کشیدن به سختی
این روزهای آخر به شدت انرژیم کم شده و خسته افتادم یک گوشه. خیلی بیشتر از قبل خوابآلود شدم اونم منی که کل سال تحصیلی ظهرها خوابم نمیگرفت! الان ساعت یک بیهوش میافتم یک گوشه.
واقعاً این روند فرسایشی شده و ادامه دادن سخت.
از اکانت تلگرامم خارج شدم. انبوه خبرها و اتفاقات بد باعث میشدن بیشتر خسته بشم. در بیخبری کامل فرو رفتم.
صبح ساعت یازده خواهرم بیدار شد و گفت: دیشب قسمتی از فلانجا رو بد زدن انگار.
مامان و خواهر بزرگه هم اونجا بودن. دقیقاً هم منطقه خواهرم اینا رو زده بودن. خواهر هم شیفت بیمارستان داشت.
خواهرم میگفت: توی بیمارستان وضع ناجوری بود. همه جیغ میزدن. رفتیم توی حیاط گفتن ممکنه پرتابه بهتون بخوره برگردید داخل، رفتیم داخل گفتن ممکنه کپسول اکسیژن بترکه. هی جا به جا میشدیم تا انفجارها تموم بشه.
مامان هم با دخترخواهر خونه بودن. دخترخواهر هم دیشب دارو خورده بود و بیدار نشده بود.
بیخبری هم چیز عجیبیه. من تا خواهرم بیدار نشده بود در بیخبری کامل بودم.
سه روزه دارم شیمی میخونم و واقعاً نمیدونم چرا این قدر طول می کشه. دهنم سرویس شد. هر چی میخونم بیشتر میشه به جای کمتر شدن.
دو تا امتحان هم که سرجاشونه و قراره یک هفته به کنکور پا شم برم نهایی بدم.
کنکور رو رسماً رها کردم. فکر نمیکنم بهش. این مرحله رو بگذرونم تا ببینم چی میشه.
این قدر زندگی این جا پر اتفاقه که قصد ندارم بابت دو سه هفته دیگه غصه بخورم. چه میدونم شاید هم امید دارم.
ولی خیلی خستهم، خیلی.
انگار که مدتهاست زندگی روی دوشم بوده و هر روز سنگینتر شده و حالا خم شدم.
چقدر نیاز دارم به حرفهای خوب. به حرفی که نشنوم تلاش نتیجه میده، نشنوم که تو بخون و میتونی.
میخوام فقط بودنم پذیرفته بشه بدون این که شرط ادامه دادنی باشه.
هر بار بودنم قبول میشه راحتتر پیش میرم.
آه راستی
چند روز دیگه تولدمه؟ ۱۱ روز دیگه فکر کنم.
برخلاف هر سال منتظر تولدم نیستم. برنامه نمیتونم داشته باشم و کلی خستگی.
همین.