شهر تخیل.ها
جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵، 14:20
مکالمات دلنشین آخر شبها با آقای ح حتی، در حالی که از خستگی دارم میمیرم و اون هم وضعیت بهتری نداره:
Susan:
دارم فکر میکنم که چکار کنم
چطور به اسارتت میگیرم
H:
میگیری؟
پیشاپیش اسیریم😔
Susan:
اسیری؟
H:
اسیر شما
Susan:
پادشاه قلبمید
مقدار زیادی از ادامه یافتن رابطه من و آقای ح هم وابسته به همین آرمون منه : ))))
گاهی که میبینم چقدر همه چیز وابسته به نتیجه من شده اضطراب میگیرم. اما از طرفی فکر میکنم چیزی دست منه؟ کار اضافهتر؟
نه واقعاً.
باز هم نفس عمیق.
: )