از در و دیوار گفتن
میخواستم بنویسم. نوشتن و کلمات رو کار هم گذاشتن
اینروزها بیشتر درگیرم و بیشتر سعی میکنم خودم رو حفظ کنم. خلاصه تمام این روزها میشه: سر پا بودن.
دیروز یک کانالی رو چک میکردم که گویا ادمینش طراحی میخوند. یک لحظه با خودم فکر کردم اگر که سرنوشت جور دیگه رقم میخورد، ممکن بود من رشته طراحی رو ادامه بدم؟
طراحی و نقاشی هم در سرگذشت من جای عجیبی داره. این جور که من از تمام کارهای هنری بدم میاومد، از رنگ کردن لذت نمیبردم و زنگ نقاشی توی مدرسه برای من بیخودترین زنگ بود.
دلیلش هم ساده بود: کوررنگی داشتم و نمیدونم این مسئله جا نیفتاده بود یا هر چیزی ولی من مجبور بودم حواسم باشه بنفش رو جای آبی استفاده نکنم، سبز و قهوهای رو قاطی نکنم و هزارتا ریز جزئیات دیگه.
همین دلایل هم کافی بودن که تا ۲۰ سالگی مداد برای نقاشی کشیدن دستم نگیرم.
۲۰ سالگی و جایی که دیگه مقاومت نداشتم، مامانم یک روز مثل بچههای کلاس اولی دستم رو گرفت و برد کلاس طراحی ثبت نامم کرد. گفت: برو حداقل بلد باشی ۴تا خط صاف بکشی.
این ۴ تا خط صاف توی مدت کوتاهی تبدیل شد به طراحی حیوانات و اشیا و چیزهای دیگه
مربی طراحیم میگفت: استعداد داری و توی زمان کمی مراحل رو دو تا یکی طی کردی.
فکر میکنم راست میگفت. برای من جهش محسوب میشد. من با اون پیشینه پیشینم.
این روزها یک کلاس پیشرفته تصویرسازی پیدا کردم و از ته دلم دوست دارم ثبت نام کنم. زمان برگزاریش میافته دقیقاً توی روزهای شلوغ من.
میتونم بعداً هم این کلاس رو برم مگر نه؟
چقدر چیزهایی که دوست دارم یادبگیرم هنوز زیادن. انگار میشه هنوز به دنیا امیدوار بود، به این که چیزهایی یادمیگیری و میبینی جلل الخالق چقدر با انسان دو هفته پیش حتی فرق داری. کارهایی رو بلدی و یا اندوختهای داری که قبلاً نداشتی.
زندگی باید همین باشه، زندگی در گرو یادگیری.
___
دوستم پیام داده که بعد از امتحانات بریم فلان جا با هم، من میخوام برم دکتر.
پرسیدم: خانواده راضی میشن؟
و بعد توی فکر فرو رفتم. یک دختر ۲۷ ساله درس خونده هنوز اجازهی سادهترین بیرون رفتنش دست والدینشه.
البته که من هم به پدر و مادرم میگم ولی من اطلاع رسانی میکنم و مخالفتی وجود نداره و این خیلی تفاوت داره.
این دوستم بارها دلش خواسته با هم بریم مسافرت و اجازه بهش نمیدن.
ناراحت کننده ست که آدم برای همچین چیزهای سادهای هم باید به " اجازه داشتن یا نداشتن" فکر کنه.
بخش جالب ماجرا هم اینه که خانوادهش از بیرون بسیار مدرن دیده میشن: ماشین خوب، آیفون ۱۷ پرو و فلان و بهمان.
اما در نهایت در سنتیترین حالت ممکن رفتار میکنن. دختر تنها مسافرت نمیره، دختر تنها دکتر نمیره، دختر تنها فلان کارو نمیکنه.
بیمزهها.
جای این که شخصیت یک دختر رو مستحکم بار بیارن و مستقل، با یک صفت تنها دست و پاشو میبندن.
دوستم در جواب پیام گفت: خب این دکتره دیگه، راضی میشن با هم بریم.
بله. ممنونم ازشون.
همین