رنگهای پاشیده بر زندگی
' از امتحان که برگشتم، بابا گفت: اتود رو جا گذاشته بودی. اوردمش بهت بدم ولی در حوزه رو بسته بودن'
' سوسن دلم برات خیلی تنگ شده'
پررنگترین جملات امروز این دو تا بودن. اونقدر پررنگ و همارزش که نتونستم انتخاب کنن کدوم رو بنویسم و کدوم رو نه پس با هر دو تا شروع کردم.
داستان صبح این جور بود که ما رسیدیم دم مدرسه و من یادم اومد ماشین حساب رو جا گذاشتم. همون مسیر رو دور زدیم و برگشتیم سریع ماشین حسابم رو آوردم. وقتی از امتحان برگشتم؛ بابا گفت که دوباره هم باز اومده دم مدرسه چون دیده اتودم روی میز نهارخوردی جامونده و نگران بوده که نیازش داشته باشم. کسی اما در حوزه رو باز نکرده.
یک چیزهایی فراتر از انجام یک کار هستند. محبتین که مستقیم قلب رو لمس و نوازش میکنن.
خونه که رسیدم پیامک دوستم رو روی گوشیم دیدم که نوشته بود: دلم برات کلی تنگ شده.
دوست دوران دانشگاهمه و ما حدود ۴ ساله همدیگر رو ندیدم اما این بند ارتباطی قطع نمیشه. همیشه از هم خبر داریم. انتظار نداشتم که دلش برای من تنگ شده باشه. این روزها به قدری در استرسه که جای دلتنگی برای من انگار عجیبترین ناهماهنگی اون بینه.
شوهر این دوستم نظامیه و از وقتی ازدواج کردن در جنگ بودن و فکر کنم خونهای که داشتن آماده میکردن و توی پایگاه بود هم تخریب شد. ارزش شنیدن این جمله از زبان این دوستم که پر از دغدغهست بسیار زیاده.
و همچنان:
' یک چیزهایی، حرفهایی و کارهایی فراتر از یک کار و سخن عادی هستند، محبتین که مستقیم قلب رو لمس و نوازش میکنند.'
گذشته از محبتی که احساس میکنم که حتماً اگر زمان داشتم مینشستم و لذت میبردم از این که در این روزهای خاکستری_سیاه زندگی محبت در به هر اندازه و کیفیتی رنگپاشی میکنه؛ رنگهایی به غایت دیدنی و حتی امیدوار کننده.
و از دلیل شب نخوابیدم: شیمی، شیمی!
امتحان سختی بود. به هیچ عنوان لفظ نهایی برای هپچین امتحانی درخور و درست نیست. در اصل سوالات کنکور رو تشریحی آورده بودن. من اگر قبلاً برای شیمی وقت نگذاشته بودم و نکات تستی رو کار نمیکردم حداقل ۴ نمره از دست میدادم.
این در صورتیه که حالا هم نرسیدم نکات جزوه رو مرور کنم و فقط با دانستههای قبلی رفته بودم سر جلسه و دلنستهها یادم اومدن کم و بیش.
میدونم غلط دارم ولی پاسخنامه رسمی نیومده و فکر نمیکنم از حد موردانتظارم کمتر بگیرم. [ طبق بررسی با پاسخنامههای غیررسمی]
با آقای ح صحبت میکردم و گفتم، آه قبل از این که بگم چی گفتم. باید بگم بدجور دلتنگ آقای ح هستم. هیچ زمانی ندارم که تا حداقل سه هقته آینده همدیگر رو ببینیم. این جا هم امنیت نیست که من بخوام استرس بیشتر بکشم و بگم اون بیاد! دلتنگم بسیار.
بله، به آقای ح گفتم: امتحان رو باید مدیریت کنی و سوالات عجیب و غریب که روبرو میشی نترسی. بتونی خودت رو نگهداری تا آخرین سوال و با آرامش این روند رو بگذرونی. وگرنه کل امتحانت میره روی هوا.
آقای ح گفت: به نظر میاد هنر جدیدی به نام هنر امتحان دادن داره شکل میگیره.
راست میگفت. امتحانات نهایی به خاطر تاریخچه ذهنی اکثر اوقات امتحاناتی در نظر گرفته میشن که از توی کتابن و میشن نمره کامل گرفت. هدفگذاریها هم بر اساس نمره کامل گرفتنه. زمانی که سوالاتی که بلد نیستی بیشتر از حد انتظار میشه، باید دو دستی خودتو بچسبی که فرونپاشی. شاید این فرونپاشیدن کل چیزیه که این مسیر داره یادم میده.
سه تا امتحان دیگه دارم و کنکوری که جمع نبستم. شاید هم مهمتربن نکته سوسنی باشه که جمع بسته نشده و پخش و پلاست.
گاهی که خسته برمیگردم و امتحانی رو خوب نداده باشم یاد حرفی میافتم: ' زبان هم میتونی بری'
جدی جدی انگار این حرف رو تکیهگاه کردم تا قبل از این که حس کنم دارم وارد یک دور باطل میشم نجات پیدا کنم.
همچنان هم بسیار خستهم.
هیچ دورهای از زندگیام این قدر فرساینده و پر از احساس بلاتکلیفی نگذشته بود.
و همچنان دلم میخواد بخوابم، طولانی مدت .
یا شاید هم بیشتر از همه دلم برای کنار دریا بودن تنگ شده. کاشکی جور بشه برم دریا، آب ببینم و مرز بین آسمون و دریا رو مدتها واشکافی کنم.
همین