پراکندههای خاکستری
دارم قرعه میندازم که زنگ بزنم به کی و گریه کنم.
دفعه قبلی به آقای ح گفتم زنگ بزن گریه کنم. بلافاصله زنگ زد مهلت نداد. منم خندهم گرفته بود. گفتم آمادگی ندارم.
اونروزم به دوستم گفتم زنگ بزن گریه کنم. نشد. یک جوری قانعم کرد که این زندگی گندتر از اینی هست که این گند کوچک و نادیدنیه.
واقعاً حس میکنم غمباد میگیرم الان.
خواهر بزرگتری هم متوجه شدم که من اگر بخوام گریه کنم زودتر از من گریه خواهد کرد و اینم کنکله.
رندم شماره بگیرم؟
اصلاً حوصله ندارم.
نه به جمعبندی رسیدم و نه به مرور. نمیدونم چرا اگر قرار بود به این وضع پیش بره اصلا ادامه دادم و تا این جا هم اومدم.
داشتم فکر میکردم من چیزی کم گذاشتم توی این مسیر؟ و خیلی واقعی جوابم نه بود
یکی از نههای قاطع زندگیم. گاهی اما انگار انچنان که باید پیش نمیره.
دیروز بابام میگفت: زندگی هزارتا راه داره و هزارتا تجربه که نشون نداده هنوز. دنیا به آخر که نرسیده.
من خودمم همین نظر رو دارم. اصلاً برای من مسیر پیشرفت تموم نشده و میدونم یکم آروم بشم برمیگردم مسیرها رو دوباره چک میکنم ولی الان جدی ناراحتم و حوصله هم ندارم.
بیشتر دلم میخواد گریه کنم بابت این وضعیت مزخرف. بابت این که زندگی رو زیر سایه این همه بیتدبیری تجربه میکنیم.
حوصله هم ندارم بهم بگن: تو تلاشت رو کردی. یا حالا بذار تا نتایج.
_
اضطرابمم به شدیدترین شکل ممکن برگشته. البته دکتر معتقد بود این موقعیتی بوده و موقتی و به زودی بازم اضطرابم برمیگرده به نرمال.
میگفت: که این اضطراب تو شبیه آتش زیرخاکستره و توی موقعیتهای این چنینی ممکنه که برگرده. نگران نباش.
منم مسخره این اضطراب. بره و بیاد
خلاصه دز دارو هم فعلا موقتی برگشت به حالت اضطراب و ۹ شب میخوابم. خیلی جدی من ۹ شب میخوابم و اصلاً هم تاراحت نیستم.
میخوام این دو روز مزخرف تموم بشه فقط.
__
اینم جوان ایرانی و تلاش کردنش