یک خواب طولانی موقت
صبح که بیدار شدم، با خودم فکر کردم: «نمیشود موقتاً مُرد؟»
یک استراحت موقت میخواستم؛ یک نفس راحت کشیدن یا خواب راحت بدون فکر.
این روزها احساس میکنم خودم را روی زمین میکشم تا جلو بروم. نه از این که از این روند ناراضی باشم، نه، ولی کمی خستهام.
زانوهایم کمی زخمی شدهاند و کفشها نیاز به رفو دارند.
جدا از همهٔ خودم، خودم را بگو: باید محکم بغل شوم و هیچ چیز دیگر نیاز ندارم. یک بغل محکم میخواهم و امنیت.
دوست داشتم برای مسافرت در تابستان برنامه بریزم و نوری، امیدی و چراغی روشن در آینده ببینم. اما حالا، این روزها باید زمان حال را نگه دارم. زمان حال را قدر بدانم، و آینده را چنان تصور نکنم که با یک حرکت مردی کلهزرد یا مشکی، همه چیزم به هم بخورد.
چرا نمیشود موقتاً خوابید؟
میشود امروز داستان اصحاب کهف را باور کنم و در غاری بخوابم و چند سال بعد بیدار شوم؟
امروز امید را اینجور حفظ میکنم که اصحاب کهفی بود و معجزه شاید تکرار شدنی!
راستی، اگر به تکرار معجزات بود، خوابیدن چندسالهٔ اصحاب کهف انتخاب خوبی بود؟
معجزات دیگر چه بودند؟
معجزات را هم امروز یادم رفته است. همه چیز را امروز یادم رفته است.
یک فراموشکارِ فراموششده.