من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

زیر پوست یک انسان

جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵، 13:0

وقتی داشتم قرص ضداضطراب می‌خوردم، دوست خواهرم من رو دید و گفت: آخرین چیزی که ممکنه به ذهن آدم خطور کنه اینه که تو اضطراب داشته باشی. خیلی آروم و ریلکس نشون میدی.

و قسمت انتهایی جمله مشکل من با خانواده ست: من آروم و ریلکس نشون داده میشم.

این در حالیه که از اضطراب دارم پاره می‌شم. کلاً دست خودم نیست. نمود بیرونی اضطراب یا احساسات دیگه در من کمتره، نمی‌دونم شاید علت درونگراییه.

به هر حال من این روزها خیلی مضطربم و گیج در همین حین باید خانواده رو هم از برق بکشم که با من کاری نداشته باشن. حوصله هیچ داستان و بحثی ندارم. از شلوغی فراری‌م و حتی اگر درس هم نخونم دلم می‌خواد توی آرامش باشم.

دیروز خاله‌م این جا بود و گفت: داشتم به تو فکر می‌کردم که تصمیم گرفتی به درس خوندن و اول جنگ دوازده روزه شد، بعد اعتراضات دی و قطعی اینترنت به دنبال اون هم اسفند جنگ داشتیم و باز قطعی اینترنت. حالا هم که خودکشی دخترخاله و طلاقش.چه درس خوندن پر داستانی داشتی.

خاله‌م که این جور شمرد دیدم چه خوب باز دووم اوردم. انتظار نتیجه‌ی ندارم دیگه ولی همین که دووم اوردم و سعی کردم ادامه بدم شاید کم چیزی نباشه، نه؟

جدای از مسائل جامعه سال عجیبی هم داشتم. از کات با آقای ح، تبدیل به مریم مقدس شدن و آزمایش بارداری دادن، نمره چشمی که روند صعودی‌ش نگرانم می‌کنه، دوباره هم ارتباط با آقای ح و ...

دلم می‌خواد دو نفر بودم و برای همه این‌هایی که تحمل کردم دست نوازش به سر خودم بکشم و بگم یکم دیگه مونده ادامه بده. هر چی شد شد.

باید خودمو سفت بغل کنم. یادم نبره که بودنم به چیزی وابسته نیست.

همچنان که تلاش می‌کنم و از خودم ناراضی‌م باید خودم رو هم راضی کنم.

آدم جز خودش کی رو داره؟

ناز به خودم و برم کمی بخونم. هر چند سخت و با تمرکز کم

: )
© من نوشت