در انتهای شبِ من
آقای ح باهام صحبت نمیکنه، میگم خوبی؟ میگه: هیس
مرد حسابی حالا قبل از دوازده باهام صحبت کنی چیزی نمیشه که.
الان یک لنگه پا ایستادم توی پیوی تا ۱۲ بشه و آقا تولدمو تبریک بگه. بعد صحبت کنیم.
میخواستم بهش بگم امسال تبریک نگو بهم برخلاف هر سال هیچ چیز تولد امسالمو دوست ندارم بعد گفتم این لوس بازیا چیه؟ خجالت بکش.
بذار تبریک بگه. این همه تا ۱۲ سکوت کرده که این جور بگی؟
خلاصه حالا با شادی منتظدم تبریک بگه.
___
تبریک گفت. خوشم میاد از تبریکهای اختصاصی که به یاد من و برای من باشن. زیدی هم چیزی که میدونه خوشحالم میکنه رو انجام داد.
___
امشب دارم زودتر میخوابم واقعاً فکر نمیکنم بیدار موندن برای ریاضی کارکرد داشته باشه. فقط باید حواسم جمع باشه.
کارهای ریز ریز و بیخود انجام ندم.
___
این روزهای آخر اصلاً خوب نیستم و سعی میکنم با کسی حرف نزنم. دوست ندارم وقتی حالم خوش نیست و این حال تا مدتی باهامه دیگران هم فازشون پایین بیاد.
به مامانم اینا توضیح دادم که وضعیتم اصلاً خوب نیست و این که آدم گاهی قرار نیست نتیجه تلاششو ببینه ناراحتم میکنه.
مامان میگفت: تو امسال دستاوردهای دیگه هم داشتی.
راست میگفت اما دستاورد الانم اینه که خودمو از دست دادم. تلاش بسیار و ادامه دادن ها و این چنین اوضاع شدن.
همچنان تا روز آخر هستم و سعی میکنم بیشترین استفاده رو از خوندههام ببرم. تنها کاری که میتونم بکنم.
میدونید چیه؟
راستش خیلی ترسیدم، خیلی. دست خودم نیست ولی ترسیدم.
از این که به حداقلهای توی ذهن خودمم نرسم ترسیدم. وضعیت پیچیده تر شده که حداقلهای منم ممکنه تبدیل بشن به حداکثر.
___
بسیار هم خستهم. خسته و نگران
دوست دارم مدتها بخوابم و به هیچ چیز فکر نکنم.
کاش یک جایی بود مثل اتاق خاص اختصاصی که زمان میدادی برای خواب و به خواب میرفتی مدتی.
___
با تمام تفاوت.های امسال اما تولدم مبارک همچنان: ))) همچنان نور هر چقدر دور و من هر چقدر خسته و غرغرو دیده میشه
همین