نوشتن: راه زنده ماندن-
۸ تا داروخانه را گشتم تا داروهایم را پیدا کردم.
این یک تکه ساده از ایران این روزهاست.
داروهای من داروهای خاصی هم نبودند، نرمالترین دارویی که ممکن است هر کسی برای اضطراب بخورد.
دلم برای تمام آدمهایی که در این اوضاع بیمار دارند، خون شد.
اگر بپرسید چکار میکنی این روزها؟
تقریباً میشود گفت: هیچ کار خاصی نمیکنم. جز این که بیدار میشوم. ناهار میگذارم؛ آن هم سادهترین چیزها.
امروز مثلاً دلمه گذاشتم. مادرم دلمه آماده داده بود و من در اصل فقط آنها را در قابلمه گذاشتم.
به اردکهای خواهرزادهام میرسم. غذا میدهم و تشت را پر از آب میکنم که بازی کنند.
عجیب است ولی انگار جوجه اردکها سرماییاند.
این دو تایی که من میبینم نمیدانم چرا در این گرما فقط میخواستند از آب بیرون بیایند و گوشهای بنشینند.
فکر کنم جوجه اردکها هم شبیه من بودند، میخواستند هیچ کاری نکنند.
آرامم و این را دوست دارم. انگار هر روز تکه جدیدی از خودم را پیدا میکنم.
نه، در اصل تکه قدیمی از خودم را دوباره پیدا میکنم و کنار هم میگذارم.
خستگی در تکتک سلولهایم است.
امروز که مسیر طولانی را راه رفتم فکر کردم درست است در تصادف دخترخاله کنار من بود ولی تصادف به هیچ عنوان خود خواسته نبود. من هم ابداً با کسی بدرفتاری نمیکردم و تنها خودم اذیت بودم.
اما کار دخترخالهم خودخواهی بود. برای رسیدن به خواسته خودش آن کار را کرد.
دارد حدود یک هفته میشود و ذهنم گاهی برگشت میزند.
پسر ۱۶ سالهای که در پستهای قبل راجع به آن صحبت کردم هم فهمیدم فردای آن روز حالش بدتر شده و cpr شده.
همهی اینها، همهای این اتفاقات کوچک کوچک از من کسی را ساختند که زانوانش خم شده.
البته الان بهترم و زانوهایم دارند صاف میشوند.
صبح در یخچال خواهرم را باز کردم و با تعدادی غذای آنچه گذشت روبرو شدم. غذاها را انداختم و کلی ظرف روی دستم ماند.
خندهم گرفته بود. من از ظرف شستن متنفرم.
یک ویدیو برای آقای ح گرفتم و شرح دادم در حال انجام چه کار دلانگیزی هستم.
انگار بند این روزهایم پیدا کردن کارهای ساده و لذت بردن از آنها شده.
این که ویدیوی ساده از ظرف شستن بگیرم، ساده باشم و بیهیچ روتوشی و در آن با آقای ح صحبت کنم.
این که دراز بکشم و فکر کنم مدتی زندگی ایستادهاست تا من دوباره پا شوم.
عجیب است با تمام این خستگیها ولی زور زندگی را خوب حس میکنم.
همچنان زندگی برایم بو دارد و میتوانم از اتفاقات سادهِ کوچک لذت ببرم. اتفاقاتی که در پیچیدگی روزها گم شده بودند.
میخواهم این روزها بیشتر هم بنویسم. بیشتر واژه به واژه همراه خودم باشم.
همین