از فرجهی زنده موندن تا تیتر خبر
امتحانم کنسل شد.
جدای از این که حالم این دو روز خوب نبود و به نظر میاومد دیوار برلین فرو نریخته، بلکه پایه و اساس بنیاد من فرویخته بود. تمرکز نداشتم و بسیار بیحال و خسته بودم.
درس خوندن یک کار انجام نشدنی بود و دیشب تمام مدت خودم رو سراپا نگهداشتم و حرفهای صد من یک غاز به خودم امید میدادم که:
_ این آخرین باره این فصل رو میخونی تمومش کن. یا فردا صبح دلت میخواد دوباره این فصل رو ببینی؟
همهی اینها در حالی بود که در خبرهای پسزمینهای میشنیدم شهرهای اطراف رو زدن.
زمانی که جنگ از تیتر یک خبر فراتر میره، همون لحظهست که همه چیز رنگ خودشو از دست میده.
تا الان میشنیدم بندرعباس رو میزنن و در حد ناراحتی برای هموطن بود یا ناراحتی عمیقتر ناشی از آینده همه خصوصا استان هرمزگان. تاسیسات، بناها و جان انسان که این روزها گمشده! این چیزی بود که تا الان احساس میکردم.
حالا که جنگ باز نزدیکتر شده و شبها خواهرم توی گروه مینویسه: اوه باز زدنمون.
یا مامان نصفه شب اگر صدایی بشنوه ما رو صدا میکنه که اگر از صدا ترسیدیم بریم توی هال بخوابیم، میفهمم جنگ توی تیتر خبر بودن و داخلش بودن چقدر متفاوته.
حالا میفهمم چرا اسفند و فروردین احساسی که داشتم رو نمیتونستم به دوستهای استانهای شمالی یا جاهای ساکتتر متوجه کنم. همون موقع هم فهمیده بودم ولی الان که چند روزی در جای اونها قرار گرفتم و با کفششون راه رفتم دیگه حرف نمیزنم.
این جا حقیقتاً جز شهرهایی نیست که چیزی برای زدن داشته باشه. شهر ما همیشه نخودی بوده اما شهرهای اطراف ما به خوبی مورد عنایت قرار میگیرن.
امروز زندگی کمی خاکستریه. خاکستری که حتی داره به من میگه: چرا امسال این کارو کردی؟ با این وضع اقتصادی و زیر جنگ بودن شاید دیگه تصمیمت عاقلانه نباشه.
خاکستری باید کمی عقبتر بره. راهی که شروع کردم رو تموم میکنم. با هر نتیجه و هر چقدر که از دستم برمیاد.
یکی از کانالهای کنکوری پیام بچهها رو گذاشته بود: امتحان اینا لغو میشه و برای امتحان بعدی وقت بیشتری دارن. این چه عدالتیه؟
ادمین بهش گفته بود: اگر زنده موندن حتما به این نکته هم توجه میکنن که فرجه بیشتر دارن.
به هر حال من امروز بیرون رفتم. فرجه رو برای درس بعدی نگذاشتم.
رفتم دور خوردم. گرمای شدید این جا رو بهتر لمس کردم و دیدم که آدمها زندگی میکنن. هر چقدر سخت و هر چقدر آینده مبهم.
+ امروز به مامانم گفتم: اگر قراره جام زهر رو سر بکشن، بهتر نیست ۸ سال طول نکشه؟
مامانم چون درس میخونم و اعصاب ندارم و دلش میسوزه چیزی نگفت = ))) ولی سوال من جدی بود.
همین