معناهای از یاد رفته
اوژنی عزیز ازم پرسیده بود خوبی؟
و من فکر کردم چقدر این سوال عجیب و بیجواب شده.
نه که حالم بد باشه و بگم چیزی از من باقی نمونده، نه ولی خوب بودن هم حساب نمیشه.
میتونم بگم زندهام.
زنده که در پیاش امید کمرنگی رو حفظ کرده، زندهای که هنوز فکر میکنه آینده میتونه بهتر باشه یا زندهای که فکر میکنه روزی زندگی خواهد کرد.
احتمالاً تا مدتی جواب سوال خوبی؟" زندهام" باشه.
امروز هوا خوبه. روزهایی که هوا خوبه منم بهترم.
یک درس رو بالاخره تموم کردم.
عجیب این روزها درس خوندن کممعناتر و مسخرهتر به نظر میاد.
به هر حال ولی سعیم این بوده هر چند یک ساعت یا نیم ساعت این روند رو حفظ کنم.
دلیل اصلی هم بیشتر حفظ اون روحیه یادگیریه. من اگر چیزی یادنگیرم پژمرده میشم.
این روزها هم که یادگیری دورتر از همیشه است و اگر همین رو هم از دست بدم، خودم رو از دست دادم.
مملکت کاملاً روی هواست. قیمتها هر روز عجیبتر و صفرهای بیشتری به خودشون میبینن.
سعی میکنم فکر نکنم این صفرها هرکدوم یک پتک بر سر آرزوهای جوانی ماست.
مثلاً فکر کنم که خب اتفاقات پیشبینی نشده زیادن و از کجا معلوم من بقیه روزهای عمرم رو حتی اینجا بگذرونم؟
هوای امروز خوبه، چون من حس زنده بودن دارم.
گرما یک هفتهای هست اینجا اومده. تقریباً بدون کولر نمیشه نفس کشید ولی اتاق من توی سایهست و من سرمایی! کولر نمیزنم.
از باد کولر خوشم نمیاد.
من از چیزهای مصنوعی خوشم نمیاد.
گفتم مصنوعی؟
آره. من از هیچ چیز مصنوعی خوشم نمیاد. دوست ندارم هیچ وقت مصنوعی باشم. مصنوعی و تکراری.
دوست دارم همه چیز همیشه تازه باشه، حتی خود آدم.
من که تازه باشم دوست داشتن رو امروز جور دیگه میتونم بگم.
غرق مصنوعی بودن که نباشم میتونم خودم رو پیدا کنم. چارچوبی که معین شده رو بشکنم و مثل جوجه از تخم دراومده بشم.
امیدم رو هم همیشه بر این پایه میذارم که هیچ چیز مصنوعی و تکراری نشه، در رابطه، در زندگی، در خودم.
تو تکرار گیر نکنیم.
تکرار زندگی رو میکشه. تکرار همون کارمندیه که ۲۰ سال عادت کرده ۷ صبح بره سرکار و ۴ عصر برگرده. چیز جدیدی نمیبینه.
همین.
پ.ن: بازم پراکندهم. پراکنده اما زنده!