فینالی که رها کردیم
داشتم فینال رو نگاه میکردم و دیدم اعصابم نمیکشه. من که هر بازی چرت و پرتی رو تا حدی دیدم، این یکی رو دیگه نمیتونستم ببینم.
ده دقیقه از بازی رو فقط نگاه کردم و رفتم نشستم توی اون اتاق، صدای تلویزیونو کم نکردم.
بعد از چمد دقیقه بلند شدم و مامانم پرسید: داری میری میبینیش آخر؟
گفتم: نه دارم میرم تلویزیونو خاموش کنم!
رفتم خاموش کردم و دلم میخواست فقط بشینم گریه کنم. چند دقیقه در جمع خانواده نشستم و هر لحظه میل به گریه در من شدت میگرفت.
رها کردم و اومدم نشستم توی اتاقم.
اینجا نشستهام تا بنویسم و سعی کنم کمی آرومتر باشم.
حالا که شروع کردم بنویسم دیدم دوست ندارم راستش این جا هم بنویسم. بعضی از دردها از حالت عمومی درمیان و شخصیتر میشن. شخصیتر گاهی برای یک گروه خاص و گاهی هم برای یک فرد خاصتنها.
هیچی دیگه خواستم بنویسم و ننوشتم.
انگار ننوشتن رو توی این موضوع بیشتر میپسندم. حس میکنم کلمات هیج کمکی به من نمیکنن و حتی همدردی یا همدلی رو هم نمیخوام.
گریه هم نکردم اما اتاق ساکته و میتونم در آرامش نفس بکشم.