شبهایی که ما میخوابیم...
این روزها عجیب و غریب میگذرد.
از صبح که بیدار شدم یکدور کامل دیوار را مشاهده کردم و همزمان داشتم فکر میکردم: یعنی چه؟
این یعنی چه، سوالی درباره تمام روزهای اخیر است، تقریباً از یک سال پیش. این آخریها هم که شب میخوابیم و صبح میبینیم یک دور جنگ شده است و تمام.
نمیفهمم کجا داریم میرویم و نمیدونم. امروز گیج و سردرگمم.
به آینده که نمیتوانم فکر کنم، گذشته هم که فکر کردن ندارد و زمان حال را باید دو دستی بچسبم. میخواهم زمان حال را دو دستی بچسبم ولی این اتفاقات گاهی متحیرم میکند. چطور آخر ممکن است زیر این همه ابهام و جنگ و بلاتکلیفی حال را دو دستی گرفت؟
راهی هم نیست. اگر ادامه میخواهی بدهی باید زمان حال را دریابی وگرنه با این وضعیت میبینی که سالها گذشته است و فقط نشستهای، آخر خاورمیانه همیشه همین است. خاورمیانه است دیگر. ما هم یک مشت کله سیاه که از انسانها کمتر انسانیم.
زندگی در عدم قطعیت آدم را معلق میکند. معلق، گیج و گاهی ناتوان
چهرهام را اگر میدیدید متوجه میشدید که یک علامت سوال بزرگ شدهام.
علامت سوالی که دیگر فکر نمیکن: معنا را جگونه بسازد بلکه میپرسید: معنا را چطور حفظ کنم.
تفاوت است آخر.
دیگر الان باید فقط معناهایی که داشتیم را حفظ کنیم و زیر تلاش بدن برای بقا، لبخندزنان همانها را حفظ کنیم. ساختن معنا برای شرایط بهم ریخته کوتاه و بازگشت به زندگی است.
همه چیزم بهم ریخته است.
این وسط درس خواندن من هم عجیبترین چیزی است که خودم دارم تجربه میکنم. با بدبختی چند خط میخوانم و روی پاها میایستم انگار که هیچ چیز مهمی در بیرون اتفاق نیفتاده است.
زندگی همین است؟ این که آدم اطراف را ببینید و کارهایش را پیش ببرد؟
انگار همین است.
همین