من، بودن و گسستگی گاهانه.
برگشتن.
داشتم دنبال جملهای مناسب راجع به خودم میگشتم و تنها این کلمه به ذهنم اومد: برگشتن.
من باز برگشتم. برگشتم به سوسن بودن.
سه روزی حال روحی خوبی نداشتم و همه چیز به طرز عجیبی ملالآور و ناراحت کننده بود.
جرقهی ناراحت کنندگی هم از شکستن عینکم زده شد که خب گذشت.
شاید هم باید توضیح بدم و بگم که شکستن عینکم ناراحتم نکرد بلکه اون روز کلی برنامه ریخته بودم و نشد انجام بدم که ناراحتم کرد.
نامتوازنی هورمونها هم مزید بر علت شد و یکهو دیدم غرق شدم. غرق شدم در احساسات بد
این چند روز آقای ح هم پا به پای من بودن و سعی میکرد حالم رو خوب کنه.
آقای ح عزیز.
چند ماهی که نبودیم گویی دوتامون رو بزرگتر کرده، بالغتر.
من یاد گرفتم بیشتر حرف بزنم و حتی شفافتر از قبل باشم. راحتتر از پیش احساساتم رو میگم و
آقای ح
آقای ح هم شنونده بهتری شده و پذیرای بهتر.
فکر میکنم حتی بهتر از قبل گوش میده و به حساسیتهام اهمیت میده.
اگر از درس بپرسید باید بگم خیلی سخت شده خوندن.
گاهی روزها پر از چاله میشه، چالههایی که من رو میترسونه.
من که با این وضعیت کشور تصمیم به انصراف نگرفته بودم! حالا گاهی میترسم و ته دلم خالی میشه که انصراف.
از انصراف که خیلی فاصله دارم، هنوز چیزی مشخص نیست.
نمیدونم.
باز گیج شدم.
راستش گیج هم میشم ولی متزلزل نه. همچنان مسیرم رو همون مسیر قبلی میدونم و دوست ندارم قدمی هم کج برم.
امیدوارم بعد از این همه داستان امسال و دهن سرویسیها حداقل ته مسیر خوب باشم.
سوسن این روزها مثل همین متنه.
پراکنده، در رابطه، شک کرده و گاهی استوار.
همین