من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

پی‌ام‌اسی در میان بلاتکلیفی و جنگ

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵، 12:19

۱۵ اردی‌بهشت

حس خوبی ندارم.

کامل‌ترین جمله برای سوسن الان همینه.

هی می‌نویسم و پاک می‌کنم. نمیدونم چی باید بنویسم. سر خط رو پیدا نمی‌کنم که بتونم بنویسم.

توی گردابی از احساسات بد گیر کردم. این گرداب هی شدید‌تر می‌شه.

دیشب یکی از دوست‌هام رو با حرف‌هام ناراحت کردم. حرف بدی نزدم ولی درست هم نبود. هر حرف درستی رو که نباید زد.

دوست داشتم امروز نامرئی باشم. دیده نشم و گم بشم.

گم شدن دیگه.

شاید پیدا هم نشم‌. مثلاً یکهو تبدیل بشم به یک ابر توی آسمون یا یه برگ از یگ گلبرگ.

حس‌هام درست کار نمی‌کنن. مداد خاکستری پررنگ داره خودشو میکشه و هر چقدر می‌خوام کمرنگ‌تر باشه گوش نمی‌ده.

حتی با خودم می‌گم نکنه این متن هم اغراق شده است و حالت بد نیست.

دارم به خودم شک می‌کنم. دارم خودمو زیر سوال میبرم.

چرا باید به خودم شک کنم؟

صبح توی تخت دراز کشیده بودم و فکر می‌کردم امروز " سقوط یک سوسن".

سقوط؟ زیادی نیست؟ اُفت؟

نمی‌دونم. یک چیزی که نشون بده امروز از بالا دارم میام پایین و این پایین هم مقصدم نبوده.

می‌خواستم زنگ بزنم به دوستم بگم که با هم بریم بیرون ولی حوصله ندارم.

به آقا ح هم پیام دادم فقط اسمشو صدا زدم و نگفتم توی چه گردابی گیر کردم.

دخترخاله هم دیشب تماس گرفته ولی خواب بودم و هنوز باهاش تماس نگرفتم ببینم چکارم داشت.

کاش امروز برای خودم بود.

برای دراز کشیدن و کاری نکردن.

برای رفتن کنار آب و زل زدن به رود

یا خوندن کتاب‌هایی که دوست دارم.

دلم می‌خواد امروز سوسن نباشم.

سوسن و نبودن

: )
© من نوشت