من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

آستینی در دست کارهای نکرده

سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵، 20:12

این پتوی مسافرتی من، نزدیک‌ترین چیز این روزهای من شده است. برای هر چیزی به این پتو پناه میبرم. خسته که می‌شوم، ناامید که می‌شوم حتی خوشحال.

الان هم زیر همین پتوی سبک هستم. دارم می‌نویسم و فکر می‌کنم کلمه‌ی بعدی چه باشد. به کتابم که کنار دستمم است نگاه می‌کنم، به برنامه‌ی امروز فکر می‌کنم و این جا تایپ می‌کنم.

بعضی روزها انگار رنگ همه چیز عوض می‌شود. اگر تا دیروز آسمان را آبی خوشرنگ می‌دیدم یکهو تبدیل می‌شود به یک آبی اعصاب خوردکن.

اگر دیروز همه چیز برایم آسان و مثل آب خوردن بود امروز همه چیز برایم سخت می‌شود.

الان در همان امروزی هستم که همه چیز برایم آسان نیست. نه این که سخت باش، نه ولی حوصله هم ندارم. بدجور بی‌حوصله‌ام.

یک کوه کار انجام نشده تلنبار شده است و من هم روی کوه نشسته‌ام. دوست ندارم از روی کوه پایین بیایم و شروع کنم کم‌کم از ارتفاع این قله‌ی در آسمان کم کنم.

همچنان که روی کوه نشسته‌ام و ترافیک فکرهایم توجه نمی‌کنم و چهارراه شلوغ ذهنم را به امان خدا رها کرده‌ام یکهو یادم آمد که :

تولدم در وسط شلوغ‌ترین روزها می‌شود و من چقدر روز تولدم را هر سال دوست داشتم.

از این که ذهنم می‌تواند در چنین وضعیتی به تولد فکر کند راضی‌ام. جدی می‌گویم. دلم تولد می‌خواهد، محبت و یا حتی یک پیام محبت‌آمیز.

از همان بالای کوه باید با کمی اظهار ناراحتی بگویم که این روزها حتی با دوستانم هم وقت نمی‌کنم آنچنان صحبت کنم. درس هم نخوانم باز هم ذهنم درگیر است. تمام پیام‌های این روزهای من خلاصه می‌شود به صبح بخیر و شب بخیری که به آقای ح می‌گویم که اگر بخت یار باشد شاید در این بین چند پیام دیگر هم رد و بدل کنیم و اگر بخت یار نباشد که هیچ.

بعد از این روزها به تمام دوستانم زنگ میزنم و با هر کدامشان جداگانه دیدار می‌کنم و میگذارم حرف بزنند. دلم برای غرق شدن در زندگی دیگری تنگ شده است. برای این که دنیای دیگران را لمس کنم و با خودم فکر کنم چقدر انسان عجیب است.

برای اولین حتی دقیقاً نمی‌دانم چه حسی دارم. آخر ناراحت نیستم، ناامید هم نیستم اما شاید فرسود این راه شده باشم، نه؟ شاید.

بیش از این کارهای نکرده امان نمی‌دهند، مثل بچه کوچکی هی آستینم را می‌کشند که توجهم راه جلب کنند.

موفق شدند.

پس فعلاً

: )
© من نوشت