من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

غر اندر غر

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵، 21:12

قصد داشتم پیامک بدم و پیش یکی از دوستام اظهار ناراحتی کنم و دیدم نه، برگشتم همین جا.

خوب پیش نمی‌رم و این چیزیه که کاملاً واضحه. تنها جوری که امکان داره خوب پیش برم اینه که آقای وحید شبیه دو سه هفنه پیش خبرهایی رو بگن.

جمع بندی‌م اصلاً جالب نیست. هیچ چیزم جالب نیست و دارم افتضاح پیش میرم.

مامان اینا هم میگن که تو کارتو داری و فلان و بهمان.

من اصلاً مشکلم این نیست که کارمو دارم مشکلم اینه که یکسال زمانمو گذاشتم و الان هیچ چیزی شبیه اون چه که می‌خواستم نشد.

کور که نیستم؛ همه چیز یادم رفته. تستا رو غلط میزنم و مرور که می‌کنم هم یک بار کمه و من موندم و هزاران چیز که خوندم و یادم‌ نمیان.

امروز سعی کردم قدمی به سمت بهبود بردارم. راستش هیچ قدمی نبود‌ نیم قدم شاید ولی قدم محسوب نمی‌شد و من بسیار غمگینم.

نمیدونم چرا دارم ادامه میدم و چرا هنوزم برنامه میریزم ولی دارم برنامه میریزم و مثلاً فکر می‌کنم خب شاید بهتر از این افتضاح الان بشه.

یکم بهتر بشه!

چه میدونم. اینم زندگی من

از طرفی هنوز کنکور نداده باید برم اداره و ببینم کدوم مدرسه میتونن بفرستنم. بدترین بخشش برای من همینه!

اه

کاش می‌تونستم گریه کنم. حتی اونم نمی‌تونم

: )
© من نوشت