من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

مدفون شده زیر استرس

شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵، 20:46

بی‌حوصله و کمی غمگین نشسته‌ام.

شجریان هم با لحن آرومی داره میخونه:

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سرگردان مکن

و من دارم فکر می‌کنم کاش باغ جان تازه و سرسبز بود و زمزمه میکردم قصد این مستان و بستان نکن.

باغ جان سرسبز نیست. دروغ که نداریم واقعاً سرسبز نیست و شبیه یک باغ متروک شده.

این قدر اتفاقات مختلف افتاده و داره می‌افته که باغبان یادش رفته باغ جانی هم وجود داره.

سرم خلوت بشه باید برم سراغ باغ جانم و آرام همه چیز رو تمیز کنم.

داشتم با آقای ح حرف میزدم و هیچ چیزی یادم نمی‌اومد که بگم. این جور شدن من یعنی این که ذهنم خیلی شلوغ و درگیره. نابه‌سامانم.

جالبه با همه نا‌به‌سامانی اما ناامید نیستم.

و میترسم از ناامید نبودن. گاهی با خودم میگم کاش ناامید باشم.

زندگی جای ناامیدی داره؟ نمی‌دونم.

دیشب آخرای شب دلم غذای خوشمزه می‌خواست. به همه‌ی آشغال‌های دنیا داشتم فکر می‌کردم از سوخاری گرفته تا شاورما و لازانیا.

الان دلم می‌خواد باز اون حس خواستن رو داشته باشم. دلم برای خواستن چیزی از ته دل آنچنان که بهش برسم و لبخند بزنم تنگ شده.

وضعیت اقتصادی و به طبع اون جامعه هم افتضاح شده.

همه‌ی اطرافیان من دارن می‌دون و کمتر کسی هست آنچنان که باید و شاید به چیزی حقشه رسیده باشه.

این‌ها رو هم میبینم بیشتر دلم درد میاد.

حتی دلم برای خودمم به درد میاد.

فکر کنم خیلی استرس دارم و دارم سرکوبش میکنم.

از همه چیز دارم میگم و نمی‌گم.

مثل یک توپ دارم از یک مبحث به مبحث دیگه حرکت می‌کنم. بدون این که بایستم.

فقط میدونم نگران و خسته‌م.

تاریخ امتحانات مشخص شده و اصلاً ایده‌ای ندارم که می‌تونم یا نه!

این ایده نداشتن بیشتر اذیتم می‌کنه.

کاش زندگی کمی آسون‌تر بگذره.

: )
© من نوشت