یادآوری از یاد رفتهها
نجاتدهنده همیشه یک چیز نیست. گاهی حرف یک دوست، گاهی یک اتفاق و گاهی هم خود آدمه.
نجات دهندهی این روزهای من خودم نیستم. برعکس اونی که تمام سعیش رو میکنه که خودش رو غرق کنه منم.
انگار که هر بار میخوام از آب بیام بیرون، با دست دیگهم خودم رو فشار میدم توی آب.
در همین حین که داشتم غرق میشدم و اثر جملهی: بسکه خری بخدا
دوستی از بین میرفت.
به دوست قدیمیم پیام دادم:
فاطم حالم خوب نیست
مثل سگ استرس دارم و برگشتم به حالات اولیه اضطرابم
همهش حالت تهوع دارم
زمان داشتی، صحبت کنیم
و من گریه😐😂
جدی رد دادم
نمیتونم از دانستههام استفاده کنم. حالت تهوع دارم همهش سر آزمون شبیه ساز.
سه هزار و پانصد بار دستشویی میرم
فاطمه: صحبت کنیم تلفنی
هر وقت اوکی بودی خودت تماس بگیر من هستم
و من تماس گرفتم. صحبت کردیم و حالا روی آبم. نمیدونم چقدر دیگه میتونم روی آب باقی بمونم ولی فعلاً روی آب هستم.
دوستم میگفت: از وضعیت جامعه در این دو هفته خبر داری؟ از پاییز و زمستانی که میگن اوضاع بدتر میشه؟
خب قبلش خبر داشتم ولی این دو هفته نه خبر نداشتم.
گفت: توی این مملکت هر کاری کنی بگایی. درس نمیخوندی بگا بودی، درس میخوندی بگا. تلاش میکردی بگا بودی و تلاش نمیکردی هم بگا.
مسیرهای این جا همه بگا ختم میشه. خودت رو الکی عذاب نده.
سر این جملاتش خندهم گرفت. به قدری حقیقی بودن و بامزه میگفت که هم قبول کردم و هم خندیدم به این جملات.
صحبت کردیم. از دغدغه و ترسهام صحبت کردم و در حالی که بهم حق میداد، بهم این حق رو هم نداد که بیشتر از این مضطرب باشم.
زندگی توی ایران رو جایی برای اضطراب نمیدید. میگفت: معلومه اصلاً مهر ماه چه اتفاقی میافته؟
ممکنه اتفاق خوبی هم بیافته ولی ما توی این عدم قطعیتیم.
الان خودم هم آرومتر.
در جایی ادامه داد و گفت: تو کارت رو داری، تموم که کنی برنمیگردی به صفر. برمیگردی به اوضاع استیبل قبلت. با خیلی از داوطلبها متفاوتی. کسایی که هنوز آیندهشون مشخص نیست، یا شغلی ندارن!
راست میگفت.
بدترین حالت برگشتن من به مدرسه ست که به معنای واقعی هیچوقت با بچهها بهم بد نگذشت. شاید گاهی اوضاع سخت میشد ولی با بچهها بودن و کار کردن باهاشون بد نبود.
خلاقیت داشتن و هر بار فکر کردن به این که چطور میشه لحظهای بهتر برای این گوگولیا سخت، حالم رو خوب میکرد.
حالا هم من این جا ایستادم. دو روز قبل از کنکوری که کم براش تلاش نکردم ولی محیط آنچنان که باید نبود.
تاثیر محیط چیز کمی نیست که آدم بخواد نادیدهش بگیره.
تلاش من کم نبود. من هیچ قسمتی از خودم و از
تلاشم ناراضی نیست. هر جا که تونستم و حتی گاهی که نتونستم هم ادامه دادم.
این که برنامهریزیهای این ها درست پیش نرفت، زمان مرور و جمع بندی ندادن یا حتی بدتر از اون، اعتراضات دیماه و جنگ رو تجربه کردیم دست من نبود.
تیرآخر هم جنوبی بودن بود که هم جنگزده بودیم و شبها نگران خانواده و فامیل و صبحها در تکاپوی امتحان.
زمانی که خواستن لطف کنن با تعویق سه امتحان، فرجه کنکور ما رو کم کردن!
لطفی که از سنگ خاله خرسه هم سنگینتر بود.
حالا بیقراری جایش را میدهد به قرار
به این که تلاش کنم از دانستههام استفاده کنم. به این که هر چه هستم همون انسان قبلیم که سالها چیزهای مختلفی رو تجربه کرد.
بله این جور بود که این بار نه یک "توت" بلکه صحبت با یک دوست، ذهن آشفته من رو نجات داد.
" یک دوست آقا، یک دوست ما رو نجات داد"