من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

واپسین ساعات رهایی

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵، 9:58

داشتم فکر می‌کردم واقعاً رهایی؟ واژه به واژه گشتم و نتونستم چیزی جز رهایی پیدا کنم.

حداقل موقتاً رهایی.

من آدم درس نخونده‌ای نیستم و اتفاقاً همیشه و در هر مرحله زندگی‌م درس خوندم و میدونم درست درس خوندن چه شکلیه!

امسال هم من اشتباه درس نخوندم و تنها جای اشتباهی که ایستادم این بود که در این مکان و زمان به دنیا اومدم. در هر حالتی ادامه دادن و جنگیدن رو امتحان کردم و حتی وقتی میدونستم برای جمع‌بندی یک ۵ روز کمه جا نزدم ولی الان خسته‌ام.

شاید باید همون ۵ روز پیش جا میزدم و میگرفتم می‌خوابیدم. نمیدونم. خب میدونم اونم توی ذات من نیست. من خواستم تا آخرین لحظات تلاش کنم و تلاش کردم. هر چند دست و پا شکسته و با افتادن‌های فراوان.

با خودم فکر می‌کنم من چیزی از دست دادم؟ از دست دادن. نه من چیزی از دست ندادم. برای چیزی که خواستم تا آخرین لحظه تلاش کردم و خواستم که توی مسیر باقی بمونم.

اونقدری زورم اومده که از دانسته‌هام نمی‌تونم کامل استفاده کنم که گاهی فکر می کنم شاید به خاطر خونده‌هایی که نتونستم ازشون استفاده کنم یا خونده‌هابی که میدونم برای یادگیریشون چقدر زمان و انرژی گذاشتم و نمی‌تونم استفاده کنم، دوباره مسیر رو طی کنم.

مسیری که نه تنها دهن خودم بلکه دهن بقیه رو هم باهاش صاف کردم.

آدمی همینه؟ تجربه کردن و فراموش کردن دردها؟

نمیدونم بازم.

الان هم دراز کشیدم و اضطراب فراوان دارم. حوصله صحبت کردن با کسی رو ندارم. جزوه حفظیات فیزیک رو دارم مرور می‌کنم و فکر می‌کنم که جبر جغرافیایی، که جبر جغرافیایی، چی؟ که خیلی معنای وسیع‌تری داره و این معنا چطور وارد یک زندگی آدم میشه.

در همبن حین که درد خودم رو می‌پذیرم به دردهای دیگران هم فکر می‌کنم. دردهایی که همین امسال به آدم‌ها وارد شد، از ورشکستگی‌ها و بیکار شدن آدم‌ها گرفته تا جنگی که جز بدبختی چیزی نداشت.

امروز خسته تر از اونی‌م که بخوام بابت اداره غصه بخورم و اتفاقاً در این لحظه به نظرم کار آسونی میاد که من برگردم و در اون موقعیت قرار بگیرم و باز هم فکر کنم که چطور میشه قدمی فراتر رفت.

__

خواهر بزرگه شب‌کاره. دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم و گریه کنم بابت تمام چیزهایی که تلاش کردم و نشد.

منتظر میمونم بیدار بمونه و بعد زنگ میزنم یک دل سیر گریه می‌کنم.

__

حالم خوبه یا بد؟ بد نیستم ولی خوبم نیستم.

انگار که این سال‌های اخیر بیشتر از همیشه فهمیدم که بیش از چطور بودن حال آدمی، بلند شدن و ادامه دادن مهمه. حال بده؟ اشکال نداره حق داری ولی بلند شو و به ادامه مسیر فکر کن. حالت خوبه؟ بلند شو و ادامه راه رو برای خودت ترسیم کن.

اخ اخ از این پاهایی که همیشه باید وزن ما و اتفافات رو تحمل کنن.

اخ

اخ از اتفافاتی که جور دیگه برنامه ریزی کرده بودی.

: )
© من نوشت