بودن نه به مثابه زندکی کردن
صدای من را از میانه آتش بس میشنوید! صدایی که کلمات هم از توضیح آن ناتواناند.
حدود دو ماه است بلاتکلیف زندگی میکنیم، نه، نفس میکشیم. نمیدانیم فردا چه چیزی برایمان دارد و قرار چگونه باز شگفت زده شویم.
شگفتیای که مثبت نیست. هر چه باشد چه کسی در جنگ هیجان مثبت دارد؟
سردرگمتر از همیشه و حیرانتر از همیشهام.
روزهایی را دنبال معنای زندگی بودم و روزهایی فکر میکردم که تلاش کن، همین تلاش کردن معنای زندگی است.
این روزها اما به بلاتکلیفی عادت کردهایم، همهی ما.
اضطراب کشنده روزهای اول خودش را به اضطراب پنهان داده است. به اضطراب پنهان راجع به آینده، زنده بودن، جامعه، بیکاری، تورم و ...
نمیدانم این راه به کجا ختم خواهد شد و حتی آرزوی خوب ختم شدنش را هم بیهوده میدانم.
بگذریم.
فعلا چند هفتهای است که صدای جنگنده نشنیدهام، چک نکردهام شهر محل زندگی خواهرم را زده اند یا نه!
کاش دیگر صداهای مبهم را نشنوم. کاش نیاز نباشد چک کنم کجا را زدهاند و نگران کی باشیم. کاش زندگی عادی بود!
یک زندگی عادی!
پن: در این وانفسا عجیبترین خبر احتمالاً برگشتن من و آقای ح به همدیگر باشد. ما برگشتیم و فرصت دادیم تا محل تحصیل و زندگی من مشخص شود. بودنش در این روزها خوب است، آرامبخش است و زیبا
این که چه شد برگشتیم داستان طولانی است. طولانی و پر از پیج و خم
همین فعلا