من نوشت

من نوشت هایم،گاه خاطرات،گاه غر زدن های بی انتها

صبح امید وطن...

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵، 18:47

این روزها خستگی زودتر از روزهای پیشین به سراغم می‌آید. خستگی شده مهمانی که دارد صاحب خانه می‌شود.

عجیب است در این دوران ادامه دادن. زندگی را انگار روی چوب‌های موریانه خورده بنا کرده‌ایم. هر روز قیمت‌ها عجیب‌تر، هر روز اخبار عجیب‌تر و هر روز حتی زندگی عجیب‌تر.

چرا زندگی در عدم قطعیت عادی نمی‌شود؟ ۲۶ سال ایران زندگی کرده‌ام و عین این ۲۶ سال هر سال عدم قطعیت همراه ما بوده است. کم و زیاد داشته و گاهی هم شاید امیدواری کنارش می‌آمده ولی عدم قطعیت جز جدانشدنی بوده.

چه می‌شد ما هم روی خوش زندگی را ببینیم؟ حالا نه خیلی هم خوش‌ مثلاً همین که برای آینده امیدوارانه برنامه بریزیم و بدانیم رسیدنی است. چه می‌دانم لابد محکومیم به این جور زندگی کردن.

اردی‌بهشت ماه است. در این دو سال گذشته اردی‌بهشت برای من پر بوده از زندگی را نفس کشیدن. از شیرازی که بسیار خوش گذشت تا تهران و دیدار. حیف است که امسال سنت ادامه دار نیست.

با آقای ح خوب هستم. عجیب احساس می‌کنم هر دو بزرگ شده‌ایم. در پست قبلی نوشته بودم بابت چیزی ناراحت هستم که به رابطه مربوط است ولی آقای ح مقصر نیست؛ بدون تنش راجع به آن موضوع صحبت کردیم. قبل از هر چیزی به او گفتم که ناراحت هستم ولی ناراحتی موقعیت را از او جدا کرده‌ام. او هم آقای ح کم حرف نبود‌. نوشت و گفت. اگر نزدیک بود حتماً میگفتم بیا کنار هم بشینیم، هیچی نگوییم و غمی که احساس می‌کنی را سبک کنیم. یا حداقل برای سبک‌تر شدنش تلاش کنیم.

امروز در میانه روز هم دوست داشتم شعری بفرستم؛ شعری که آرام بود و نفرستادم. چرا نفرستادم؟ نمی‌دانم. اگر میفرستادم چیزی نمی‌شد، مثل همیشه سوسن بودم و شفاف شاید ته دلم می‌خواست او شعر بفرستد؟ یا ته دلم همچنان ناز و ادای بسیار دارد؟

اعتراف کنم که ناز و حساسیت‌های من هم کم نیست. اما خب حساس هستم ولی لوس نیستم.

امروز کمی می‌توانم به خودم گیر بدهم و باید سعی کنم موضوع را از خودم بردارم.

راستی تا کی این وضعیت عذاب دهنده ادامه دارد؟ این وضعیتی که با قطعی اینترنت هم مثلا روی آن سرپوش گذاشته اند. بوی گندش را چکار کنند؟ همچین که بزند بالا همه را غرق می‌کند.

کلماتم امروز زشت هستند. نمیخواهم دیگر ادامه بدهم

: )
© من نوشت