من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

نصف روز، کل روز.

چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۵، 14:44

الان ساعت دوئه ظهره و کلی اتفاق دارم که تعریف کنم. انگار نه انگار تازه نصف روز گذشته.

اول از همه وسط راه فهمیدم که شارژر و تبلت رو جا گذاشتم.

با خودم گفتم: خب مشکلی نیست. اتفاقی نیفتاده. توی خونه خواهرم حتما شارژر پیدا میشه.

وقتی رسیدم به مقصد اول، در کمال ناباوری مرغ مرینیت کرده‌ای که توی سه تا پلاستیک بود، یکی از پلاستیکاش ترکید. من و چمدون با هم مرغی شدیم.

این جا هم به نظرم تنها یک اتفاق ساده بود.

بعد رسیدممم به خونه خواهرم و فهمیدم از صبح آسانسور خراب شده.

خونه خواهرم طبقه چنده؟ ۵.

من چی بردم با خودم؟ کلی کتاب!

با یک نفس عمیق پله‌ها رو بالا رفتم و سعی کردم به این که چقدر خوش اقبال بودم امروز فکر نکنم.

۵ طبقه رو به سختی اومدم بالا.

چمدون هم واقعاً سنگین بود و هم بو میداد.

رسیدم داخل خونه و زنگ زدم خواهرم؛ گفت: شارژر نداریم و باید بری بخری!

جدیدا این که کسی بهم بگه چیزی باید بخرم، سکته می‌کنم.

حالا بهتر از هر وقت دیگه دارم متوجه می‌شم مرخصی بدون حقوق یعنی چی.

بدجور دلم حقوقم رو می‌خواد. ( این قسمت رو دوباره میگم)

جدی فکر کردم شارژر بخوام بخرم چقدر میشه؟ شارژر بیخود هم به باطری آسیب میزنه.

با خودم گفتم مگه میشه شارژر نداشته باشن؟ بذار یکم بگردم.

در کمال بی‌تربیتی یکی دو تا کشو رو باز کردم و دیدم که آداپتور پیدا شد.

یکم بیشتر این ور اونور رو نگاه کردم و سیم رو هم پیدا کردم.

بعد رفتم سراغ اسکاج برای شستن چمدون.

در آخر هم لباسامو شستم و حالا نشستم.

نشستم دارم دقیق‌تر به همه چیز فکر میکنم.

تنهام توی خونه. فکر می‌کردم دوست خواهرم میاد پیشم و فهمیدم نه انگار قرار نیست بیاد.

خیلی نیاز داشتم به این تنهایی و فکر کردن.

الان دیدم سازمان سنجش گفته که یک هفته قبل از آزمون اعلام میکنیم که تاریخش کیه.

این کشور جک و طنزه. هیچ چیزش استاندارد نیست.

راستش اصلاً حس نمی‌کنم حتی ذره‌ای برای این آزمون آماده باشم.

به شدت سال پرتنشی بود برای درس خوندن. از جنگ این موقع پارسال گرفته، تا اعتراضات و الان هم که جنگ و پسا جنگ.

نمیدونم بقیه چه حالی دارن ولی من تقریباً با بدبختی و فلاکت می‌تونم چند صفحه بخونم.

احساس خسران هم می‌کنم. یک سال از زندگی‌م رو گذاشتم پای چیزی که مسیرش این جور طی شد.

از خودم نمیخوام ایراد بگیرم. هر چند جای ایراد گرفتن زیاد دارم.

آه غمگین شدم، غمگین.

این ده روز رو حداقل می‌تونم آروم باشم( شاید) آروم باشم و فکر کنم که زندگی میگذره.

ما تلاش می‌کنیم و خب گاهی هم نمیشه.

اَه

: )
© من نوشت