من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

خوابی موقتی.

سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵، 14:54

زیر پتوام و می‌خوام بخوابم. به خودی خود این نکته عجیب نیست ولی این که من مدت‌هاست ظهر نمی‌خوابم و الان این تصمیم رو گرفتم نشون میده چیزی این وسط درست نیست.

خبر اصفهان جدای از این که موافق چه گروهی باشم قلبم رو به درد آورد. احساس می‌کنم سلامت روانی جامعه شبیه یک جوک بی‌مزه است.

صبح هم که داشتم درس می‌خوندم خواهرم صدام کرد: صدای بیرون رو نمی‌شنویی؟

گفتم: کولر رو روشن کردم. صدا نمیاد اینجا. گفت: انگار دعوا شده. دعوای طولانی هم هست

رفتم دم در و عجیب و غریباً. دو نفر دعواشون شده بود و یکی با چوب و دیگری با تبر بود. جدی تبر دستش بود. سرچ کردم گفتم نکنه این چیزی گه دیدم چاقو یا قمه بوده ولی خیر، واقعاً تبر دستش بود.

همسایه‌ها وسط مشغول جداسازی این دو جاندار رو از هم جدا.

هر لحظه احساس می‌کنم این جامعه بیشتر رو به انحطاط و فروپاشیه. هیچ چیزی باقی نمونده انگار.

یکم پیش هم برنامه امتحانات نهایی استان‌های جنوبی منتشر شد.

۲۰ م امتحان نهایی‌م تموم میشه و ۲۸ کنکور باید بدم.

خب میگفتن استان‌های جنوبی کنکور ندن! چه کاریه؟ چرا این جور حذفمون کردن؟ من الان توی هشت روز چی رو باید جمع کنم؟ دو ماهه دارم تشریحی میخونم.

واقعا احساس می‌کنم امروز بیشتر از این نمی‌کشم و میخوام بخوابم فقط.

میخوام این سنگینی رو بگذارم زمین موقتاً.

چرا ولی این جور شد امسال؟ اه

: )

گمشدگی تا پیداشدگی

دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵، 10:24

زندگی رو گم کرده‌بودم. شاید هم زندگی من رو گم کرده بودم. بالاخره دیروز کوتاه همدیگر رو دیدیم.

از امتحان و شب بیداری و صبح بیداری که برگشتم، فهمیدم بدنم همچنان به چنین چیزی عادت نکرده. حالم بد بود. سردرد و حالت تهوع داشتم ( حالت تهوع نه، یک حس افتادن قند و عدم توانایی در خوردن غذا). خوابیدم و بهتر شدم. ابن بار حداقل با خوابیدن بهتر شدم.

عصر بیرون رفتم و کمی از گرمای بسیار این شهر استفاده کردم. دندونپزشک رفتم و نبود! این دندونپزشک تنها دندونپزشکیه که با اطمینان میرم پیشش. سال هاست که بیمار خودشم.

منشی این دندونپزشک هم منو میشناسه. دیروز که وارد شدم تا زمانی که جلو نرفتم، منشی من رو نشناخت. بعد ناگهان گفت: وای سوسن تویی؟ چقدر تغییر کردی!

(چقدر تغییر کردی) این جمله رو مدتی است که می‌شنوم. حوزه‌ای که امتحان میدم دو تا از بچه‌های هم‌دوره من در دبیرستان و بعدها در دانشگاه مراقب جلسه هستند. روز اول که رفتم یکی‌شون با دقت داشت مدارکم رو بررسی می‌کرد و چهره رو با شناسنامه تطابق میداد.

خندیدم و گفتم: فکر نکنم از دبیرستان و دانشگاه اونقدر تغییر کرده باشم.

سرشو اورد بالا و نشناخت. شناسنامه رو نگاه کرد و اسمم رو که خوند: گفت وایییی سوسن تویی؟ چقدر تغییر کردی. اصلا نشناختم.

دومی هم شبیه همین واکنش رو داشت.

تغییر کردم؟ جالبه. من کار خاصی و عمل خاصی انجام ندادم. کمی چاق‌تر شدم. فکر می‌کنم ارتودنسی هم روی زاویه کل صورتم تاثیر داشته اما تغییر آنچنانی نبوده. حتی هنوز موهام رو رنگ نکردم و همچین کارهایی نکردم. هنوز همون سوسن با روحیات قدیمم.

بعد از گذشتن و مرور جملات ( چقدر تغییر کردی) خونه رفتم و با مامان سریال بامداد خمار رو دیدم.

از سریال‌های ایرانی لذت نمیبرم ولی تنها جاییه که همه کنار هم میشینیم ومیتونیم لذت ببریم و یکسری تحلیل و گفتگو هم داشته باشیم.

مدت‌ها بود سریال بامداد خمار رو ندیده بودم. قسمت قبلی رو هم ندیده بودم. البته که من هیچ کدوم رو کامل نمی‌بینیم و بیشترشو مامان برام تعریف می‌کنه.

سریال رو که میدیدم دلم کیک خواست. آرد نداشتیم و تخم مرغ هم یکی کم داشتم. یکهو یاد کیک یخچالی با پتی‌بور افتادم. به خواهرم پیام دادم و لیست خرید فرستادم.

آخر شب کیک رو درست کردم. خوشکل و خوشمزه شد.

احساس کردم حالا کمی زندگی نزدیک‌تر از روزهای پیشینه‌ حتی اگر که هنوز امتحان داشته باشم و ندونم جمع بندی در دو هفته برای کنکور چطور خواهد بود!

+ زندگی این روزها چقدر لبخند رو کم داره. گمشده‌ی اصلی این روزهای زندگی، لبخنده. لبخند امیدوارانه.

بعداً نوشت: تازه یادم اومد برادر این خانم منشی خواستگارم بود. یادم نبود اصلاً. از بس به نظرم خواستگار الکی بود.

بعداً نوشت ۲:

همیشه توی حساس‌ترین موقعیت‌ها سر و کله خواستگارها پیدا میشه. دوست خاله‌م هم زنگ زده و همچین چیزهایی گفته.

خداروشکر فعلا مامانم داره قربون دست و پای بلوری‌م میره و نمیذاره کسی نزدیک بشه.

ادامه مطلب ..
: )

غر قبل از خواب کوتاه شبانگاهی

یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵، 2:29

من اصلاً عادت به شب بیدار برای امتحانا ندارم و امسال به قدری تخمی پیش رفت که برای هر درس آخرش مجبور شدم کمی دیرتر بخوابم.

نمیدونم من امسال این قدر گیج و خنگول بودم و اثرات پیریه یا همین.

چند سال کلاً درس خوندم؟ ۱۲ سال دبیرستان و ۴ سالم دانشگاه، یادم نیست هیچ کدوم رو ساعت دو و نیم خوابیده باشم تازه اونم با وَضعی که دو ساعت بعد بیدار شم و مرور کنم!

حدی عجب سال و امتحانی!

تجربه جدید و مزخرفیه. اصلاً دوست ندارم این جور بودن رو. عادت داشتم همیشه توی فرجه کارام رو بکنم و شب امتحان یک مرور جزئی کنم ولی الان همه کادام برای شب امتحان شدن فقط با این تفاوت که یادگیری ندارم. یعنی مباحث رو قبلا خوندم.

اگر برای دور اول خوندن رو هم به این مدت اضافه میکردم واقعاً میتونستم رکورد بزنم.

خاک به سر وضعیت احمقانه کشور که یک امتحان قابل برنامه ریزی این جور باید پیش بره

احمقا

: )

هذیون‌های مغز تب کرده

شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵، 2:55

پس فردا امتحان فیزیک دارم و خوابم‌ نمیبره. خب قرص خوابم رو هم‌ نخوردم چون تا الان سعی داشتم یک چیزهایی بخونم و جمع کنم.

جمع هم نشد خداوکیلی!

این روزها متزلزل تر از همیشه‌م و فقط دیگه وانمود می‌کنم که خوبم.

احتمالاً از نزدیکان (خانواده و دوستان) بپرسید حال من چطوره؟ میگن: سوسن؟ خوبه. میخونه و مشکلی نیست.

این تنها ظاهر ماجرا ست‌ احتمالاً اگر باز هم آقای ح تماس بگیره و بپرسه: خوبی؟ بزنم زیر گریه و گریه کنم و گریه.

از این همه استرس امسال خسته شدم. هیچ کجای این زندگی ما شبیه آدم‌ها نیست و نمیدونم چرا این یکی رو هم خودم قوز بالا قوز کردم.

بعد از امتحان فیزیک میخوام به آقای ح بگم که باهام تماس بگیره. کاشکی خودش پیشنهاد بده که نمیده‌.

ولی خودم خوب میدونم این بار برخلاف جملات بالا که گفتم، بپرسه: خوبی؟ گریه نمی‌کنم. تزلزل رو یادگرفتم چطور حفظ کنم. شاید سکوت کنم فقط.

به نظرم این ظاهر که نشون میدم خوبم خطرناک‌تر از اون ظاهره که راحت نشون میداد غمگینه.

این ظاهر من رو یاد همه‌ی عکس‌های سلبریتیایی میندازه که قبل از سوساید توی عکس‌ها خوب بودن و خندون.

البته من غلط کنم به سوساید فکر کنم. از نظر تشبیهی فقط گفتم.

امید به زندگی و تلاشم با تمام همه‌ی اون حرف‌ها هنوز سرجاشه فقط خسته شدم. خسته شدم و دوست ندارم‌ پیش کسی غر بزنم که خسته شدم.

انگار این گفتن خسته شدم هم حای انتظارات رو میبره بالا و یا حتی بدتر، خستگی رو بی‌ارزش میکنه.

خسته شدی؟ وا آخی. خستگی رو کاشکی کسی درک میکرد و لازم نبود بگم. میگفت خسته‌ای میدونم حتی اگر این همه دویدی و تهش شاید نرسیدن باشه اما حق داری خسته باشی.

توی راه برگشت از امتحان هزاران بار هزار به این راه که انتخاب کردم فکر کردم. به این که بازم این راه رو می‌اومدم یا نه؟ و هر هزاربار جوابم آره بود. شاید گاهی با خودم میگفتم: مهاجرت رو شاید انتخاب میکردم ولی این راه هم.

داره ساعت سه میشه و باید بخوابم‌‌.

شبیه هذیون‌‌های قبل از خواب شد نوشته. یک هذیون کامل، هذیون یک مغز تب کرده.

پ‌ن: نظرات رو بسته‌م‌. هذیون گفتم بیشتر

: )

سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت‌گیر/کوش

جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵، 20:26

دیروز امتحان زبان داشتم. زبان که میگم اگر که کلاس زبان رفته باشی، یک امتحان قابل قبول رو به ذهن میاره ولی با وجود این که کلاس زبان رفتم و زبان رو دوست دارم اضطراب وحشتناکی داشتم.

شب قبل از امتحان یک لحظه احساس کردم ناتمام‌ترین فرد ممکن در این امتحانم. زبان؟ سخت‌ترین و غیرقابل‌ حل‌ترین امتحان ممکن!

آخر شب‌ هم فایل صوتی لسنینگ رو دیدم که تا حالا از وجودش حتی خبر نداشتم و این چنین بود که زبان شد' اولین درسی که به خاطرش تا ساعت دو و نیم شب' بیدار موندم.

دو و نیم هم خیلی دیر بود و اضطراب خواب موندن هم بهم اضافه شده بود. نتونستم درست بخوابم و صبح با سردرد وحشتناکی بیدار شدم. معده‌ درد هم داشتم و سر سفره صبحانه نمیدونستم چطور چیزی بخورم.

در همین حین فکر کردن بودم و حالم از همه چیز بهم میخورد و پر از حس نرسیدن و مثل عربی گند میزنی بودم که صدای ویدئویی که مامان میدید از توی گوشی بلند شد: خانمی داشتم جیغ میزد.

چند ثانیه صبر کردم و دیدم این جیغ‌های گوشخراش اندوهناک تمومی نداره و احتمالاً برای بچه‌های میناب هم باشه و مغزم داغ کرد‌.

گفتم: تو رو خدا صدای اون ببند. اول صبحهههه

با یک حس فلاکت بالاخره از خونه بیرون زدم. در کلاس موردنظر نشستم.

هیچ‌کس از چهره من حتی حدس نمیزنه که حداقل ده سال با بچه‌های حضوریافته در اون سالن فاصله سنی دارم. با بچه‌ها صحبت کردم و دیدم اون‌ها هم حال بهتری ندارن و این حال بیشتر به خاطر امتحان عربی گور به گور شده است.

در نهایت برگه‌ها توزیع شد و نتیجه؟ راحت جواب میدادم و نمیدونیستم این جواب دادن یعنی دارم در تمام دام‌های موردنظر طراح می‌افتم یا خوب میدم!

بالاخره برگه رو دادم و برخلاف دفعه پیش تصمیم گرفتم پیاده به خونه برنگردم. گرمازدگی دفعه پیش هنوز بادم نرفته بود.

به خونه که رسیدم همچنان سردرد وحشتناک صبح باهام بود. فکر کردم از اضطراب یا کم خوابیدن باشه. صبحانه خوردم و خوابیدم و بیدار شدنم عذاب‌آور بود، یک عذاب عجیب و غریب. سردرد وحشتناک‌تر شده بود و با وجود احساس ضعف هیچی نمی‌تونستم بخورم.

با هر تلاشی بود چند لقمه‌ای خوردم و رفتم دوباره بخوابم تا آسایش گمشده رو پیدا کنم. موفق بودم؟ خیر.

تا آخر شب سردرد، بی‌حالی و معده‌ای که حالت مبهمی داشت؛ من رو شبیه یک حلزون گوشه خونه، خونه نشین کرده بود.

آب خوردم، غذا خوردم، شربت خوردم و هیچ چیز پاسخگو نبود. اصرار آقای ح و خانواده برای رفتن به درمانگاه هم پاسخگو نبود. حوصله نداشتم لباس بپوشم و منتظر باشم و سرم بزنم. ته درمان برای همچین علائم گنگی جز نوشتم سرم و پنتو و ارامبخش چیه؟

البته تنبل بودم و بی‌حوصله.

اضطراب و کم‌خوابی دیشب از پا درم اورده بود. با همون بی حالی دراز کشیدم و درس خوندن رو رها کردم. زودتر از هر شب به خواب رفتم و فکر کردم که زندگی انچنان که باید سخت نیست یا شاید هم چنان که گفتند:

جهان سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش.

و امروز خوبم‌. همه چیز گذشت انگار که چیزی نبوده.

ادامه مطلب ..
: )
© من نوشت