من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

همیشه وولف، ویرجینیا وولف

جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵، 15:44

بعد از مدت‌ها، حدود یکسال و بیشتر دیگه دیشب نیاز نبود آلارم رو روشن بذارم. حتی نیاز نبود زودتر بخوابم و توی ذهنم یک دور دیکه دو دو تا جهارتا بکنم تا ببینم چطور برنامه بریزم که فردا استفاده بیشتری بکنم.

دیشب دیر خوابیدم، حول و حوش ساعت دو. صبح ساعت ۹ بیدار شدم و نیاز نبود که از تخت بلند شم. از تخت بلند نشدم و خودم رو به افکارم سپردم. گاهی اون بین چرت هم میزدم.

ساعت یازده برای آقای ح ویدیومسیج فرستادم و زیرش با شادی نوشتم: لازم نیست از تخت بیام بیرون و به مباحث مونده فکر کنم.

آقای ح نوشت: نبینم ناراحتی‌ت رو.

فکر نمی‌کردم توی ویدیومسیج مشخص باشه، یعنی خب تمام سعی‌م این بود که یک ویدیومسیج بامزه باشه از کسی که یک سال و اندی زودتر از ۹ بیدار شده اما این جور نبود.

ناراحتی؟ اومم. ناراحتم؟ نمیدونم. هستم. دروغ نمی‌گم. هر چقدر که می‌گذره و غم با بلاتکلیفی سنگین‌تر می‌شه. این وزنه بیشتر روی دوشم سنگینی می‌کنه. دقیقاً نمیدونم می‌خوام با آینده‌م چکار کنم.

شاید چند وقتی هم لازم نباشه به این سوال فکر کنم و همین که ایرانی هستم رو کافی بدونم و بقیه سوالات رو پاک کنم. سعی می‌کنم همچین کاری کنم اما تا الان موفق نبودم.

از توی کتابخانه کتاب دراوردم. کتاب سال‌های ویرجینیا وولف.

نویسنده موردعلاقه من وولفه. از این که وارد ذهن شخصیت‌ها می‌شم و همراه ذهنشون میشم نه کردارشون لذت میبرم. مثلاً : از یک مرد میگه که توی جمع خانوادگی نشسته و داره با خانواده‌ش گفتگو می‌کنه ولی همزمان داره به فلان مبلغی که به مستر بهمان قرض داده فکر می‌کنه.

توی ذهن دیگران بودن رو دوست دارم.

از این منتظر بودن بیزارم، از انتظار و بلاتکلیفی‌

بدترین اتفاق می‌تونه همین بلاتکلیفی مسخره باشه.

خواهرم این هفته میخواد بره تهران میگه تو هم بیا. راستش حوصله ندارم. میدونم بیام زیدی هم صدی نود میاد و می‌بینمش و حالم بهتر هم میشه ولی واقعاً الان ناتوانم.

حوصله هیچ چیزی رو ندارم، هیچی.

: )
© من نوشت