دانسته و ندانسته
امتحان عربی امروز خوب نبود. یادم رفته بود این که چندین سوال رو خالی بگذاری و به جواب مطمئن نباشی چطوره!
پاسخنامه هم جای این که غلط بنویسی نداره. انگار برگه و کل عوامل میخوان بهت یادآور بشن: اولین اشتباه، آخرین اشتباهه.
سر جلسه چند نفری هم گریه کردند. اولین امتحان بود که گریه بچهها رو میدیدم.
از مدرسه که بیرون اومدم، تا یک مسیر طولانی با خودم کلنجار میرفتم که تاکسی بگیرم یا نگیرم. از عجایب هم این بود که این مسیر پر شده بود از تاکسی خطیهایی که خالی از کنار میگذشتند. هوا هم که از اواخر تیرماه انتظاری جز گرما نمیشه داشت.
ذهنم بسیار درگیر بود و جوابها و کل فرایند امتحان رو با خودم هزاران بار مرور کردم. فکر کردم اشتباهم کجا بود؟ جوابی نداشتم.
تمام مسیر رو پیاده برگشتم. گذاشتم هوا به سرم بخوره حتی اگر این هوا گرم بوده باشه. نور خورشید صاف توی صورتم میتابید و فکر کردم: توی این وضعیت که زندگی همه ما ببشتر از هر موقع دیگه متزلزله شاید عربی جایگاه کمتری داشته باشه.
این روزها گاهی که از امتحانات خسته میشم روم نمیشه غر بزنم. زندگی آدمها روی هواست و امتحان؟ نمیدونم.
با پاسخنامه پیشنهادی عربی رو چک کردم. احتمالا حدود ۱۸_۱۹ بگیرم. دقیقاً نمیدونم چند؛ چرا که جوابها ترجمه کمی متفاوت هستن و نمیدونم معنی مشابه میدن یا نه!
حالا هم توی اتاق نشستم و دارم برای امتحان زبان آماده میشم. این حس سر جلسهی عربی بدجور من رو متزلزل کرد، شکدارهای زیاد و تحلیل برای یافتن پاسخ درست.
ولی زمانی که از امتحان برگشتم و با دوستم صحبت میکردم گفت:
ولی خب شرایط عادی نبود امسال در همین حد که دووم اوردی داری میخونی امتحان میدی عالیه
بعدش ببینیم چه تصمیمی میشه گرفت برای رهایی.
راست میگفت. مهمتربن قسمت زندگی من شاید این باشه تا مایی که تونسنم رها نکردم. توی این وضعیت رها نکردن هم یک دستاورده نه؟
هر چند دوست دارم دستاوردم چیز قابل لمستری باشه برای خودم ولی بعضی وقتها انگار که دوست داشتن آدمی مهم نیست. بعضی وقتها؟ اکثر اوقات؟ همیشه؟
چند روزیه این ور خبر کمتری هست. هر بار این جا رو کمتر میزنه تمرکز و آشفتگی ذهنی من هم کمتر میشه. یادم میره که جنگی بیرون هست و آینده مبهمتر از همیشه ست!
در این آشقتگیهای اخیر، اتودی که تمام یک سال رو باهاش گذروندم رو گم کردم. بارها در جای جای خونه دنبالش گشتم و پیداش نکردم. به قدری بیحوصله بودم که اتود جدید هم نخریدم.
اتود قبلیم رو خواهر بزرگه خریده بود. اتود هدیه دادن هم چیز خوبیه. همراه همیشگیه انگار. یا حتی یک خودکار و دفترچه خوب؟
گردنبند!
چند روز پیش که به تولدم فکر میکردم به گردنبند بسیار فکر کردم. گردنبند حس نزدیکی زیادی نمیده؟ انگار که نزدیکتر از همیشهای؟
تولد دوستم تیرماه بود و هنوز نرسیدم کادو بخرم، شاید گردنبند بخرم. یک گردنبند زیبا که همیشه نزدیک باشم
_
چند روز پیش هم استخر رفتم. غریق نجات دو سال پیش دوباره اومده بود روی کار.
بعد از این که شنا کردم، صدام کرد و گفت: تو با خانم فلانی آموزشی نداشتی؟
خندیدم. گفتم: منظورتم اینه که چطور از چسبیدن به دیوار استخر حالا به کسی تبدیل شدم که تا حدودی توی عمیق هم شنا کنه؟ دنبال اون انسان ترسان از آب هستی؟
گفت: من فکر میکردم رها کردی و دیگه سراغ شنا نرفتی. ( جلسات آموزشی شنای من اون سال کامل نشد چرا که یکی غرق شد در استخر و باید ترس از آبم رو بیشتر میکرد. البته غرق نشد. به دنبال. انگشترش رفته بودی سمت دریچه و فلان و خدانگهدار)
گفتم: نه. تابستون سال بعد باز هم اومدم و یادگرفتم. الان هم نمیترسم دیگه.
تعجب زیادی کرد. توی استخر هم چندین بار گفت: اگر خواستی بیا سمت عمیقتر من حواسم بهت هست.
بله، لذت بردم از یادآوری همچین چیزی. از این که احتمالاً باید با اون وضع ترس از آب، آب رو رها میکردم ولی نه تنها رها نکردم بلکه چغر بودم و ادامه دادم.
نکته بعدی اینه که چقدر ضایع بودم که بعد از دوسال من رو یادشه. من امسال تغییر هم کردم و ویژگی پررنگ من که توی ذهن میموند ک لاغریم بود رو از دست دادم.
در نهایت حالا منتظرم وضعیتم مشخصتر بشه و برم شنا رو کامل کنم. پیشرفته و حرکات جدیدتر
__