مسخرهترین اتفاق ممکن در این صلح و جنگ!
در حالی که من این جا هر روز از درگیری با خودم مینویسم و نمیدونم با خودم چند چندم، فامیل قصد کردن شوهرم بدن.
خیلی هم جدی و پیگیر در این امرن.
به مامانم میگم من که نشستهم توی اتاق کاری با کسی هم ندارم، مشکلشون چیه؟
مامانم ایدهای نداره.
آخرین چیزی که این چند ماه دلم بخواد بابتش درگیر بشم، خواستگاره.
یکی از نزدیکان مهم در این امر، میگفت تو اول چسب میزنیم روی دهنت بعد خواستگار راه میدیم. تو خیلی ایراد میگیری و داستان داری.
من نمیدونم الان چرا و چه کار من دارن؟
به خدا انسانهایی که همسر بخوان توی فامیل زیادن. من هیچ وقت حرف از ازدواج نزدم.
تا یک سری چیزها برای من ثبات پیدا نکرده دوست ندارم بهش فکر کنم.
وای
بماند که من وقتی یکی تو ذهنمه از فکر کردن به خواستگار هم چندشم میشه.
عوق عوق.
_ دیشب با ناراحتی زیاد خوابیدم. با آقای ح دعوام نشد اما مسئلهای پیش اومد که ناراحتم کرد.
امروز همچنان با ناراحتی بیدار شدم. به مسئله فکر کردم و دیدم میتونم بابت اون مسئله ناراحت باشم و از آقای ح هم جداش کنم.
ناراحتیای که مربوط به رابطه بود ولی میشه جدای از آقای ح دیدش.
هنوز هم بابت اون اتفاق ناراحتم. بدجور خورد توی ذوقم و هیجانم خاموش شد.
میخواستم چیزی رو بهش نشون بدم و نشد. همه چیز جوری پیش رفت که نتونستم اون رو نشونش بدم.
وسط شب که از غصه بیدار شدم، اول اون عکس رو پاک کردم، کاملاً حتی از توی سطل زباله.
دیگه دلم نمیخواست اون عکس رو ببینم. حس میکردن بهم دهن کجی میکنه. : ((