من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

فینالی که رها کردیم

یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵، 23:32

داشتم فینال رو نگاه می‌کردم و دیدم اعصابم نمی‌کشه. من که هر بازی چرت و پرتی رو تا حدی دیدم، این یکی رو دیگه نمی‌تونستم ببینم.

ده دقیقه از بازی رو فقط نگاه کردم و رفتم نشستم توی اون اتاق، صدای تلویزیونو کم نکردم.

بعد از چمد دقیقه بلند شدم و مامانم پرسید: داری میری می‌بینیش آخر؟

گفتم: نه دارم میرم تلویزیونو خاموش کنم!

رفتم خاموش کردم و دلم میخواست فقط بشینم گریه کنم. چند دقیقه در جمع خانواده نشستم و هر لحظه میل به گریه در من شدت می‌گرفت.

رها کردم و اومدم نشستم توی اتاقم.

اینجا نشسته‌‌ام تا بنویسم و سعی کنم کمی آروم‌تر باشم.

حالا که شروع کردم بنویسم دیدم دوست ندارم راستش این جا هم بنویسم. بعضی از دردها از حالت عمومی درمیان و شخصی‌تر میشن. شخصی‌تر گاهی برای یک گروه خاص و گاهی هم برای یک فرد خاص‌تنها.

هیچی دیگه‌ خواستم بنویسم و ننوشتم.

انگار ننوشتن رو توی این موضوع بیشتر می‌پسندم. حس می‌کنم کلمات هیج کمکی به من نمی‌کنن و حتی همدردی یا همدلی رو هم نمیخوام.

گریه هم نکردم اما اتاق ساکته و میتونم در آرامش نفس بکشم.

: )
© من نوشت