من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

هذیون‌های مغز تب کرده

شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵، 2:55

پس فردا امتحان فیزیک دارم و خوابم‌ نمیبره. خب قرص خوابم رو هم‌ نخوردم چون تا الان سعی داشتم یک چیزهایی بخونم و جمع کنم.

جمع هم نشد خداوکیلی!

این روزها متزلزل تر از همیشه‌م و فقط دیگه وانمود می‌کنم که خوبم.

احتمالاً از نزدیکان (خانواده و دوستان) بپرسید حال من چطوره؟ میگن: سوسن؟ خوبه. میخونه و مشکلی نیست.

این تنها ظاهر ماجرا ست‌ احتمالاً اگر باز هم آقای ح تماس بگیره و بپرسه: خوبی؟ بزنم زیر گریه و گریه کنم و گریه.

از این همه استرس امسال خسته شدم. هیچ کجای این زندگی ما شبیه آدم‌ها نیست و نمیدونم چرا این یکی رو هم خودم قوز بالا قوز کردم.

بعد از امتحان فیزیک میخوام به آقای ح بگم که باهام تماس بگیره. کاشکی خودش پیشنهاد بده که نمیده‌.

ولی خودم خوب میدونم این بار برخلاف جملات بالا که گفتم، بپرسه: خوبی؟ گریه نمی‌کنم. تزلزل رو یادگرفتم چطور حفظ کنم. شاید سکوت کنم فقط.

به نظرم این ظاهر که نشون میدم خوبم خطرناک‌تر از اون ظاهره که راحت نشون میداد غمگینه.

این ظاهر من رو یاد همه‌ی عکس‌های سلبریتیایی میندازه که قبل از سوساید توی عکس‌ها خوب بودن و خندون.

البته من غلط کنم به سوساید فکر کنم. از نظر تشبیهی فقط گفتم.

امید به زندگی و تلاشم با تمام همه‌ی اون حرف‌ها هنوز سرجاشه فقط خسته شدم. خسته شدم و دوست ندارم‌ پیش کسی غر بزنم که خسته شدم.

انگار این گفتن خسته شدم هم حای انتظارات رو میبره بالا و یا حتی بدتر، خستگی رو بی‌ارزش میکنه.

خسته شدی؟ وا آخی. خستگی رو کاشکی کسی درک میکرد و لازم نبود بگم. میگفت خسته‌ای میدونم حتی اگر این همه دویدی و تهش شاید نرسیدن باشه اما حق داری خسته باشی.

توی راه برگشت از امتحان هزاران بار هزار به این راه که انتخاب کردم فکر کردم. به این که بازم این راه رو می‌اومدم یا نه؟ و هر هزاربار جوابم آره بود. شاید گاهی با خودم میگفتم: مهاجرت رو شاید انتخاب میکردم ولی این راه هم.

داره ساعت سه میشه و باید بخوابم‌‌.

شبیه هذیون‌‌های قبل از خواب شد نوشته. یک هذیون کامل، هذیون یک مغز تب کرده.

پ‌ن: نظرات رو بسته‌م‌. هذیون گفتم بیشتر

: )
© من نوشت