آشفتهها، شل قلمهکار
این روزها از بس گیج میشم نمیدونم دقیقاً راجع به چی بنویسم.
همه چیز گیج کننده ست از رفتار آدمها تا کنکوری که هر بار یک تاریخ براش معین میکنند.
فکر کنم تنها چیزی که گیجم نمیکنه رابطه من و آقای ح است.
صادقانهترین و راحتترین حرفها اونجا میتونم بزنم.
چند روز پیش بهش گفتم: توی کانالت عضوم کن.
گفت: چرا خودت عضو نمیشی؟
گفتم: لفت دادم و آیدی ندارم الان.
گفت: آهااا کی گفت لفت بدی؟
گفتم: خودم لفتتتت دادم.
اذیت میکنه : ))) من خودم از همه جا لفت دادم ولی از قبل از این که بحث قطع ارتباط پیش بیاد خودم رفتم مستقیم به آقای ح گفتم:
از کانالم برو بیرون. البته این جور نگفتم این جمله رو تزئین کرده بهش تحویل دادم.
این طور که:
من میخوام احساسات لحظهایم رو راحت بنویسم و نمیتونم و فلان. بهتره خارج بشی.
اونم این رو گرفته هی میگه آرههه تو منو انداختی بیرون : )))
من تا چند ماه بعد از کات اگر اشتباه نکنم توی کانالش بودم و موقعی که کات کرده بودم و هنوز توی کانال بودم خوب شعر میگذاشت برام.
مرد الان که هستم هم بذار دیگه.
البته که اینو نمیگم. کارهایی که خود آدم انجام بده بیشتر مزه میده. ( سوسن در حالی که داره تایپ میکنه میدونیییی برای من شعر نفرستادی؟ ( نه واقعاً) )
خلاصه من رو عضو کانالش نکرده هنوز منم عضوش نکردم.
ولی مطمئن نیستم که کانالمو نداشته باشه اما من ندارمممم.
میدونید راستش دارم از یک چیز بیاهمیت میگم چون ذهنم خیلس آشفته ست.
برنامه امتحانات رو هی تغییر میدن و بدتر از اون من نمیدونم دارم چکار میکنم.
حس فلاکت دارم. این یک سال سخت گذشت. هر ماهش یک داستان بود و یک شوک.
الان که دارم برخلاف همیشه عمل میکنم و سعی میکنم کمالگرا نباشم با خودم درگیرم.
عادت کرده بودم توی درس خوندن همیشه ۱۰۰ درصد آماده باشم. الان صد که نیستم هیچ، حتی نمیدونم چند درصدم.
از طرفی بیبرنامه و احمقن
و از طرف دیگه دوست دارم نتیجه مناسبی بگیرم
و از طرف دیگه دوست ندارم برگردم کار قبلیم
خلاصه همهی اینها از من یک سوسن آشفته ساخته که با کوچکترین حرفی نظمش بهم میخوره.
دخترخاله هم برگشته خونهی باباش و احتمالاً طلاق میگیره.
برای من خیلی عزیزه ولی الان نمیتونم کاری کنم. هر چند توی این موضوع کلاً کاری از دستم بر نمیاومد ولی ناراحتم برای چیزی که اتفاق افتاد.
رفتار خانوادهش هم منو بیشتر متاثر میکنه. امروز البته مامان میگفت بهتر شدن و از رفتارهای احمقانه فاصله گرفتن.
زندگی آدمها هم عجیبه. تصمیماتی که میگیرن و هر اتفاقی که میافته.
این روزها اهمیت خانواده رو هم بیشتر درک میکنم.
این که چقدر والدین توی رفتار آینده بچه موثرن یا حتی مقدار امنیت و محبتی که میدن چقدر توی تصمیمات زندگی فرزند تاثیر داره.
خیلی حرف دارم، خیلی.
باید برم اما.