من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

تلاشی برای روشن بودن.

چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۵، 11:11

دیروز برای درس خوندن به کتابخونه رفتم. خونه و اتاقم برام سنگین شده.

تمرکزم به شدت پایینه‌. مباحثی که باقی موندن آسونه ولی نمی‌تونم تمومشون کنم. گیر کردم توی یک دور باطل.

کتابخونه محیطش خوب بود و دیدن آدم‌هایی که مثل تو تلاش می‌کنن حس خوبی بود.

دیروز خواهرم تماس گرفت که من دارم میرم مسافرت، میتونی این یک هفته رو بیای خونه من.

اولش مخالفت کردم. گفتم این جا میرم کتابخونه و محیط خوبه.

اما تا شب بحث‌ها حول موضوع دخترخاله زیاد بود و دیدم دارم اذیت میشم.

توانایی شنیدن صحبت ندارم. مسخره‌ست ولی واقعا کم حوصله شدم و شنیدن قضاوت‌ها هم اذیتم می‌کنه‌.

هر بار هم میگم ما توی زندگی دو نفر نیستیم و بهتره که خودشون راجع به خودشون قضاوت کنن ولی فایده نداره.

دخترخاله هم متوجه شد از دستش ناراحتم. تماس گرفت و معذرت خواهی کرد ازم. هر چند من امیدوارم راه زندگی‌شو پیدا کنه. راهی که این قدر ابلهیت در اون جریان نداشته باشه.

دیگه آخر شب خسته شدم. دیدم کتابخونه هم برم باز دور و برم پر از حرف و بحثه.

با خواهرم تماس گرفتم که میام خونه‌ت.

یک چمدون پر از کتاب کردم و مایو.

مایو به این دلیل که استخر نزدیک خونمون بسته بود ولی الان خونه خواهرم به استخر شهرشون نزدیکه.

صبح بیدار شدم که برم دیدم مامان برام برنج آبکش کرده، مرغ مرینیت کرده.

یواش یواش تا برم این غذاها بیشتر شد. تن ماهی اضافه شد، شوید(؟) و حتی تمرهندی و ... .

مادربزرگم خونمونه و اینا رو که دید زد گفت: عزیزم کدم پادگان افتادی؟

خیلی خندیدم. گفت: واقعاً مامانت داره شبیه این پسرای سرباز رفتار میکنه‌. مگه توی بیابونی؟

راستش من نه تنها توی بیابون نیستم بلکه زمانی روی آشپزی هم نمی‌خوام بذارم.

ولی مامانم ناراحت میشد.

این ده روز حتی اگر درس نخونم ولی می‌خوام ذهنم دور باشه از همه چیز.

یادم بره توی ایران زندگی می‌کنم. حداقل برای ده روز.

دیشب آقای ح میگفت برنامه مسافرت به جایی نداری؟

گفتم نمیدونم شاید تهران.

گفت هماهنگ کن هر جا خواستی بری، منم میام همونجا.

توی این وضعیت فکر نمی‌کنم برم مسافرت‌. دل و دماغشو ندارم و ذهنمم خیلی درگیره اما شاید برای چک چشمم یک سر تهران برم.

به آقای ح میگم پارسال همین روزا اگر منو میذاشتی داخل نون تست و میخوردی، الان همچین موضوعی نداشتیم.

نمیدونم این که هنوز چراغ روشنی توی دلم دارم تاثیر چیه ولی چراغ دلم روشنه.

: )
© من نوشت