من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

اندر باب اخلاق

شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵، 17:54

حدود یک ساعت پیش داشتم روز پریودم رو ثبت می‌کردم توی برنامه و با خودم گفتم: به‌به این بار نه pms انچنان داشتی و نه بحث کردی! درود بر سیکل ماه قبلی.

همین الان بابام در اتاقمو باز کرد و آب پرتقال بهم داد. گفت همین الان بخورش.

گفتم:یکم صبر کن الان دراز کشیدم استراحت کنم، بلند میشم میخورم

گفت: نههههه همین الان. این قرصا رو هم بنداز

سعی کردم کظم غیظ کنم و با لبخند بگم: کدوم دارو؟ الان من چی خوردم؟

وای یعنی پتانسیل این که بابامو گاز بگیرم داشتم. اول این که اگر والدین آدم مضطرب نباشن و درمان شده باشن احتمالش کمه که به همچین چیزی دچار بشه اون فلک زده.

این بابای ما اضطراب پنهان داره و یک عمر زیرزیرکی اضطراب تزریق کرده. بعد از تصادف هم یک دوره‌ای بدتر شد و بازم دارو مصرف نکرد‌ حالا که من خودم رو از اون منجلاب نجات دادم داره... الله اکبر.

نشستم و از آب پرتقال خوردم. یکم خیالش راحت شد که میخورمش

رفت بیرون به مامانم گفت الان میریزتش.

مامانم با پرهای ریخته شده گفت: چرا بریزه؟ آب پرتقال که میخوره‌.

واقعا قیافه من توی اتاق دیدنی بود. آب پرتقال آب میوه موردعلاقه منه. مرد چرا مسخره بازی در میاری؟ چرا الکی قیافه میای؟

__

در باب داروهای اضطراب چند روز پیش با خواهرم صحبت می‌کردم گفتم: تو تنها کسی هستی که می‌فهمی من چی کشیدم. تمام علائم تو رو منم داشتم. از چرا زنده‌ام و چرا کارهای قبلی رو نمی‌تونم انجام بدم تا کم اشتهایی. بقیه کلاً متوجه نیستن و اصلا لازم هم نیست متوجه باشن.

جالبه آدم‌ها برای فشار خون دارو میخورن، برای دیابت و هر چیزی که نمود. واضح داشته باشه ولی چون روح آدم مشخص نیست که داره تو رو به چه سیاهچاله‌ای میبره، دارو نمی‌خورن.

روزی که رفتم روانپزشک و دارو گرفتم تا ۶ ماه بعدش هیچ کس خبر نداشت من دارو میخورم. گاهی واقعاً میگم چقدر اشتباه کردم که به طریقی بقیه متوجه شدن دارو می‌خورم.

الانم دارم نفس عمیق می‌کشم که نرم توی اون اتاق و بابام حرفی بزنه و شش تا جواب بگیره. همین مهربون و با لبخند بمونم

__

این روزهای جدای pms تحت فشارم و اصلاً حوصله بحث و شلوغی ندارم. خانواده هم کمتر به این نکته توجه می‌کنه.

کاشکی میتونستم روی در اتاقم بزنم تا اطلاع ثانوی با بنده کاری نداشته باشید.

دارم درس می‌خونم، کشور روی هواست. احساس می‌کنم به هیچی نمیرسم و از خودم راضی نیستم. دارم میدوام که به یک حداقلی برسم و کاشکی این یک ماه کسی به من کاری نداشته باشه.

خودم میدونم بداخلاق شدم و بی‌حوصله.

فکر نمی‌کنم چیز عجیبی هم باشه.

: )
© من نوشت