کمی آرام.
صبح رفتم اداره. دو تا از همکارام رو دیدم. گفتن: وا ابلاغ نداری؟ جایی نمونده که جز اون روستای دور افتاده که باید با مینیبوس بری.
خندیدم گفتم: بله حتماً میرم. همون ماه اول زوارم در میره و میرفتم مرخصی با حقوق.
پیش کارشناس مربوطه که رفتم گفت باید بری پیش معاون اداره. اون هر جایی که بگه من تو رو میندازم.
رفتم پیش معاون اداره و دورش شلوغ بود. سال اولیها اومده بودن ابلاغ بگیرن. هر چقدر صبر کردم دورش خلوت نشد، راه خودمو باز کردم و رفتم جلو.
در این بین باید بگم معاون اداره کیه. معاون اداره یک آدمیه که دوران تصادف من سمت دیگهای داشت و به شدت اذیتم کرد. شاید به جرئت بشه گفت اولین جرقهی نموندن توی اداره رو این آدم برای من زد. دورانی که من به سختی میتونستم بشینم و راه برم، هزار و صد بار من رو کشوند اداره در حالی که پرونده پزشکی من کمیسیون رفته بود و تایید شده بود.
حالا این فرد شده بود معاون و من باید با کابوس و ترومام روبرو میشدم. رفتم جلو و خودم رو معرفی کردم. گفتم: فلانی هستم که در جریانات من بودید. پارسال هم مرخصی بدون حقوق بودم. الان اومدم ابلاغ بگیرم.
سرش رو توی برگهها کرد و گفت: باشه.
بعد از سی ثانیه سرشو دوباره اورد بالا و دقیق نگاهم کرد. گفت خانم فلانی شمایی؟ چقدر تغییر کردی.
مرد هیز. بله من خیلی تغییر کردم. و خیلیها بهم میگن که تغییر کردم [و احتمالاً خوشکلتر شدم.]
گفتم بله خودمم.
در همون شلوغی توجهش جلب شد. متاسفانه اون قدر گیج نیستم که متوجه نگاه آدمها نشم.
یک مدرسه پیشنهاد داد و همهی کلاسهاش پر بود. مدرسهی دیگهای هم نزدیک باشه و به شرایط من بخوره نبود یا نخواست بگه! احتمالاً نخواست بگه وگرنه اون سال با تمام کج بودنم بسیار مایل بود من رو بفرسته به دورترین نقاط و شلوغترین مدارس.
من هم درخواست معاونت دادم. مردک گفت: احتمالا باهات موافقت میکنم.
به خانم کارشناس گفتم: علاقه ندارم معاون مدیر قبلیم بشم. از نظر روانی هم خل و چل بشم.
خانم کارشناس این قدر خندید. گفت اون مدیر قبلی شما واقعاً انسان رو از نظر روانی دچار مشکل میکنه. نمیذارم اونجا بذارنت.
در نهایت من هنوز ابلاغ هیچ جا رو ندارم. ممکنه فکر کنید همه چیز خوب پیش رفته ولی خیر.
این اداره ما بیدر و پیکره یکهو میبنید منو انداختن سرمرز و مجبور شدم بیتوته کنم. منم خستهم و حوصله ندارم باهاشون بحث کنم. میخوام چند روزی استراحت کنم و بعد ببینم چکار کنم.
همکارام میگفتن: وا چقدر ریلکسی!
ریلکس نبودم و نیستم اما دارم یادمیگیرم که بابت اداره حرص نخورم. جایی که قدر بودن من رو نمیدونن موندن نداره و منم نمیمونم.
حالا امسال، سال دیگه یا هر وقت.
حالا فعلاً میخوام برم یکم آروم باشم. فکر کنم ببینم اول برم دندونم رو بکشم یا برم چکاپ چشمم یا هیچ کدوم حتی و فقط برم استخر.
حوصله درگیری ندارم.
خونه هم بد نمیگذره و دارم تمیز کاری میکنم. یکمم فتنه دارم میندازم چون این خونه کار درست و درمون میخواد و بابام هم هی از زیر کار درمیره.
فعلا دارم لباسشویی رو از خونه میندازم بیرون که ببرن سرویسش کنن.
فقط مشکل اینه قوانین فیزیک در جابهجا کردن ماشین لباسشویی کمک کننده نیست و سنگینه. فعلا مرحله اول رو گذرونم و لولهها و پیچها رو باز کردم.
مرحله دوم نیازمند یکی از این فک و فامیل عزیزه که کمک کننه منو اینو بندازم توی حیاط و بابا در عمل انجام شده قرار بگیره.
مرحله سوم هم فکر کنم اینه به زودی شوهرم میدن که راحت بشن= )))
__
این نمرهها هم چقدر دلهره آور شدن. نمیدونم دلم میخواد بیان یا نیان.آه