من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

چه فرق می‌کرد

دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵، 14:41

محمد مختاری:

چه فرق می‌کرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی؟

اگر که رویا تنها احتلامی بود بازی گوشانه

تشنج پوستم را که می‌شنوم سوزن سوزن که می‌شود کف پا ،

علامت این است که چیزی خراب می‌شود

دمی که یک کلمه هم زیادی‌ست

درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار،

سایه دستی‌ست که می‌پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد

چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟

چه تازیانه کف پا خورده باشد

چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی

قرار جایش را می‌سپارد به بی‌قراری که وقت و بی‌وقت

سایه به سایه

رگ به رگ

دنبالت کرده است تا این خواب

‌...

...

گذاره‌ای اصلا نا‌تمام

و تازه این بی‌تابی که هیچ چیز آرامش نمی‌کند

در التهاب درهایی که باز می‌شوند و درهایی که بسته می‌شوند

کتاب‌هایی که باز می‌شوند و دست‌هایی که بسته می‌شوند

دست‌هایی که سنگ‌ها را می‌پرانندو سارهایی که از درخت‌ها می‌پرند

درخت‌هایی که دار می‌شوند

دهان‌هایی که کج می‌شوند

زبان‌هایی که لال مانی می‌گیرند

صدای گُنگ و چشم انداز گُنگ و خواب گُنگ

و همهمه

که می‌انبوهد

می‌ترکد

رویا که تکه تکه می‌پراکند

دانشگاهی که حل می‌شود در زندانی و چشم اندازی که از هم می‌پاشد

خوابی که می‌شِکَند در چشم و چشم که میخ می‌شود در نقطه‌ای

و نقطه

که می‌ماند مَنگ در گوشه‌ای از کاسه سَر که همچنان غلت می‌خورد

غلت می‌خورد

غلت می‌خورد

شعر کامل

: )
© من نوشت