یک اتفاق؛ برگشت ناخواسته.
احساس میکنم حالا میتونم کلمات رو کنار هم بگذارم.
چهار پنج روز پیش آقای ح بیرون بودن و چند ساعتی هیچ خبری ازش نداشتم.
ساعت دوازده شب تماس گرفتم و سریع جواب داد. گفت فکر نمیکردم کارم طول بکشه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من از جواب ندادن تلفن استرس میگیرم. این کار رو نکن دیگه.
روز جمعه دخترخاله پیام داد و وقتی منتظر بودم جوابم رو بده هیچ جوابی نبود.
نمیدونستم استرسم بیجاست یا واقعا باید نگران باشم.
نگاه ساعت میکردم و میگفتم رند که شد دوباره تماس میگیرم.
یا پنج دقیقه دیگه صبر میکنم و بعد با همسرش تماس میگیرم.
آخرش تماس گرفتم و نگرانیم بیجا نبود.
حالا چند روزی از اون اتفاق گذشته، من عصبانی و ناراحتم.
مدتها بود برای این که بتونم اضطرابم نسبت به تماس رو کنترل کنم، تلاش کرده بودم و حالت همهش دود شد رفت هوا.
دو سه روزه خواهرم هر روز تماس میگیره که مطمئن باشه حال من خوبه.
برنگشتم نقطهی صفر ولی با این کار چندین ماه برگشتم دوباره عقب.
دوباره حتی تماسهای عادی هم حالم رو بد میکنه، دوباره باز هم ترجیح میدم به کسی زنگ نزنم، جواب پیام کسی رو ندم. چرا؟ چون اونجور مجبور نیستم منتظر باشم.
آدم بیانصافی نیستم. دخترخاله هیچ چیزی برای من توی تصادف و روزهای بعدش کم نگذاشت.
من هم تمام سعیم رو کردم بعدش کنارش باشم. توی بیمارستان هم کنارش بودم ولی این کارش به شدت خشمگین و ناراحتم کرده.
خودخواهانه تصمیم گرفت یک کاری رو انجام بده. به اذعان خودش اون کار رو برای ترسوندن انجام داده بود.
ترسوندن کی آخه؟ چی آخه؟
خیلی ناراحتم.
هم برای دخترخاله و چیزی که پیش اومده و هم برای خودم.
دخترخاله کار خودش رو سختتر کرد. مسئله حل نشد و حتی به نظر من حداکثر دو سه هفته دیگه باز برمیگردن سر نقطهی اول.
من نخواستن رو توی چشم شوهرش دیدم. نخواستنی که مثل یک میله داغ توی قلبم فرورفت.
این نخواستن هم پر بود از خودخواهی، پر بود از تباه کردن زندگی دیگری.
حتی باورم نمیشه شعله دوست داشتن در کمتر از سه سال این چنین خاموش بشه.
به شعلههای اولی هم مشکوک شدم. به این نکنه شعله نبوده و تنها یک تظاهر بوده از شعله؟
خودخواهی انسانها ناامیدم میکنه.
خودخواهی که زندگی یک دختر جوان رو خراب میکنه
خودخواهی که تصمیم میگیره برای رسیدن به هدفش هر چند ناقص ولی سوساید رو اجرا کنه.
خودخواهی که هر دو با هم برایندشون به من رسید و شد یک و روز نیم توی بخش مسمومیت بودن.
دیدن آدمهایی که هر کدوم به نحویی خواسته بودن به زندگیشون پایان ببخشن.
انسانهای متفاوت، دغدغههای متفاوت و تصمیم مشترک.
نمیدونم مشکل دخترخاله چی میشه. چطور پیش خواهد رفت اما خوش بین نیستم.
خوش بین نبودنم نه به خاطر این کار بلکه به دلیل وجود نفس اون مشکله. مشکل همچنان پا برجاست.
زندگی بیرحمه. بیرحم و ناعادلانه
توی همون بخش، یک پسر ۱۶ ساله تخت کناری بستری شده بود.
اول حوصله ارتباط برقرار کردن با کسی رو نداشتم. کمی که گذشت گوشیم خاموش شد و توجهم به پسر جلب شد.
پسرک نباید میخوابید. به مادرش گفتم من با پسرت صحبت کنم؟
خوشحال شد و گفت صحبت کنم.
پسر چشماش رو بسته بود. صداش کردم و شروع کردم سوال پرسیدن ازش.
کتاب چی خوندی؟ رشته دبیرستانت چیه؟ یوتیوب میری؟ میا و کوروش رو میشناسی؟ دیگه کیا رو دنبال میکنی؟ رپ گوش میدی؟ شایع رو میشناسی؟ و هزارتا سوال دیگه.
به شدت احساس کردم این پسر تنهاست. تمام جوابهاش بوی تنهایی و درک نشدن میدادن.
کتابهایی که خونده بود همه دربارهی جذب کردن، ارتباط موثر و صحبت کردن بودن.
یک جایی مادرش گفت خاله و داییش خیلی دوستش دارن. هر بار میبرنش بیرون و با هم میگردن
به پسرک گفتم حالا که بقیه این قدر دوست دارن، خودت هم خودت رو دوست داری؟
و جواب داد: نه.
فکر کردم اشتباه شنیدم و یا حداقل دوست داشتم اشتباه شنیده باشم و دوباره پرسیدم ازش و گفت نه خودم رو دوست ندارم.
حرفی نموند.
کاشکی به آدم یاد بدن اول خودش رو دوست داشته باشه. با خودش خوب باشه.
یادبگیره که برای دوست داشتن خودش تلاش کنه.
گفتنیها زیاد دارم.
اما در پایان متن باید بگم خستهم و نیاز به آرامش دارم.
بدجور این اتفاق روی روحم سنگینی میکنه.
دلم برای مسافرت رفتن یک ذره شده. برای آرام بودن و لباس پوشیدن و برنامه ریختن برای دیدن جاهای جدید.
همین