من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

شلوغ و خسته

یکشنبه یکم شهریور ۱۴۰۵، 19:4

درود خدا بر من و شهریور

صبح داشتم پست می‌نوشتم و گفتم: دندون‌های عقلم کشیدن می‌خواد ولی قسمت خوشحال کننده‌ش اینه که جراحی نمی‌خواد. ( توی لیوان شاشیدن و سعی می‌کنه از نیمه خالی لیوان چیز خوب در بیاری)

الان عصره و رفتم یک دکتر دیگه و گفت: چه غلطا. چهارتاشون جراحی می‌خواد.

اونوقت من این روزها خیلی خسته‌م و حالمم خوب نیست. واضحاً خوب نیستم. نیاز به زمان دارم که بتونم دوباره خودمو جمع کنم و مسیرم رو مشخص کنم.

برنامه مسافرت هم می‌خواستم بچینم ولی با این وضع ترجیح میدم هزینه رو بدم چهاتار جراحی رو انجام بدم تا این که وسط مهر با فلاکت و اخم و تخم مدیر برم جراحی کنم و دهنم صاف شه.

به معنای واقعی انرژی‌م ته کشیده و دلم اتفاق خوب می‌خواد. حتی نتونستم برم زیدی رو ببینم. نمرات نهایی هم دیگه میترسم بیان و تیر نهایی بر پیکرم باشه.

این وسط مشاورم هم گیر داده بیا چک کن ببین درصدای کنکورت چنده. کدوم درصد زن؟ من اصلا درصدی دارم؟ سرخوش.

اصلا زیربار نرفتم و نمیخوامم زیربار برم. همون موقع درصدم رو می‌بینم و غمش رو هضم می‌کنم. از الان ببینم که چی بشه؟

من دلم چیز خوب نیست. یک چیز خوب، یک اتفاق خوب.

حال هیچ کس هم خوب نیست. جامعه با این وضع چقدر دووم میاره؟ تقریباً دو روزه میرم بیرون و هر بار دارم دعوا می‌بینم. آستانه تحمل مردم خیلی پایین اومده.

تا کی می‌خوان این جور ما رو فدای چیزهایی کنن که حتی نمیدونم اگر انتخاب دستم بود انتخاب می‌کردم یا نه!

___

کل فامیل رو تونستم دهنشونو ببندم ولی دامادمون بدجور رو مخم رفته

امروز میگفت: من اگر این قدر درس می‌خوندم رتبه سه می‌شدم.

گفتم: خب بخون. دو سال هم بهت زمان میدم و اسمم رو عوض می‌کنم اگر چیزی شدی.

بعد هی گیر داده بود که یعنی چی میگی خوب ندادم امتحان رو؟ هر چقدر من سعی می‌کردم مهربون باشم و بگذرم از این بحث ول کن نبود.

گفتم: امین عزیز شما درس نخوندی من هر چقدرم توضیح بدم متوجه نمی‌شی ولم کن.

بعدش ولی پشیمون شدم که بهش گفتم درس نخوندی. یعنی درس خونده‌ها، بی‌سواد که نیست ولی درسش خوب نبوده و اصلا ذهنیتی راجع به چیزهایی که توضیح میدم نداره.

نمیدونم چرا اصلا من باید توضیح بدم؟ بابا زندگی خودمه و تصمیم خودم. به هیچ کس کوچک‌ترین ضرری هم نرسوندم.

__

دوست پسر خواهرم در رقابت با آقای ح هستن. الان خواهرم زنگ زد و اون گوشی رو گرفت گفت دیدی فلان کار که زیدی کرده بود برات منم برای خواهرت کردم.

عالیه. اونوقت من از دلتنگی دارم پاره میشم. اینم سرکه ریخت روی زخمم

__

جراحی به کجا خواهد رسید؟

: )
© من نوشت