بودن نامرئی
دیروز با روانپزشکم صحبت کردم و گفتم حالم خیلی خوب نیست. نه که بد باشم و فروپاشیده اما خوب هم نیستم و این جدا وضعیت بلاتکلیف کشوره.
گفت: این واکنش طبیعیه. حس کردن مرگ نزدیک یک آشنا همچین واکنشی رو میده و اگر این چنین نبود یعنی سالم نیستی.
برای پیدا کردن سلامت روانم توی خونهی خواهرم تنهایی مستقر شدم. همه چیز آرومه و همچنان که حضور دارم اما انگار تونستم نامرئی بشم.
حتی تماسهای ساده احوال پرسی فامیل نزدیک هم برام سنگین بود.
شبیه اون لیوان پر از آبی شده بودم که یک قطره باعث سرریز شدنش میشه.
خونه ساکته و دراز کشیدم هنوز.
دارم فکر میکنم مامانم، بابام، خواهرم و حتی شوهر خواهرم چقدر به من اعتماد داشتن که خونه رو در اختیارم قرار دادند.
خونه خالی حس خونه خالی بودن میده دیگه.
اتفاقاً دیشب کسی تماس گرفت و گفت جمعه بیام پیشت فساد؟
گفتم: درد بگیری. این جا هیچ فسادی ندارم، فقط دارم نفس میکشم.
فساد؟ الان دورترین چیز از من فساده. دوست دارم فقط نفس بکشم و یادم بره انسانم.
میخوام بودنمو با مسئولیتهای همیشگی فراموش کنم.
بماند که اعتمادی که بهم کردن هم برام بسیار باارزشه.
یادمه چند هفته پیش یکی از آشناها گفت: بچهم رو نمیتونم بذارم توی واحد بالایی خونمون. بهش اعتماد ندارم.
من در شهر غریب تنها سکنی گزیدم و حتی برخلاف عادت همیشگی خانواده که تماس زیاد میگیرن، زیاد هم باهام تماس نمیگیرن.
توی این نامرئی بودن این رو دوست دارم، این پذیرفتن من که کاری نمیکنم آنچنان بیعقلانه و خطرناک.
امروز زنگ میزنم استخر و آب رو پیدا میکنم.
همیشه آب حالم رو خوب میکنه.
همین فعلاً