دیروز امتحان زبان داشتم. زبان که میگم اگر که کلاس زبان رفته باشی، یک امتحان قابل قبول رو به ذهن میاره ولی با وجود این که کلاس زبان رفتم و زبان رو دوست دارم اضطراب وحشتناکی داشتم.
شب قبل از امتحان یک لحظه احساس کردم ناتمامترین فرد ممکن در این امتحانم. زبان؟ سختترین و غیرقابل حلترین امتحان ممکن!
آخر شب هم فایل صوتی لسنینگ رو دیدم که تا حالا از وجودش حتی خبر نداشتم و این چنین بود که زبان شد' اولین درسی که به خاطرش تا ساعت دو و نیم شب' بیدار موندم.
دو و نیم هم خیلی دیر بود و اضطراب خواب موندن هم بهم اضافه شده بود. نتونستم درست بخوابم و صبح با سردرد وحشتناکی بیدار شدم. معده درد هم داشتم و سر سفره صبحانه نمیدونستم چطور چیزی بخورم.
در همین حین فکر کردن بودم و حالم از همه چیز بهم میخورد و پر از حس نرسیدن و مثل عربی گند میزنی بودم که صدای ویدئویی که مامان میدید از توی گوشی بلند شد: خانمی داشتم جیغ میزد.
چند ثانیه صبر کردم و دیدم این جیغهای گوشخراش اندوهناک تمومی نداره و احتمالاً برای بچههای میناب هم باشه و مغزم داغ کرد.
گفتم: تو رو خدا صدای اون ببند. اول صبحهههه
با یک حس فلاکت بالاخره از خونه بیرون زدم. در کلاس موردنظر نشستم.
هیچکس از چهره من حتی حدس نمیزنه که حداقل ده سال با بچههای حضوریافته در اون سالن فاصله سنی دارم. با بچهها صحبت کردم و دیدم اونها هم حال بهتری ندارن و این حال بیشتر به خاطر امتحان عربی گور به گور شده است.
در نهایت برگهها توزیع شد و نتیجه؟ راحت جواب میدادم و نمیدونیستم این جواب دادن یعنی دارم در تمام دامهای موردنظر طراح میافتم یا خوب میدم!
بالاخره برگه رو دادم و برخلاف دفعه پیش تصمیم گرفتم پیاده به خونه برنگردم. گرمازدگی دفعه پیش هنوز بادم نرفته بود.
به خونه که رسیدم همچنان سردرد وحشتناک صبح باهام بود. فکر کردم از اضطراب یا کم خوابیدن باشه. صبحانه خوردم و خوابیدم و بیدار شدنم عذابآور بود، یک عذاب عجیب و غریب. سردرد وحشتناکتر شده بود و با وجود احساس ضعف هیچی نمیتونستم بخورم.
با هر تلاشی بود چند لقمهای خوردم و رفتم دوباره بخوابم تا آسایش گمشده رو پیدا کنم. موفق بودم؟ خیر.
تا آخر شب سردرد، بیحالی و معدهای که حالت مبهمی داشت؛ من رو شبیه یک حلزون گوشه خونه، خونه نشین کرده بود.
آب خوردم، غذا خوردم، شربت خوردم و هیچ چیز پاسخگو نبود. اصرار آقای ح و خانواده برای رفتن به درمانگاه هم پاسخگو نبود. حوصله نداشتم لباس بپوشم و منتظر باشم و سرم بزنم. ته درمان برای همچین علائم گنگی جز نوشتم سرم و پنتو و ارامبخش چیه؟
البته تنبل بودم و بیحوصله.
اضطراب و کمخوابی دیشب از پا درم اورده بود. با همون بی حالی دراز کشیدم و درس خوندن رو رها کردم. زودتر از هر شب به خواب رفتم و فکر کردم که زندگی انچنان که باید سخت نیست یا شاید هم چنان که گفتند:
جهان سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش.
و امروز خوبم. همه چیز گذشت انگار که چیزی نبوده.
ادامه مطلب ..