تلاش جواب نگرفته
کنکور رو خوب ندادم.
از قبل گفتهبودم، چیز جدیدی نیست.
کنکور زبان هم که ظهر دادم سختتر بود.
شاید اگر من مسئول بودم توی این جنگ و بدبختی سوالات رو این جور طرح نمیکردم. میشد جوری طرح کرد که هزارتا رتبه یک نداشت ولی این جور هم سخت و ناامید کننده نبود.
بقیه میگن صبر کن تا نتایج و خیلی به نظرم مسخره ست همچین حرفی! منمیدونم امتحانم رو چطور دادم و نیازی ندارم صبر کنم یا فکر کنمقراره معجزه رخ بده!
در عین حال که ایستادم و همچنان پاها وزنم رو تحمل میکنم به تمامتصمیمات زندگیم فکر میکنم. به شدنها و نشدنها
دلم میخواست جایی باثبات بیشتر تلاش میکردم. جایی که میدونستم تلاش ثمربخشه.
به هر حال، همچنان راههای من باز هستند و بعد از کمی استراحت دوباره به مسیر پیشرو نگاه خواهم کرد.
شنبه هم با تمامسخت بودن و فروریختن برنامهریزیها، میرم اداره و ابلاغ یک مدرسهای میگیرم. با توجه به این که دیر دارم میرم احتمالاً سر یکی از مرزها قراره خدمت کنم.
اماااا از اونجایی که امسال دهنم سرویس شد و دیدم زندگی عجیب و غریبتر از اونچیزیه که بخوام غصه همچین چیزی رو بخورم، فعلاً رها کردم.
خدا میدونه پاییز وضعیت چطور خواهد بود. نرمال که نخواهد بود.
جالبه ما این جا تقریباً هر روز آب خونهمون قطع میشه و دیگه از بس تکرار شده بود این قطعی فکر کردیم لولهکشی خونه آسیب پیدا کرده و خیر. همسایهها هم گفتن آب ندارن!
دیگه جونم بگه براتون
هنوز کتابا رو از وسط خونه جمع نکردم. زورم میاد چون جمع بندی نکردم و همهش نصفه موند. واقعا ناعدالتی بدی بود.
گاهی با خودم میگم دوباره همین راه رو میرم و گاهی هم عقب میکشم. باید به خودم زمان بدم.
_
تنها خوبیه آزمون امروز دیدن دوست عزیزی بود که مدتها توی فکرش بودم و از بقیه حالش رو میپرسیدم و هیچ کس ازش خبر نداشت. بعد از حدود ۸ سال دیدمش.
بعد از تموم شدن دبیرستان کلا غیب شده بود.
صندلی من نزدیک در نمازخانه بود و تا وارد شد اول شک کردم و بعد صداش کردم. جا خورد. گفت توییی؟؟
بِغلش کردم. گفنم خیلی از بقیه حالتو پرسیدم کسی خبر نداشت ازت.
گفت آره از همه دور شدم.
بعد از اتمام آزمون چند دقیقهای علاف بودیم توی سالن تا برگهها رو بشمارن از مراقب اجازه گرفتم و رفتم بهش گفتم برو اونورتر کنارت بشینم. خودم رو روی صندلی تک نفرهش جا کردم و کلی حرف زدم و کلی هم حرف ازش کشیدم.
شماره.ش رو گرفتم و گفتم دیگه انسان گریزی فایده ندارهههه ندارههههه پیدات کردم.
همکارمم هست. معلم ورزش شده.
جز آدمهای خوب دوران مدرسه بود. با هم جور بودیم ولی صمیمی نبودیم آنچنان.
خوشحالم از دیدن دوباره آدمهای زندگیم.
___.
در نهایت با همه اینا از خراب کردن کنکورم حس فلاکت هم دارم. ته قلبم از نتیجه نگرفتن میسوزه، هر چند باهاش کنار اومده باشم و پذیرفته باشم گاهی محیط دست بالا رو داره اما قلبم بابت تمام دقایقی که به جای مسخرهبازی و گذروندنهای دیگه به درس خوندن گذشت میسوزه.
البته همچنان اون نظریه معتقدم که این تلاش حتی اگر الان و در این موقعیت جواب نداده جای دیگه، حتی شاید بیربطترین قسمت زندگیم خودش رو نشون میده
از صبح ساعت ۵و نیم بیدارم و دارم میمیرم از خواب.
کمی بخوابم
فعلاً