به این دلیل که استخر نزدیک خونمون بسته بود ولی الان خونه خواهرم به استخر شهرشون نزدیکه.

صبح بیدار شدم که برم دیدم مامان برام برنج آبکش کرده، مرغ مرینیت کرده.

یواش یواش تا برم این غذاها بیشتر شد. تن ماهی اضافه شد، شوید(؟) و حتی تمرهندی و ... .

مادربزرگم خونمونه و اینا رو که دید زد گفت: عزیزم کدم پادگان افتادی؟

خیلی خندیدم. گفت: واقعاً مامانت داره شبیه این پسرای سرباز رفتار میکنه‌. مگه توی بیابونی؟

راستش من نه تنها توی بیابون نیستم بلکه زمانی روی آشپزی هم نمی‌خوام بذارم.

ولی مامانم ناراحت میشد.

این ده روز حتی اگر درس نخونم ولی می‌خوام ذهنم دور باشه از همه چیز.

یادم بره توی ایران زندگی می‌کنم. حداقل برای ده روز.

دیشب آقای ح میگفت برنامه مسافرت به جایی نداری؟

گفتم نمیدونم شاید تهران.

گفت هماهنگ کن هر جا خواستی بری، منم میام همونجا.

توی این وضعیت فکر نمی‌کنم برم مسافرت‌. دل و دماغشو ندارم و ذهنمم خیلی درگیره اما شاید برای چک چشمم یک سر تهران برم.

به آقای ح میگم پارسال همین روزا اگر منو میذاشتی داخل نون تست و میخوردی، الان همچین موضوعی نداشتیم.

نمیدونم این که هنوز چراغ روشنی توی دلم دارم تاثیر چیه ولی چراغ دلم روشنه.

: )

لحظات و سکوت.

سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۵، 12:5

شبی که دخترخاله اون کار رو کرد به آقای ح پیام دادم : باید حرف بزنیم.

تماس گرفتم و صحبت کردیم.

حالم خوب نبود اصلاً. همه چیزم بهم ریخته بود. نظم ذهنی نداشتم.

زندگی دخترخاله‌ای که برای من مثل خواهر بود فروپاشیده بود. اطرافیان اشتباه داشتن قضاوت می‌کردن و من تنها بودم. نمیدونستم حتی چی رو می‌تونم بگم یا نگم.

با آقای ح پراکنده صحبت کردم. داشت حرف میزد و نمیدونم از چی میگفت که گفتم:

۲ دقیقه سکوت.

اولش یک لحظه جا خورد. بعد گفت: میدونی که من بلد نیستم سکوت کنم. یک یک دو دو یک دو سه . الوووو

من هیچی نمی‌گفتم.

دیگه حالا میدونه وقتی میگم چند دقیقه سکوت یا وایسا یعنی چند ثانیه مونده تا اشک‌هام بریزه و نمی‌خوام توی اون وضعیت حرف بزنم.

چند دقیقه سکوت یعنی من دیگه تموم شدم.

این قدر مسخره بازی در اورد و نگذاشت تمرکز کنم که اشک‌هام برگشتن و گریه‌م نگرفت.

خنده‌م گرفت که میگفت: میدونی من بلد نیستم سکوت کنم.

اتفاقاً یکی از کارها که در اون استاده سکوت کردنه.

دیدارهایی که پارسال توی همین تاریخ داشتیمم بیشترش رو ساکت بودیم و لذت بردیم.

پارسال این موقع همه چیز برای من تمام شده بود. وقتی برگشتم همین جا نوشتم ادامه‌ای نداره و یک درصدم فکر نمی‌کردم دوباره با هم باشیم.

زندگی عجیب.

: )

یک اتفاق؛ برگشت ناخواسته.

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۵، 11:45

احساس می‌کنم حالا می‌تونم کلمات رو کنار هم بگذارم.

چهار پنج روز پیش آقای ح بیرون بودن و چند ساعتی هیچ خبری ازش نداشتم.

ساعت دوازده شب تماس گرفتم و سریع جواب داد. گفت فکر نمی‌کردم کارم طول بکشه.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من از جواب ندادن تلفن استرس میگیرم. این کار رو نکن دیگه.

روز جمعه دخترخاله‌ پیام داد و وقتی منتظر بودم جوابم رو بده هیچ جوابی نبود.

نمی‌دونستم استرسم بیجاست یا واقعا باید نگران باشم.

نگاه ساعت می‌کردم و می‌گفتم رند که شد دوباره تماس میگیرم.

یا پنج دقیقه دیگه صبر می‌کنم و بعد با همسرش تماس میگیرم.

آخرش تماس گرفتم و نگرانی‌م بیجا نبود.

حالا چند روزی از اون اتفاق گذشته، من عصبانی و ناراحتم‌.

مدت‌ها بود برای این که بتونم اضطرابم نسبت به تماس رو کنترل کنم، تلاش کرده بودم و حالت همه‌ش دود شد رفت هوا.

دو سه روزه خواهرم هر روز تماس میگیره که مطمئن باشه حال من خوبه‌.

برنگشتم نقطه‌ی صفر ولی با این کار چندین ماه برگشتم دوباره عقب.

دوباره حتی تماس‌های عادی هم حالم رو بد می‌کنه، دوباره باز هم ترجیح میدم به کسی زنگ نزنم، جواب پیام کسی رو ندم. چرا؟ چون اونجور مجبور نیستم منتظر باشم.

آدم بی‌انصافی نیستم. دخترخاله هیچ چیزی برای من توی تصادف و روزهای بعدش کم نگذاشت.

من هم تمام سعی‌م رو کردم بعدش کنارش باشم. توی بیمارستان هم کنارش بودم ولی این کارش به شدت خشمگین و ناراحتم کرده.

خودخواهانه تصمیم گرفت یک کاری رو انجام بده. به اذعان خودش اون کار رو برای ترسوندن انجام داده بود.

ترسوندن کی آخه؟ چی آخه؟

خیلی ناراحتم.

هم برای دخترخاله و چیزی که پیش اومده و هم برای خودم.

دخترخاله کار خودش رو سخت‌تر کرد. مسئله حل نشد و حتی به نظر من حداکثر دو سه هفته دیگه باز برمیگردن سر نقطه‌ی اول.

من نخواستن رو توی چشم شوهرش دیدم. نخواستنی که مثل یک میله داغ توی قلبم فرورفت.

این نخواستن هم پر بود از خودخواهی، پر بود از تباه کردن زندگی دیگری.

حتی باورم نمیشه شعله دوست داشتن در کمتر از سه سال این چنین خاموش بشه.

به شعله‌های اولی هم مشکوک شدم. به این نکنه شعله نبوده و تنها یک تظاهر بوده از شعله؟

خودخواهی انسان‌ها ناامیدم میکنه.

خودخواهی که زندگی یک دختر جوان رو خراب می‌کنه

خودخواهی که تصمیم میگیره برای رسیدن به هدفش هر چند ناقص ولی سوساید رو اجرا کنه.

خودخواهی که هر دو با هم برایندشون به من رسید و شد یک و روز نیم توی بخش مسمومیت بودن.

دیدن‌ آدم‌هایی که هر کدوم به نحویی خواسته بودن به زندگی‌شون پایان ببخشن.

انسان‌های متفاوت، دغدغه‌های متفاوت و تصمیم مشترک.

نمی‌دونم مشکل دخترخاله چی میشه. چطور پیش خواهد رفت اما خوش بین نیستم.

خوش بین نبودنم نه به خاطر این کار بلکه به دلیل وجود نفس اون مشکله. مشکل همچنان پا برجاست.

زندگی بی‌رحمه. بی‌رحم و ناعادلانه

توی همون بخش، یک پسر ۱۶ ساله تخت کناری بستری شده بود.

اول حوصله ارتباط برقرار کردن با کسی رو نداشتم. کمی که گذشت گوشیم خاموش شد و توجهم به پسر جلب شد.

پسرک نباید می‌خوابید. به مادرش گفتم من با پسرت صحبت کنم؟

خوشحال شد و گفت صحبت کنم.

پسر چشماش رو بسته بود. صداش کردم و شروع کردم سوال پرسیدن ازش.

کتاب چی خوندی؟ رشته دبیرستانت چیه؟ یوتیوب میری؟ میا و کوروش رو میشناسی؟ دیگه کیا رو دنبال میکنی؟ رپ گوش میدی؟ شایع رو میشناسی؟ و هزارتا سوال دیگه.

به شدت احساس کردم این پسر تنهاست. تمام جواب‌هاش بوی تنهایی و درک نشدن میدادن.

کتاب‌هایی که خونده بود همه درباره‌ی جذب کردن، ارتباط موثر و صحبت کردن بودن.

یک جایی مادرش گفت خاله و دایی‌ش خیلی دوستش دارن. هر بار میبرنش بیرون و با هم میگردن

به پسرک گفتم حالا که بقیه این قدر دوست دارن، خودت هم خودت رو دوست داری؟

و جواب داد: نه.

فکر کردم اشتباه شنیدم و یا حداقل دوست داشتم اشتباه شنیده باشم و دوباره پرسیدم ازش و گفت نه خودم رو دوست ندارم.

حرفی نموند.

کاشکی به آدم یاد بدن اول خودش رو دوست داشته باشه. با خودش خوب باشه.

یادبگیره که برای دوست داشتن خودش تلاش کنه.

گفتنی‌ها زیاد دارم.

اما در پایان متن باید بگم خسته‌م و نیاز به آرامش دارم.

بدجور این اتفاق روی روحم سنگینی می‌کنه.

دلم برای مسافرت رفتن یک ذره شده. برای آرام بودن و لباس پوشیدن و برنامه ریختن برای دیدن جاهای جدید.

همین

: )

در نهایت

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۵، 9:26

دخترخاله زنده موند.

خیلی حرف دارم راجع به این کار. هنوز کمی گیج و یکم هم خشمگینم. بهتر بشم میاد مینویسم.

استرس زیادی این چند روز هم بهم وارد شد. یکم زمان میخوام

: )

گم شدنی میان همه اتفاقات

شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۵، 0:7

جلوی در بیمارستان توی ماشین خواهرم نشستم و بلاگفا رو باز کردم.

باز کردم که بگم دخترخاله‌ی پست قبل سوساید کرد و خب بر طبق پیامی که بهم داده بود فهمیدم و نجات یافت.

اصلاً حالم خوب نیست.

تمام اون لحظاتی که منتظر بودم شوهرش بهم بگه حالش خوبه و خوابه یا وایسا بیدارش کردم جوابت رو میده روی مغز و دلم مونده. آخرش هم با یک حالا چند دقیقه صبر کن خوب میشه بهت زنگ میزنه ازم قطع کرد.

اسنپ گرفتم و رفتم بیمارستان. مامانم اینا خواب بودن و من میدونستم چیزی شده و شده بود.

شلنگ توی بینی، خون‌های اطراف، سطل خون‌آلود همه حالمو بهم میزنه. انگار که دهن کجی میکنن و دارن بهم میگن که ؟ چی میگن؟

مغزم درد میکنه.

از صبح ساعت ۷ بیدارم و ظهری که تمامش استرس کشیدم و تا همین الان که دم بیمارستانم و هنوز به بخش منتقل نشده. بخش جا نداره!

توی حیاط بیمارستان فکر می‌کردم کاشکی بین همه‌ی این آدما گم بشم. گم شدن و فرار کردن؟

نمیدونم. ولی میخواستم گم بشم.

زندگی رو ساختن و زندگی‌ای رو خراب کردن. انگار که زندگی و بودن آدم‌ها همین قدر مسخره‌ست.

پست‌های قبلی از تلاش گفتم و از زنده بودن.

هنوز هم با همه‌ی این سیاهی‌هایی که امروز دیدم، با تمام حس بدی که دارم حمل می‌کنم ولی دلم میگه تلاش.

میدونم گاهی تلاش هم جواب نمیده. می‌ارزه اما.

حالا هم احتمالاً اون زندگی کامل فروپاشیده و هیچ چیزی باقی نمونده.

من چیزی نمیبینم که مونده باشه.

خسته شدم. واقعاً خسته‌م و امروز احساس می‌کنم نمی‌کشم. از بس همه چیز رو حمل کردم.

از بس خودم رو حمل کردم. از بس استرس زندگی خودم رو کشیدم و یکهو این هم اومد نشست روی همه چیز.

بهم میگن تو فهمیدی و نجاتش دادی، باید خوب باشه.

آقای ح میگفت: اون پیام رو من دیدم اصلاً متوجه نشدم که بوی سوساید میده. خوب شد تو رو داره.

نتونستم بهش بگم ولی داشتن من به چه درد میخوره؟ من کجام اصلاً؟

امرور فروپاشیده‌ام.

فروپاشیده‌ای که از آدم‌ها خوشش نمیاد. از خودخواه بودنشون، از تلاش نکردنشون، از این که حتی توی غار نیستیم هم خوشش نمیاد

از صبح فقط یک. لیوان چای و یک چهارم قند خوردم. این که میتونم تایپ کنم واقعا لطف خداست

یا شاید هم اون آبمیوه اب قندی آشغالی که دیدم شده ۵۰ تومن.

امشب رو دوست ندارم بخوابم. خیلی خسته‌م و از بس اتفاقات هضم نشدن که دوست ندارم بخوابم.

: )

غم

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۵، 7:48

هفت صبح دیدم دخترخاله پیام داده بیداری؟

و من بیدار بودم. نیم ساعتی بود سر جام الکی تکون می‌خوردم.

پیام‌هایی فرستاد که شوهرش گفته بود طلاق بگیریم ما با هم دیگه پسرفت می‌کنیم.

آدم‌ها بعضیاشون بدجور خودخواهن.

تو مشکل داشتی و برای ازدواج پا پیش گذاشتی حالا هم بعد از دو سال خودت نتونستی با مشکل خودت کنار بیای حرف از پسرفت میزنی؟

دخترخاله رو گفتم یا من برم پیشش یا اون بیاد اینجا.

داره میاد اینجا و خدا لعنت کنه اون شوهرش رو که. توی اوج جوونی برای چی همچین کاری کردی؟

اه

: )

تغییرات

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۵، 15:32

امروز یک رمزدار

یک متن رمزدار با رمز قبلی

ادامه مطلب ..
: )

معناهای از یاد رفته

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۵، 13:20

اوژنی عزیز ازم پرسیده بود خوبی؟

و من فکر کردم چقدر این سوال عجیب و بی‌جواب شده.

نه که حالم بد باشه و بگم چیزی از من باقی نمونده، نه ولی خوب بودن هم حساب نمی‌شه.

می‌تونم بگم زنده‌ام.

زنده که در پی‌اش امید کمرنگی رو حفظ کرده، زنده‌ای که هنوز فکر می‌کنه آینده می‌تونه بهتر باشه یا زنده‌ای که فکر می‌کنه روزی زندگی خواهد کرد.

احتمالاً تا مدتی جواب سوال خوبی؟" زنده‌ام" باشه.

امروز هوا خوبه. روزهایی که هوا خوبه منم بهترم.

یک درس رو بالاخره تموم کردم.

عجیب این روزها درس خوندن کم‌معناتر و مسخره‌تر به نظر میاد.

به هر حال ولی سعی‌م این بوده هر چند یک ساعت یا نیم ساعت این روند رو حفظ کنم.

دلیل اصلی هم بیشتر حفظ اون روحیه یادگیریه. من اگر چیزی یادنگیرم پژمرده می‌شم.

این روزها هم که یادگیری دورتر از همیشه است و اگر همین رو هم از دست بدم، خودم رو از دست دادم.

مملکت کاملاً روی هواست. قیمت‌ها هر روز عجیب‌تر و صفرهای بیشتری به خودشون میبینن.

سعی می‌کنم فکر نکنم این صفرها هرکدوم یک پتک بر سر آرزوهای جوانی ماست.

مثلاً فکر کنم که خب اتفاقات پیش‌بینی نشده زیادن و از کجا معلوم من بقیه روزهای عمرم رو حتی اینجا بگذرونم؟

هوای امروز خوبه، چون من حس زنده بودن دارم.

گرما یک هفته‌ای هست اینجا اومده. تقریباً بدون کولر نمی‌شه نفس کشید ولی اتاق من توی سایه‌ست و من سرمایی! کولر نمیزنم.

از باد کولر خوشم نمیاد.

من از چیزهای مصنوعی خوشم نمیاد.

گفتم مصنوعی؟

آره. من از هیچ چیز مصنوعی خوشم نمیاد. دوست ندارم هیچ وقت مصنوعی باشم. مصنوعی و تکراری.

دوست دارم همه چیز همیشه تازه باشه، حتی خود آدم.

من که تازه باشم دوست داشتن رو امروز جور دیگه میتونم بگم.

غرق مصنوعی بودن که نباشم می‌تونم خودم رو پیدا کنم. چارچوبی که معین شده رو بشکنم و مثل جوجه از تخم دراومده بشم.

امیدم رو هم همیشه بر این پایه می‌ذارم که هیچ چیز مصنوعی و تکراری نشه، در رابطه، در زندگی، در خودم.

تو تکرار گیر نکنیم.

تکرار زندگی رو می‌کشه. تکرار همون کارمندیه که ۲۰ سال عادت کرده ۷ صبح بره سرکار و ۴ عصر برگرده. چیز جدیدی نمی‌بینه.

همین.

پ.ن: بازم پراکنده‌م. پراکنده اما زنده!

: )

صبح امید وطن...

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵، 18:47

این روزها خستگی زودتر از روزهای پیشین به سراغم می‌آید. خستگی شده مهمانی که دارد صاحب خانه می‌شود.

عجیب است در این دوران ادامه دادن. زندگی را انگار روی چوب‌های موریانه خورده بنا کرده‌ایم. هر روز قیمت‌ها عجیب‌تر، هر روز اخبار عجیب‌تر و هر روز حتی زندگی عجیب‌تر.

چرا زندگی در عدم قطعیت عادی نمی‌شود؟ ۲۶ سال ایران زندگی کرده‌ام و عین این ۲۶ سال هر سال عدم قطعیت همراه ما بوده است. کم و زیاد داشته و گاهی هم شاید امیدواری کنارش می‌آمده ولی عدم قطعیت جز جدانشدنی بوده.

چه می‌شد ما هم روی خوش زندگی را ببینیم؟ حالا نه خیلی هم خوش‌ مثلاً همین که برای آینده امیدوارانه برنامه بریزیم و بدانیم رسیدنی است. چه می‌دانم لابد محکومیم به این جور زندگی کردن.

اردی‌بهشت ماه است. در این دو سال گذشته اردی‌بهشت برای من پر بوده از زندگی را نفس کشیدن. از شیرازی که بسیار خوش گذشت تا تهران و دیدار. حیف است که امسال سنت ادامه دار نیست.

با آقای ح خوب هستم. عجیب احساس می‌کنم هر دو بزرگ شده‌ایم. در پست قبلی نوشته بودم بابت چیزی ناراحت هستم که به رابطه مربوط است ولی آقای ح مقصر نیست؛ بدون تنش راجع به آن موضوع صحبت کردیم. قبل از هر چیزی به او گفتم که ناراحت هستم ولی ناراحتی موقعیت را از او جدا کرده‌ام. او هم آقای ح کم حرف نبود‌. نوشت و گفت. اگر نزدیک بود حتماً میگفتم بیا کنار هم بشینیم، هیچی نگوییم و غمی که احساس می‌کنی را سبک کنیم. یا حداقل برای سبک‌تر شدنش تلاش کنیم.

امروز در میانه روز هم دوست داشتم شعری بفرستم؛ شعری که آرام بود و نفرستادم. چرا نفرستادم؟ نمی‌دانم. اگر میفرستادم چیزی نمی‌شد، مثل همیشه سوسن بودم و شفاف شاید ته دلم می‌خواست او شعر بفرستد؟ یا ته دلم همچنان ناز و ادای بسیار دارد؟

اعتراف کنم که ناز و حساسیت‌های من هم کم نیست. اما خب حساس هستم ولی لوس نیستم.

امروز کمی می‌توانم به خودم گیر بدهم و باید سعی کنم موضوع را از خودم بردارم.

راستی تا کی این وضعیت عذاب دهنده ادامه دارد؟ این وضعیتی که با قطعی اینترنت هم مثلا روی آن سرپوش گذاشته اند. بوی گندش را چکار کنند؟ همچین که بزند بالا همه را غرق می‌کند.

کلماتم امروز زشت هستند. نمیخواهم دیگر ادامه بدهم

: )

مسخره‌ترین اتفاق ممکن در این صلح و جنگ!

شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵، 11:52

در حالی که من این جا هر روز از درگیری با خودم می‌نویسم و نمی‌دونم با خودم چند چندم، فامیل‌ قصد کردن شوهرم بدن.

خیلی هم جدی و پیگیر در این امرن.

به مامانم می‌گم من که نشسته‌م توی اتاق کاری با کسی هم ندارم، مشکل‌شون چیه؟

مامانم ایده‌ای نداره.

آخرین چیزی که این چند ماه دلم بخواد بابتش درگیر بشم، خواستگاره.

یکی از نزدیکان مهم در این امر، میگفت تو اول چسب میزنیم روی دهنت بعد خواستگار راه میدیم. تو خیلی ایراد میگیری و داستان داری.

من نمی‌دونم الان چرا و چه کار من دارن؟

به خدا انسان‌هایی که همسر بخوان توی فامیل زیادن. من هیچ وقت حرف از ازدواج نزدم.

تا یک سری چیزها برای من ثبات پیدا نکرده دوست ندارم بهش فکر کنم.

وای

بماند که من وقتی یکی تو ذهنمه از فکر کردن به خواستگار هم چندشم میشه.

عوق عوق.

_ دیشب با ناراحتی زیاد خوابیدم. با آقای ح دعوام نشد اما مسئله‌ای پیش اومد که ناراحتم کرد.

امروز همچنان با ناراحتی بیدار شدم. به مسئله فکر کردم و دیدم می‌تونم بابت اون مسئله ناراحت باشم و از آقای ح هم جداش کنم.

ناراحتی‌ای که مربوط به رابطه بود ولی میشه جدای از آقای ح دیدش.

هنوز هم بابت اون اتفاق ناراحتم. بدجور خورد توی ذوقم و هیجانم خاموش شد.

می‌خواستم چیزی رو بهش نشون بدم و نشد. همه چیز جوری پیش رفت که نتونستم اون رو نشونش بدم.

وسط شب که از غصه بیدار شدم، اول اون عکس رو پاک کردم، کاملاً‌ حتی از توی سطل زباله.

دیگه دلم نمی‌خواست اون عکس رو ببینم. حس می‌کردن بهم دهن کجی می‌کنه‌. : ((

: )

پیش رفتی نسبت به گذشته و انزوایی انتخاب شده

جمعه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۵، 17:36

تونستم حافظه‌ی یک گوشی ۲۵۰ گیگ رو پر کنم، به تنهایی و با پاک نکردن اطلاعات غیر مهم.

وقتی داشتم اسکرین چت‌های گوشی رو پاک می‌کردم دیدم یکی از دوستان بهم گفته بود:

به آدم حس آزادی میدی

حس سبکی

راحتی

یا حتی حس یه هوای پاک و تمیز که می‌تونی توش نفس عمیق بکشی.

واقعاً خوش به حال اونی که توی زندگیش هستی.

تک‌تک کلمات تعریفش رو دوست داشتم؛ اسکرین شات رو پاک نکردم.

حس هوای پاک باید قشنگ باشه. اگر توی این دنیای شلوغ تونسته باشم فقط تنها به همین دوستم حس آزادی و سبکی بدم هم راضی‌م.

نوشته بود خوش به حال اونی که توی زندگیش هستی‌.

خوش به حالشه؟ برم بپرسم ازش؟ نمیدونم خوش به حالشه یا نه.

ناراحت که نیست ولی خوش به حالشه؟ اوم؟

امروز خیلی لوس و ناناز بودم وگرنه یک دور دیگه هم میرفتم این سوال رو میپرسیدم. خب خجالت می‌کشم.

یکم احساس می‌کنم هنوز راحتِ راحت نیستم. یک حجاب نازکی هست که اون باید دست بندازه و برش داره.

نکته دیگه هم این بود دیدم من پارسال ناراحت میشدم اولین واکنشم این بود که نمی‌خوام حرف بزنم و باهام حرف نزنید.

اما الان برعکس شدم. ناراحتم کردی؟ بایست پای کاری که کردی ببینم. باید راجع بهش حرف بزنیم، نظرمونو بگیم و حلش کنیم.

"هیچ گفتار بدون عملی خوب نیست"

من میخوام بگم: هیچ معذرت خواهی بدون اطمینان از تکرار نشدن اون کار خوب نیست.

خودم هم شجاع‌تر شدم و کسی رو ناراحت کنم، جلو میرم و می‌پذیرم و معذرت خواهی می‌‌کنم.

پذیرفتن رو دوست دارم. پذیرفتنی که پشتش فکر باشه و تغییر.

این روزها

به این روزها که فکر می‌کنم خودم رو بیشتر دوست دارم ناز کنم. روزهایی از عمر که آدم زیباست و پرشور و هیجان و من انتخابی کردم که کمی این‌ها رو در سایه برده.

از وقتی وزن اضافه کردم لباس‌ها بیشتر بهم میان و انتخاب‌های خوب می تونم بکنم.

اما خیلی در بند لباس نیستم. نمی‌تونم باشم. ذهنم به شدت شلوغه و پر از آینده و ابهام

این روزها عجیب میگذره‌.

ارتباطاتتم رو هم باید دوباره درست کنم. دو سه ماه دیگه باید تمام دوستی‌ها و اجتماعاتی که خودم رو حذف کردم باز پیدا کنم.

چقدر دلم برای بودن راحت و آزاد تنگ شده.

بودن بدون فکر‌. یک بودن تمام عیار و پر از سوسن

چقدر دلم برای شنا هم‌ تنگ شده. لعنتی استخر رو بسته‌ن و من میخوام برم توی آب‌.

استخر دورتر باید برم و واقعا دوره، دور.

همین و همچنان پراکنده.

: )

من، بودن و گسستگی گاهانه.

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۵، 19:47

برگشتن.

داشتم دنبال جمله‌ای مناسب راجع به خودم می‌گشتم و تنها این کلمه به ذهنم اومد: برگشتن.

من باز برگشتم. برگشتم به سوسن بودن.

سه روزی حال روحی خوبی نداشتم و همه چیز به طرز عجیبی ملال‌آور و ناراحت کننده بود.

جرقه‌ی ناراحت کنندگی هم از شکستن عینکم زده شد که خب گذشت.

شاید هم باید توضیح بدم و بگم که شکستن عینکم ناراحتم نکرد بلکه اون روز کلی برنامه ریخته بودم و نشد انجام بدم که ناراحتم کرد.

نامتوازنی هورمون‌ها هم مزید بر علت شد و یکهو دیدم غرق شدم. غرق شدم در احساسات بد

این چند روز آقای ح هم پا به پای من بودن و سعی می‌کرد حالم رو خوب کنه‌.

آقای ح عزیز.

چند ماهی که نبودیم گویی دوتامون رو بزرگ‌تر کرده، بالغ‌تر.

من یاد گرفتم بیشتر حرف بزنم و حتی شفاف‌تر از قبل باشم. راحت‌تر از پیش احساساتم رو میگم و

آقای ح

آقای ح هم شنونده بهتری شده و پذیرای بهتر.

فکر می‌کنم حتی بهتر از قبل گوش می‌ده و به حساسیت‌هام اهمیت می‌ده.

اگر از درس بپرسید باید بگم خیلی سخت شده خوندن.

گاهی روزها پر از چاله می‌شه، چاله‌هایی که من رو میترسونه.

من که با این وضعیت کشور تصمیم به انصراف نگرفته بودم! حالا گاهی میترسم و ته دلم خالی میشه که انصراف.

از انصراف که خیلی فاصله دارم، هنوز چیزی مشخص نیست.

نمیدونم.

باز گیج شدم.

راستش گیج هم میشم ولی متزلزل نه. همچنان مسیرم رو همون مسیر قبلی می‌دونم و دوست ندارم قدمی هم کج برم.

امیدوارم بعد از این همه داستان امسال و دهن سرویسی‌ها حداقل ته مسیر خوب باشم.

سوسن این روزها مثل همین متنه.

پراکنده، در رابطه، شک کرده و گاهی استوار.

همین

: )

پی‌ام‌اسی در میان بلاتکلیفی و جنگ

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵، 12:19

۱۵ اردی‌بهشت

حس خوبی ندارم.

کامل‌ترین جمله برای سوسن الان همینه.

هی می‌نویسم و پاک می‌کنم. نمیدونم چی باید بنویسم. سر خط رو پیدا نمی‌کنم که بتونم بنویسم.

توی گردابی از احساسات بد گیر کردم. این گرداب هی شدید‌تر می‌شه.

دیشب یکی از دوست‌هام رو با حرف‌هام ناراحت کردم. حرف بدی نزدم ولی درست هم نبود. هر حرف درستی رو که نباید زد.

دوست داشتم امروز نامرئی باشم. دیده نشم و گم بشم.

گم شدن دیگه.

شاید پیدا هم نشم‌. مثلاً یکهو تبدیل بشم به یک ابر توی آسمون یا یه برگ از یگ گلبرگ.

حس‌هام درست کار نمی‌کنن. مداد خاکستری پررنگ داره خودشو میکشه و هر چقدر می‌خوام کمرنگ‌تر باشه گوش نمی‌ده.

حتی با خودم می‌گم نکنه این متن هم اغراق شده است و حالت بد نیست.

دارم به خودم شک می‌کنم. دارم خودمو زیر سوال میبرم.

چرا باید به خودم شک کنم؟

صبح توی تخت دراز کشیده بودم و فکر می‌کردم امروز " سقوط یک سوسن".

سقوط؟ زیادی نیست؟ اُفت؟

نمی‌دونم. یک چیزی که نشون بده امروز از بالا دارم میام پایین و این پایین هم مقصدم نبوده.

می‌خواستم زنگ بزنم به دوستم بگم که با هم بریم بیرون ولی حوصله ندارم.

به آقا ح هم پیام دادم فقط اسمشو صدا زدم و نگفتم توی چه گردابی گیر کردم.

دخترخاله هم دیشب تماس گرفته ولی خواب بودم و هنوز باهاش تماس نگرفتم ببینم چکارم داشت.

کاش امروز برای خودم بود.

برای دراز کشیدن و کاری نکردن.

برای رفتن کنار آب و زل زدن به رود

یا خوندن کتاب‌هایی که دوست دارم.

دلم می‌خواد امروز سوسن نباشم.

سوسن و نبودن

: )

بلاتکلیف‌های زمانه

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵، 13:24

این روزها عجیب می‌گذرد.

بلاتکلیف‌ترین انسان‌های روی زمین شده‌ایم که به اسارت هم گرفته شده‌اند.

این وضعیت فرسایشی تا کی ادامه دارد؟

فرسایش‌اش را کناری بگذاریم این بار رسماً تورم بدون هیچ ترمز و استراحتی می‌تازد.

جوانی‌ را هیچ نفهمیدم، هیچ.

کل جوانی‌ام در احساس اندوه و افسوسی به شدت مردی میانسال ورشکسته شده‌ گذشت. انگار که در قمار احمقانه کل جوانی‌ام را باختم.

هر چند هیچ قماری نکردم و وقت قمار نداشته‌ام تنها تصمیم ( آن هم بدون اختیارم) به دنیا آمدن در ایران بود.

ذهنم نهیب زد که حداقل در افغانستان به دنیا نیامدی. ذهن بیچاره‌ام هنوز هم دارد به خودش امید می‌دهد.

تنها چیز قشنگ این روزها گاه به گاه صحبت کردن با آقای ح است، به دور از هر کله زرد و مشکی‌ای.

هیچ حرفی از سیاست نمی‌زنیم و همان دقایق[ حداقل] امید و آینده را روشن داریم.

آه

چند روزی هم بیمار بودم.

آخر معده‌ی قشنگ من که این دو سال اخیر هر بازی خواسته است سر من درآورده، در آخرین نمایش‌اش انگار تصمیم دارد حساسیت به پروتئین‌‌های حیوانی را اجرا کند.

اولین بار با تخم مرغ حالم بد شد و حالا با گوشت قرمز!

دو سه روزی بیمار بودم و از خوردن غذا بیزار ولی خوب شدم‌.

باید با ترس و لرز دوباره گوشت قرمز را امتحان کنم ببینم مشکل از همان بوده یا نه

این بازی‌های معده هم از سوغات استراحت مطلق و خوردن داروها در آن زمان است.

به هر حال مهم این است هر بار او اجرا می‌کند و هر بار من نگاه می‌کنم و پرده نمایش را پایین می‌اندازم و برمیگردم به زندگی عادی.

چقدر دلم برای این جا تنگ شده است، برای نوشتن، برای کامنت‌ها و همه چیز.

پ‌ن: نیلوفر عزیز ممنونم از تبریک زیبات.

گزینه نظر برام بالا نمیاد‌. همچنین همراهت هستم و آنچه که از سر گذروندی رو میخونم و همدردم.

: )

یک خواب طولانی موقت

یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۵، 14:8

صبح که بیدار شدم، با خودم فکر کردم: «نمی‌شود موقتاً مُرد؟»

یک استراحت موقت می‌خواستم؛ یک نفس راحت کشیدن یا خواب راحت بدون فکر.

این روزها احساس می‌کنم خودم را روی زمین می‌کشم تا جلو بروم. نه از این که از این روند ناراضی باشم، نه، ولی کمی خسته‌ام.

زانوهایم کمی زخمی شده‌اند و کفش‌ها نیاز به رفو دارند.

جدا از همهٔ خودم، خودم را بگو: باید محکم بغل شوم و هیچ چیز دیگر نیاز ندارم. یک بغل محکم می‌خواهم و امنیت.

دوست داشتم برای مسافرت در تابستان برنامه بریزم و نوری، امیدی و چراغی روشن در آینده ببینم. اما حالا، این روزها باید زمان حال را نگه دارم. زمان حال را قدر بدانم، و آینده را چنان تصور نکنم که با یک حرکت مردی کله‌زرد یا مشکی، همه چیزم به هم بخورد.

چرا نمی‌شود موقتاً خوابید؟

می‌شود امروز داستان اصحاب کهف را باور کنم و در غاری بخوابم و چند سال بعد بیدار شوم؟

امروز امید را این‌جور حفظ می‌کنم که اصحاب کهفی بود و معجزه شاید تکرار شدنی!

راستی، اگر به تکرار معجزات بود، خوابیدن چندسالهٔ اصحاب کهف انتخاب خوبی بود؟

معجزات دیگر چه بودند؟

معجزات را هم امروز یادم رفته است. همه چیز را امروز یادم رفته است.

یک فراموشکارِ فراموش‌شده.

: )

بودن نه به مثابه زندکی کردن

جمعه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۵، 16:40

صدای من را از میانه آتش بس می‌شنوید! صدایی که کلمات هم از توضیح آن ناتوان‌اند.

حدود دو ماه است بلاتکلیف زندگی می‌کنیم، نه، نفس می‌کشیم. نمی‌دانیم فردا چه چیزی برایمان دارد و قرار چگونه باز شگفت زده شویم.

شگفتی‌ای که مثبت نیست. هر چه باشد چه کسی در جنگ هیجان مثبت دارد؟

سردرگم‌تر از همیشه و حیران‌تر از همیشه‌ام.

روزهایی را دنبال معنای زندگی بودم و روزهایی فکر می‌کردم که تلاش کن، همین تلاش کردن معنای زندگی است.

این روزها اما به بلاتکلیفی عادت کرده‌ایم، همه‌ی ما.

اضطراب کشنده روزهای اول خودش را به اضطراب پنهان داده است. به اضطراب پنهان راجع به آینده، زنده بودن، جامعه، بیکاری، تورم و ...

نمی‌دانم این راه به کجا ختم خواهد شد و حتی آرزوی خوب ختم شدنش را هم بیهوده می‌دانم.

بگذریم‌.

فعلا چند هفته‌ای است که صدای جنگنده نشنیده‌ام، چک نکرده‌ام شهر محل زندگی خواهرم را زده اند یا نه!

کاش دیگر صداهای مبهم را نشنوم. کاش نیاز نباشد چک کنم کجا را زده‌اند و نگران کی باشیم. کاش زندگی عادی بود!

یک زندگی عادی!

پ‌ن: در این وانفسا عجیب‌ترین خبر احتمالاً برگشتن من و آقای ح به همدیگر باشد. ما برگشتیم و فرصت دادیم تا محل تحصیل و زندگی من مشخص شود. بودنش در این روزها خوب است، آرامبخش است و زیبا

این که چه شد برگشتیم داستان طولانی است. طولانی و پر از پیج و خم

همین فعلا

: )
© من نوشت