هر دم از این باغ
جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵، 10:52
من دیشب تا ساعت دو با استرس بیدار بودم. فکر کردم خودم و خواهرم فقط توی این وضعیتیم که دیدم دوستام یکی یکی پیام دادن و اونا هم بدتر مونده بودن که عجب بدبختیه جنوب به دنیا اومدیم.
آخرش هم از خستگی بیهوش شدم.
رسماً هیچ آیندهای نمیتونیم متصور شیم.
حتی نمیدونم داره چی میشه! اه
نمیخوام بهش فکر کنم.
میرم تلاش کنم درس بخونم و فکر کنم یک جوان در ناف اروپا هستم که داره درس میخونه تا آخر هفته تعطیلات بره مادرید یا چه میدونم پاریس.
: )