من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

گم شدنی میان همه اتفاقات

شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۵، 0:7

جلوی در بیمارستان توی ماشین خواهرم نشستم و بلاگفا رو باز کردم.

باز کردم که بگم دخترخاله‌ی پست قبل سوساید کرد و خب بر طبق پیامی که بهم داده بود فهمیدم و نجات یافت.

اصلاً حالم خوب نیست.

تمام اون لحظاتی که منتظر بودم شوهرش بهم بگه حالش خوبه و خوابه یا وایسا بیدارش کردم جوابت رو میده روی مغز و دلم مونده. آخرش هم با یک حالا چند دقیقه صبر کن خوب میشه بهت زنگ میزنه ازم قطع کرد.

اسنپ گرفتم و رفتم بیمارستان. مامانم اینا خواب بودن و من میدونستم چیزی شده و شده بود.

شلنگ توی بینی، خون‌های اطراف، سطل خون‌آلود همه حالمو بهم میزنه. انگار که دهن کجی میکنن و دارن بهم میگن که ؟ چی میگن؟

مغزم درد میکنه.

از صبح ساعت ۷ بیدارم و ظهری که تمامش استرس کشیدم و تا همین الان که دم بیمارستانم و هنوز به بخش منتقل نشده. بخش جا نداره!

توی حیاط بیمارستان فکر می‌کردم کاشکی بین همه‌ی این آدما گم بشم. گم شدن و فرار کردن؟

نمیدونم. ولی میخواستم گم بشم.

زندگی رو ساختن و زندگی‌ای رو خراب کردن. انگار که زندگی و بودن آدم‌ها همین قدر مسخره‌ست.

پست‌های قبلی از تلاش گفتم و از زنده بودن.

هنوز هم با همه‌ی این سیاهی‌هایی که امروز دیدم، با تمام حس بدی که دارم حمل می‌کنم ولی دلم میگه تلاش.

میدونم گاهی تلاش هم جواب نمیده. می‌ارزه اما.

حالا هم احتمالاً اون زندگی کامل فروپاشیده و هیچ چیزی باقی نمونده.

من چیزی نمیبینم که مونده باشه.

خسته شدم. واقعاً خسته‌م و امروز احساس می‌کنم نمی‌کشم. از بس همه چیز رو حمل کردم.

از بس خودم رو حمل کردم. از بس استرس زندگی خودم رو کشیدم و یکهو این هم اومد نشست روی همه چیز.

بهم میگن تو فهمیدی و نجاتش دادی، باید خوب باشه.

آقای ح میگفت: اون پیام رو من دیدم اصلاً متوجه نشدم که بوی سوساید میده. خوب شد تو رو داره.

نتونستم بهش بگم ولی داشتن من به چه درد میخوره؟ من کجام اصلاً؟

امرور فروپاشیده‌ام.

فروپاشیده‌ای که از آدم‌ها خوشش نمیاد. از خودخواه بودنشون، از تلاش نکردنشون، از این که حتی توی غار نیستیم هم خوشش نمیاد

از صبح فقط یک. لیوان چای و یک چهارم قند خوردم. این که میتونم تایپ کنم واقعا لطف خداست

یا شاید هم اون آبمیوه اب قندی آشغالی که دیدم شده ۵۰ تومن.

امشب رو دوست ندارم بخوابم. خیلی خسته‌م و از بس اتفاقات هضم نشدن که دوست ندارم بخوابم.

: )
© من نوشت